پسرکی که بعد از طلاق والدینش از خانه فرار کرد ولی برای زنده ماندن به مردی خـ.لافـ.کار تکیه کرد و کم کم به دنیای او پیوست اما با انجام یک اشتباه به کلی آینده اش را تغییر داد...حالا باید ببینیم تمام پیچ و خم مسیر پسرک داستان را وادار به چه کارهایی میکند؟!
امیگدال که کلافه شده بود از گروه خارج شد و موبایلش را خاموش کرد و در جیبش گذاشت و با استرس پایش را تکان میداد و لـ.ـب میجوید.... فهمیدن منظور دخترا سخت بود مخصوصا بعد از همه جمله های مبهمی که پشت سر هم میگفتند و آن ویدیو فقط سند دیگری بر زندگی فـ.ـلاکـ.ـت بار و بی ثبات آیرس بود.... همه چیز خیلی پیچیده تر از دوران دبیرستان شده بود و آمیگدال هرگز فکر نمیکرد قضیه تا چه حدی پیش رفته باشد. چند دقیقه بعد آیرس بیرون آمد و سپس سوار شد و یک جعبه کوچک به سمت آمیگدال گرفت و گفت «روز جشن نور فارغالتحصیلی نیومدی و من هدیه ای که برایت گرفته بودمو نگه داشتم تا اگه فرصت خوبی بود بهت بدم» آمیگدال با تردید دستش را جلو برد و لبخند بی اختیاری زد و گفت «داداش...تو واقعا آن روز برام هدیه گرفتی؟...من انتظار نداشتم»
ایرس لبخند مغروری زد و گفت «خب گمونم دوستش داشته باشی...بازش کن» آمیگدال با هیجان کمی جا به جا شد و آرام جعبه را باز کرد و با دیدن گوشواره ای زیبا که طرح سنبل عـشـ.ـق را داشت قلبش لرزید. نگاهش به سمت آیرس چرخید و گفت «خیلی قشنگه...کمکم کن بپوشمش» آیرس لبخندش عمیق تر شد و گفت«حتما...بزار کمکت کنم» سپس گوشواره را از جعبه بیرون آورد و با احتیاط به گوش آمیگدال آویزان کرد.امیگدال که پروانه ها را در قلبش احساس میکرد لبخندش بیشتر شد و گفت «حالا که فکر میکنم خوبه اون روز به جشن نیومدم...بهانه ای بود دوباره بهم هدیه بدی!» ایرس با شیطنت به سمت آمیگدال خم شد و گفت«پس...داری میگی هدیه گرفتن از منو دوست داری؟...جالبه» آمیگدال سرخی گونه هایش را کنار زد و موضوع بهتری برای پرسیدن به ذهنش رسید. «چرا هدیه رو از اون ساختمان آوردی؟... اونجا ساختمان کارا هست؟» آیرس آهی کشید و در حالی که ماشین را روشن میکرد گفت «اونجا زندگی میکنم...در واقع خونه من اونجاست» آمیگدال تصور نمیکرد آیرس در پاسخش اینقدر صادق باشد اما به هر حال ادامه داد. «چیزی هست که هنوز نمیدونم؟» با تردید انگشت آیرس رو گرفت.آیرس به او نگاه نکرد و فقط به مسیر چشم دوخته بود.
