پارت آخر رمانمون😭🍏
توی مراسم هری و هرمیون و رون و لونا همراه با خانواده هاشون اومده بودن. کنار مامان و اسکورپیوس نشسته بودم و فقط نگاه میکردم.. به نظر نمیومد که توی دلم چی میگذره.. فقط خیره شده بودم، اما انگار چیزی نمیدیدم.. هوا خیلی سرد بود و همه جا از برف پوشیده شده بود. اما انگار من سردم نبود. توی وجودم انگار آتیش گرفته بود. **** آخر مراسم، وقتی همه داشتن میرفتن خونه خودشون، رون رو دیدم که سرش رو انداخته پایین و داره به سمتم میاد. ناخودآگاه چند قدمی رفتم عقب و ایستادم. نگاهم رو ازش دزدیدم تا نبینمش. کمکم نزدیکم شد و گفت: دراکو، راستش، من بابت اون شب، متاسفم.. واقعا خودم نمیدونستم دارم چیکار میکنم... به خاطر همه حرفام، همه کارهایی که کردم متاسفم... من رو می بخشی؟ گفتم: نیازی به بخشیدن نیست.. دیدم که حالت چهرش عوض شد و انگار ناراحت شد. ادامه دادم: چون قبلش بخشیده بودمت.. شنلم رو محکم کردم و خواستم برگردم سمت مامان و اسکورپیوس که دستش رو روی شونم گذاشت و گفت: ازت ممنونم.. نزدیک تر اومد و بغلم کرد. از این رفتارش خیلی تعجب کردم، اما بعد قطره های اشک از روی گونه هام چکید و ریخت پایین. ازم جدا شد و خداحافظی کرد و رفت.
۵سال بعد: (در این چند سال اسکورپیوس با دختری به اسم جولیا جونز آشنا میشه و اون ها از هم خوششون میاد و با هم قرار ازدواج میگذارن.) امروز روز ازدواج اسکورپیوس بود. توی این چند وقت خیلی بزرگتر شده بود و دیگه تقریبا ۲۰ ساله شده بود. بهترین کت و شلوار خودم رو آماده کردم و آماده شدم تا بپوشمشون. رو به تابلو نقاشی آستوریا کردم و گفتم: دیدی بالاخره اون روزی که آرزوش رو داشتیم رسید؟ اینجا خیلی جات خالیه... عکس آستوریا بهم لبخند زد و گفت: امیدوارم تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کنن.. خیلی دوست داشتم این روز رو به چشمای خودم ببینم... بغضی گلوم رو فشرد و قطره های اشک از چشمام سرازیر شد.. گفتم: نباید این قدر زود می رفتی... ناراحت شد و گفت: دراکو.. اشک هاتو پاک کن... میخوای بهترین روز زندگی پسرمون خراب بشه؟ زودتر برو لباس هاتو بپوش. باشه ای گفتم و رفتم تا لباس هام رو بپوشم. وقتی دوباره برگشتم کنار تابلو، آستوریا لبخند قشنگی زد و گفت: خیلی قشنگ شدی.. گفتم: اگه توهم بودی قشنگ تر میشد.. با همون لبخند گفت: اون گردنبند نقره رو هم به جولیا از طرف من هدیه بده. **** از خونه رفتم بیرون و همراه مامان و اسکورپیوس و جولیا رفتیم سمت محل مراسم ازدواجشون. مهمونا هنوز نیومده بودن و یکم وقت داشتیم تا اونجا رو آماده کنیم.
۳۰دقیقه بعد: همه چیز آماده بود و مهمونا هم رسیده بودن. دیگه وقتش بود که مراسم رو شروع کنن. دو تا حلقه آوردم و یکیش رو دادم به جولیا و یکیش رو هم به اسکورپیوس دادم. گردنبند نقرهی آستوریا رو هم به جولیا هدیه دادم و رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم. حس میکردم روح بابا و آستوریا کنارمن و دارن نگاهم میکنن.. همه چیز عالی بود. همون جور که میخواستم. پایان رمان 𝓓𝓻𝓪𝓬𝓸 𝓜𝓪𝓵𝓯𝓸𝔂>>> نویسنده: ✨𝓐𝓼𝓽𝓸𝓻𝓲𝓪 𝓰𝓻𝓮𝓮𝓷 𝓰𝓻𝓪𝓼𝓼✨
و پایان✨️💚