مینویسیم برای درک شدن، برای شنیده شدن و برای خوانده شدن.
هرگونه نقدی رو پذیرا هستم. باید بگم که این یکی از داستانهای قدیمی من هستش پس ممکنه ایراد زیاد داشته باشه خوشحال میشم که ایرادات رو به من یادآور بشید.💗🫶🏻🥹
فلورانس خواست چیزی بگوید که پنجره شکست و فردی به سمت ایملدا هجوم آورد. همانند گلولهی آتش شعلهور و سوزان بود. نوری عجیب از او ساطع میشد؛ گویی که خورشید باشد. در آنی از ثانیه، وحشت بندبند وجودم را فرا گرفت. تا اینکه مریکا گفت: - مامان! اینجا چیکار میکنی؟ با این حرف مریکا، فهمیدم که جسم آتشین، مادرش است. موهایی به سرخی آتش و چشمانی از خاکستر سرد داشت. - ایملدا تو زندهای؟! خدا رو شکر! ایملدا با چهرهای بی احساس و بدهکار به ونوس نگاه کرد و گفت: - نه پس مر.دم، معلومه که زندهام! انگار تازه طلسمم کردن که این رو میپرسید. اندکی از آتش ونوس کاسته شد، رفت کنار مریکا و گفت: - سلام عزیز دل مامان، باز هم که شعله بین موهات خاموشه. مریکا کلافه آهی کشید: -سلام و میشه انقدر گیر ندی مامان؟ میکا، مریکا را ب.غل کرد و خطاب به بقیه گفت: - سلام به همگی! سفر خیلی خوش گذشت جای همهتون خالی بود! خب، بریم سر اصل مطلب. بلافاصله به سمت ایملدا هجوم برد. شروع کرد به کنکاش کردن ایملدا و تندتند از او سوال میپرسید: - کِی اینجوری شدی؟ طلسمت دقیقاً چیه؟ معمولاً چه زمانی به سراغت میآد؟ چیزی از کسی که طلسمت کرد یادت میآد؟ نکات ریز هم به درد... با فریاد ایملدا همه از جا پریدند و میکا ساکت شد. میکا حق به جانب پرسید: - چته چرا عربده میکشی دختر؟ مگه زنبور نیشت زده که فریاد میزنی؟ ایملدا از جایش بلند شد و با عصبانیت جواب داد: - نه، یه هیولا آتشین داره ذره ذره از مغزم تغذیه میکنه و نمیذاره راحت باشم! بعد میپرسید چرا به هیچکس چیزی راجب طلسم نگفتم؟ میکا ساکت شد و به سمتی حرکت کرد. چند لحظه بعد با پارچ و لیوان آمد و همانطور که داشت مایع بنفش رنگ درون پارچ را داخل لیوان میریخت، گفت: - معجون آرام بخش میخوای؟ راستی برات ز.هر مار سایه آوردم، امیدوارم دوست داشته باشی. لیوان را به دسمت ایملدا داد و گفت: - میرم چند تا لیوان دیگه بیارم، اینطور که معلومه همهمون به معجون آرامش بخش نیاز داریم.
نیم ساعتی بود که داشتند با خودشان کلنجار میرفتند و دنبال طلسم شکن بودند. ناگهان فلورانس سرش را بالا آورد گفت: - شاید غولهایی که با کریس دوستن بتونن کاری انجام بدن! از کی تا به حال غولها به کسی کمک میکنند؟ ماکین با چشمهای گرد شده گفت: - چی؟ دیوونه شدی فلور؟ اونها الآن وسط جشن سالانهشون هستن! یعنی اگه بریم اونجا از زندگی سَقط میشیم! اوه چه خ.شن! باید بعداً راجب جشن سالانه از راب بپرسم. میکا نگاهی به راب کرد و با لبخند شیطانی گفت: - البته اگه راب با ما بیاد، همه چی... تاکید میکنم، همه چی حله! راب از تعجب آب دهانش در گلویش پرید و به سرفه افتاد. لحاظاتی صورتش کبود و سپی دوباره سفید شد. حالش که جا آمد، اعتراض کرد: - چی؟! من که بلد نیستم با غولها ارتباط بگیرم، پس چطور میخوام کمکتون کنم؟ لبخند میکا پررنگتر شد و جواب داد: - معلومه که میتونی! تو پسر کریس و فلورانس هستی. یعنی حداقل چندیدن غول اونجا میتونن باهات ارتباط بگیرن. ناسلامتی نیمه اِلف هستی، معلومه که میتونی با چند تا غول درختی ارتباط بر قرار کنی! مگر الفها میتوانند با غولها ارتباط بگیرند؟ فلورانس با نگرانی گفت: - میکا ما مشکلمون وارد شدنه نه ارتباط! اگه به اِلف بودنه که من هم اِلف هستم. درضمن مشکلمون با مجوز ورود حله. باقی افراد زمزمه کردند: - مجوز ورود؟ فلورانس آهی کشید و ادامه داد: - آره مجوز ورود، یک شئ سنگی که به محافظین نشون میدی. من قبلاً به همه جاش فکر کردم وگرنه مطرح نمیکردم. من مجوز دارم ولی نمیدونم میتونم برای شما هم گیر بیارم یا نه. ولی خب میتونم برم داخل و با کریس هماهنگ کنم که مجوز شما رو هم بگیره.