چند لحظه بعد آیرس با صدایی که سر شار از تردید بود گفت «اگه روزی دوباره غیب شدم سعی نکن دنبالم بگردی...بهم قول میدی این کارو انجام بدی؟» امیگدال ناامیدانه گفت «منظورت چیه؟....من که گفتم حق نداری اینطوری اذیتم کنی!...لطفاً...دیگه نمیتونم مثل دوران بعد از فارغالتحصیلی دربهدر دنبالت بگردم» آیرس آهی کشید و گفت «از تیاندی همه چیز را بپرس وقتی کل ماجرا را بفهمی از من نمیخواهی که پیشت بمونم...حتی شاید از من متـ.ـنفر بشی ولی میخوام که حقیقت رو بدونی» آمیگدال دستش عقب رفت و به صندلی تکیه داد.حالا کم کم مخفی کاری دخترا و حرف های عجیب آیرس کنار هم مثل یک تکه پازل معنا میداد و آخرین تکه اش تیاندی بود. با متوقف شدن ماشین آمیگدال از افکارش بیرون کشیده شد و نگاهش به منظره خانه اش دوخته شد. با تردید در را باز کرد و قبل از پیاده شدن به سمت آیرس چرخید و گفت «حتی اگه حقیقت تلخ باشه یا نظرمو در موردت عوض کنه...به هر حال باید زنده و سالم باشی...این شرط من برای قبول کردن قول توعه» از ماشین پیاده شد و در ماشین را بست و قبل از رفتن با دقت به چهره آیرس نگاه کرد تا همه جزئیاتش را به خاطر بسپارد و سپس به سمت خانه رفت. آیرس تمام مدت به آمیگدال خیره شده بود و دوباره در سکوت بغض خودش فرو رفته بود.هیچ تصویری نداشت که اگه آمیگدال حقیقت را بفهمد چه واکنشی خواهد داشت یا اصلا واکنشی نشان میدهد؟ به هر حال باید آماده هرچیزی باشد...هرچیزی که ممکن است آمیگدال آن را نشان دهد
در حالی که رانندگی میکرد افکارش درگیر موضوعی بود که آمیگدال امشب میفهمید....در سوی دیگر آمیگدال وارد خانه شد و با دیدن باکو و رزین در حال تماشای تلویزیون لبخند تنبلی زد و گفت«سلام» رزین با دیدن آمیگدال لبخند زد و گفت «بلاخره دلیل برای شب بیرون ماندن پیدا کردی درسته؟» آمیگدال آهی کشید و گفت «مطمئن نیستم» سپس با قدم های کند به سمت اتاقش رفت. در را باز کرد و اول هر هرچیزی تیاندی را دید که با قیافه طلبکار روی تختش نشسته بود و به نظر منتظر رسیدن آمیگدال بود.«کجا بودی؟» آمیگدال جعبه کادویی که دستش بود را روی میز گذاشت و گفت «به یکی از ساختمان های کارا رفت تا هدیه ای که تو جشن فارغالتحصیلی نتونسته بود بهم بده رو حالا بده...کمی معطل شدیم اما این قیافه تو برای چیه؟ بهش اعتماد نداری؟» تیاندی اخم هایش کمی کمرنگ شد اما هنوز محتاط بود. «من هیچ وقت به آیرس اعتماد ندارم...ولی در مورد قیافه الآنم باید بگم منتظر جنابعالی بودم تا دسته بازیمو تحویل بگیرم...به لطف اعتراف من حالا حتی ازش هدیه هم گرفتی!» آمیگدال آهی کشید و گفت«باشه باشه....میخرم اما قبل از ثبت سفارشش یه چیز دیگه میخوام بدونم» تیاندی که کلافه شده بود گفت«هی...داری ازم سو استفاده میکنی!» آمیگدال پوزخندی زد و کنارش نشست«اینقدر لوس نباش... بیا انجامش بدیم»