یک ساعت از رفتن ماکین، میکا و فلورانس میگذشت و راب راجع جشن سالانهی غولها حرف میزد: - سالیان قبل غولها موجودات اجتماعیای نبودن، بخاطر همین کایمرها میتونستن راحت اونها رو تاریک کنن و قدرتشون رو جذب کنن. بنابراین اونها با همدیگه متحد شدن تا به جزیرهای دور برن. از شانس بدشون، کایمرها توی راه شبیخون زدن و خیلیها بخاطر نجات غولهای دیگه کشته شدن. اما یکی از غولها که قدرت جادویی بالایی داشت، سپری محافظتی دور جذیره درست کرد و بقیه رو نجات داد. سرم را به نشانهی تفهیم تکان دادم و پرسیدم: - پس اونها بخاطر این اتحاد و ناجیشون جشن میگیرن؟ - درسته. خیلی دوست داشتم چند غول از نزدیک ببینم، ولی خب نمیتوانم با آنها بروم. موضوعی ذهنم را درگیر کرده بود، پس مطرحش کردم: - اگه شماها برید و من فردا دوباره به اینجا انتقال پیدا کنم چی؟ راب در فکر فرو رفت و بعد به مریکا نگاه کرد. مریکا با اطمینان خاطر گفت: - یک راست با انتقال دهندهای که تو خونه ایملداست بیا اینجا، طوری نمیشه. سرم را کمی کج کردم و پرسیدم: - اگه به خونهی ایملدا انتقال پیدا نکنم چی؟ راب، ایملدا و مریکا با نگرانی به یکدیگر نگاه کردند. راب با اضطراب ناخونهایش را میجوید. یکدفعه سرش را بالا آورد. - اگه راه ورودت به اینجا خوابیدنه، پس نخواب! هر سه با چهرهای خنثی که از پیشنهاد راب، عاجزانه فریاد میکشید، به او نگاه کردیم. یکی زدم به پیشانیام. - آخه کی گفته من با خوابیدن اومدم اینجا؟ من فقط چشمهام رو بستم! - یعنی میگی که راه ورودت به اینجا یک چیز دیگهست؟ مریکا بشکنی زد و گفت: - نیمه شب! خودت گفتی که تو رویا ماه رو تو بالاترین نقطه آسمون دیدی و... راب جملهش رو کامل کرد: - و بعدش طلوع خورشید! پس به زمان ربط داره؟ رو کرد و به من ادامه داد: - وقتی اومدی اینجا نیمه شب بود؟ - آره... فکر کنم. اما منظور از طلوع خورشید چیه؟ ایملدا کمی فکر کرد و جواب داد: - شاید معنیش زمان برگشتت باشه. از پنجره به آسمون نگاه کردم، هوا روشن بود و خورشید با شور و شوق در سینهی آسمان میدرخشید. با نگرانی پرسیدم: - یعنی باید تا فردا صبر کنم؟ ولی... راب نگذاشت حرفم را بزنم و تقاضا کرد: - خوهشاً دوباره شروع نکن! اینجا زمان برعکسه یعنی وقتی اومدی اینجا نصف روز بود. شاید وقتی خورشید غروب کنه تو هم برگردی. با عصبانیت گفتم: - شاید؟ یعنی ممکنه برنگردم؟ مریکا با اعصابی ناقص و موهای شعلهور شده، داد کشید: - راب میم.یری دوباره رویا ببینی؟! راب ترسید و با تتهپته جواب داد: - با... باشه... چرا عصبی میشی؟ - دو دقیقه به تو وقت میدم دوباره رویا ببینی. - بکنش یک ربع خیرش رو ببین! ایملدا با کلافگی نالید: - مگه دارید معامله میکنید؟ راب کارت رو انجام بده. راب نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست. هر چقدر بیشتر میگذشت اخمهای راب بیشتر در هم میرفت. یکدفعه با شتاب از جا پرید! هر سه ما یکهای خوردیم.
راب نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست. هر چقدر بیشتر میگذشت اخمهای راب بیشتر در هم میرفت. یکدفعه با شتاب از جا پرید! هر سه ما یکهای خوردیم. - وقتی تو اینجا خورشید غروب کنه بر میگردی! که همون طلوع آفتاب تو بُعد تو میشه. فردا هم دوباره تو خونه ایملدا ظاهر میشی بعدش یک راست با منتقل کنندهای که اونجاست میآی اینجا تا ما برگردیم. اینجا بیای بهتره، ممکنه مامان ایملدا بیاد اونجا. مریکا سری تکان داد و پرسید: - حالا چرا از جا پریدی؟ مگه چی شد؟ راب آرام زمزمه کرد: - دورباره دیدمش. خودش بود! گویی راب داشت با خودش حرف میزد، بعدش با حالتی خنثی به سمت در رفت. مریکا با گیجی زمزمه کرد: - چی؟ چه کسی رو دوباره دیده؟ منظورش چی بود؟ ایملدا سرش را به مبل تکیه داد و گفت: - ولش کن احتمالاً دوباره عوارض پیشگویی روش اثر کرده و داره چرت و پرت میبافه. (راب) دوباره دیدمش! فردی شنل پوش، شنلی طلایی رنگ با هالهی طلایی اطرافش که در طغیان بود؛ درست همان گونه که همیشه توصیفش میکنند. او یکی از اسطورههای این جهان است. نیکولاس، هیولای دورگهای که پل ارتباطی بین جهان ما و انسانها را وصل کرد! ولی چرا باید او در پیشگویی به من کمک میکرد؟ دفعهی اول هم او در پیشگویی بود و گفت قرار است تغییری بزرگ رخ دهد. یعنی این به لیا مربوط میشود؟ به خود که آمدم به سالن اصلی رسیده بودم. درست رو به روی درخت بزرگ سالن ایستاده بودم، آرام خطاب به درخت لب زدم: - نظر تو چیه؟ دستم را روی تنهی تنومندش گذاشتم و ادامه دادم: - اون تغییر بزرگی که قراره اتفاق بیوفته چیه؟ انرژی درخت را زیر پوستم حس میکردم، گویی از ماجرا خبر داشت ولی نمیتوانست چیزی بهبگوید. شاید هنوز وقت فهمیدن ماجرا نبود، شاید باید بیشتر صبر میکردم. با دو به سمت جایی که بقیه بودند حرکت کردم. در را محکم باز کردم و گفتم: - یه چیزی رو یادم رفت! هر سه با گیجی به من زل زدند که ادامه دادم: - اگه لیا برگرده و فکر کنه که اینها همش خواب بوده چی؟ بهتر نیست... لیا به میان حرف دوید: - آخه کی خواب به این شفافی میبینه؟ بعدش مگه میشه چیزی از اینجا به دنیای خودم ببرم؟ طبق اخطار نیکولاس، ممکن است لیا همه چیز را به فراموشی بسپارد. اگر او هشدار داده، یعنی حتماً اتفاقی میافتد، پس جواب دادم: - فقط برای اطمینان. درضمن، نذار به اون رطوبت برسه. دست کردم در جیبم و یک دانهی گل یخی در آوردم و پرت کردم سمت لیا؛ توی هوا گرفتش و پرسید: - نکنه لوبیای سحر آمیزه؟ مریکا قهقهای زد، من هم به زور جلوی خندهام را گرفتم و جواب دادم: - نه نیست. فک کردم فقط کتاب ترسناک میخونی. این دونهی گل یخی هست. روطوبت که به اون برسه جوانه میزنه و جوانهاش هم غیر عادیه؛ بخاطر همین گفتم.
هنگام غروب، لیا همراه با خاموش شدن پرتوهای خورشید در کرانهی آسمان، به ذراتی نورانی مبدل گشت و از میانمان رفت. ایملدا و مریکا به شدت پریشان حال بودند. هراس از ناموفق بودن بازگشت لیا به خانه رهایشان نمیکرد. بی توجه به آنها به سمت کتابخانه راهی شدم. قصد داشتم با خواندن نسخه کپی کتاب "کابوس رویایی" اطلاعاتی راجع به نیکولاس کسب کنم. حسی به من میگوید، دیدارهای ما ادامهدار است.
نظرات بازدیدکنندگان (0)