آمیگدال موبایلش را باز کرد و اپلیکیشن خرید و فروش اینترنتی رو باز کرد و به تیاندی داد. «هرکدوم رو دوست داری سفارش بده اما بعدش باید حرف بزنیم» تیاندی شانه بالا انداخت و با رغبت موبایل رو گرفت و در کادر های مختلف برنامه سرک میکشید. امیگدال به بالش ها تکیه داد و و در افکارش غرق شده بود. تیاندی در آن لحظه به ظاهر به دسته بازی فکر میکرد اما در باطن حواسش به آمیگدال بود و سعی میکرد وقت بیشتری برای خودش بخرد...اعتراف به همه چیز واقعا سخت بود. درنهایت موبایل آمیگدال را پس داد و گفت«طرح مورد علاقمو نداشت...باید بعدا دوباره چک کنم» آمیگدال از افکارش بیرون کشیده شد و موبایل را گرفت و گفت «پس حالا میتونیم صحبت کنیم؟»تیانیدی دستی به موهایش کشید و گفت «میخوای دیـ.وونم کنی درسته؟...باشه بابا...چی میخوای بدونی؟» آمیگدال لب گزید و گفت«چیزایی که در مورد آیرس وجود داره و هیچ کدوم بهم نمیگین....تو و دخترا و حتی خود آیرس!...من باید بدونم...لطفاً بهم بگو» تیاندی نفسی بیرون داد و احساس میکرد راه حل زیادی ندارد. «ای خدا آخر سر بخاطر این اعتراف میـ.ـکشـ.ـتم...باشه میگم اما اگه باکو خـ.فم کنه تو مقصری ها!» سپس یکی از کوسن های تخت را روی پاهایش گذاشت و با حس حال تعریف به ماجرای حیاتی جلو اومد و گفت «وقتی آیرس هجده ساله شد آقای پارک کم کم اصول قمار و هر کثـ.ـیف کاری که تو اون کازینو ها اتفاق میفته رو به آیرس یاد داد و ایرسم چشم بسته هرچی پارک میگفت رو انجام میداد تا اینکه باکو از این موضوع باخبر شد و به دعوای شدید بین آقای پارک و باکو شکل گرفت...طی اون دعوا آقای پارک پیشنهاد به معامله داد...گفت اگه باکو با آیرس قـ.ـمار کنه و برنده بشه میتونه آیرس رو با خودش ببره و پسر خودش باشه اما اگه آیرس برنده بشه برای همیشه پیش پارک میمونه و ازش مراقبت میکنه و به عبارتی پسر اون میشه...اونا قمار کردن ولی با چهره های مخفی و تاریخ فراموش نشدنی...و حدس بزن کی بنده شد؟» آمیگدال که با تعجب گوش میکرد زمزمه کرد«آیرس؟»
تیاندی بشکنی زد و کمی موهای آمیگدال را بهم ریخت و گفت«آفرین دختر عموی باهوش من!....آیرس برنده شد و برای همیشه پسر پارک بود!...پارک آیرس رو مثل یه ماشین فـ.ـسـ.ـاد بزرگ میکرد هرچند ایرس همیشه قوانین خودش رو داشت و حتی اگه پسر پارک بود بازم هر چیزی را به روش خودش انجام میداد...تا اینکه یک روز یه قـ.ـمار باز حرفه ای به کازینو کارا رفت و پافشاری کرد که فقط با آیرس قمار میکند....پارک در ابتدا تردید داشت اما در نهایت قبول کرد و با رضایت کامل قـ.ـمار اجرا شد ولی در کمال تعجب اینبار ایرس برنده قمار نبود!» آمیگدال با ناباوری تقریبا فریاد زد.«چی؟...چرا؟» تیاندی که با قیافه پوکر نگاه میکرد شانه بالا انداخت و گفت «معلومه بخاطر یه حقه که آیرس و پارک از آن خبر نداشتن!...حالا حتی نمیتونی حدس بزنی مرد عجیب بعد از برد از آیرس چه درخواستی کرد!» آمیگدال با گیجی سر تکان داد و تیاندی پوزخند زد. «خب اون یکی از خدمتکار های کارا رو گرفت و خواست که آیرس با اون دختر یه کار غـ.ـیر اخـ.ـلاقـ.ـی کنه!» آمیگدال نفسش بند آمده بود و با لکنت گفت«این...این اتفاق نیفتاد درسته؟» تیاندی آهی کشید و گفت «اره اما رد شرایط قـ.ـمار تاوان متفاوتی داره البته نه وقتی آیرس کسی باشه که قمار میکنه»امیگدال که یکی از عروسک هایش را محکم بغل کرده بود گفت«پس چی شد؟» تیاندی کمی جا به جا شد و گفت «اون شب پارک، آیرس و دختر خدمتکار رو به یه اتاق برد و سعی کرد ایرس رو راضی به کاری که اون مرد خواسته بود بکند اما آیرس تا چند ساعت میتوانست فقط عصبانی باشه و از یه جایی به بعد کاملا روا×نی شد و هرچیز دم دستش بود شکست و اصـ×لـ.ـحه پارک رو برداشت و همه رو کـ.شـ ـت البته بجز دختر خدمتکار و پارک»
👍🏿👍🏾👍🏽👍🏼👍🏻👍
اولللل