نویسنده: نجواگر تاریکی
روزی که فهمیدم غم تمام نمیشود، باران میآمد. نشسته بودم توی ایستگاه اتوبوس. پیرهنی به تن داشتم که مادرم برای عید خریده بود. دو سال پیش خرید و یکسال پیش هم مرد زن پیری کنارم نشست. گفت: «چرا گریه میکنی؟» «مادرم مرد.» «کی؟» «یک سال پیش.» خندید. خندهاش تلخ بود. گفت: «یک سال؟ من چهل سال است شوهرم مرده. هنوز هر روز گریه میکنم.» نگاهش کردم. چشمهایش خشک بود. گفتم: «گریه که نمیکنی.» گفت: «اشک که تمام شد، تازه غم شروع میشود. آن وقت است که میفهمی ابدی یعنی چه.» اتوبوس آمد. سوار شد. رفت. نشستم همان جا تا شب. باران بند نیامد. فکر کردم به حرفش. به این که شاید غم ته ندارد. شاید تهش هیچی نیست. فقط ادامه. شب رفتم خانه. توی آینه نگاه کردم. چشمهایم را دیدم. عمق نداشت. مثل چاهی که پر شده باشد با خاک. فردا رفتم سراغ زن همسایه. هفتاد سالش بود. تنها زندگی میکرد. گفتم: «شوهرتان کی مرد؟» گفت: «سی سال پیش.» گفتم: «دلتنگش هستی؟» گفت: «نه. دلتنگ که نباشم. او رفته. من موندهام. دلتنگی برای چیزیه که برمیگرده.» گفتم: «پس چه حس داری؟» نگاهم کرد. گفت: «هیچ. عادت کردم به هیچ.» از خانهاش زدم بیرون. توی خیابون راه افتادم. مردم را دیدم. همه یه چیزی توی چشمهاشون بود. یه خالی. یه تهی. یه غمی که تموم نمیشد. رسیدم به گورستان. رفتم سراغ قبر مادر. نشستم. گفتم: «غم تموم نمیشه مادر.» باد وزید. برگ خشکی افتاد روی سنگ قبر. برداشتم. پوسیده بود. له شد توی دستم. فهمیدم. غم مثل برگ نیست که بیفتد و برود. غم مثل خاک است. میماند. همیشه میماند. حتی وقتی ما نباشیم. برگشتم خانه. باران هنوز میآمد. نشستم توی ایوان. به آسمون نگاه کردم. ابر بود. خاکستری. مثل چشمهای زن همسایه. مثل چشمهای خودم. حالا هر روز میروم ایستگاه اتوبوس. مینشینم. باران که بیاید، یاد حرف زن پیر میافتم. میخندم. تلخ. مثل خودش. غم ابدی یعنی این. نه اینکه همیشه گریه کنی. اینکه همیشه منتظر باشی. چیزی را. کسی را. حتی نمیدانی چه. حتی نمیدانی کی. فقط مینشینی. نگاه میکنی. باران میآید. اتوبوس میآید. میرود. تو میمانی.
خندید. خندهاش تلخ بود. گفت: «یک سال؟ من چهل سال است شوهرم مرده. هنوز هر روز گریه میکنم.» نگاهش کردم. چشمهایش خشک بود. گفتم: «گریه که نمیکنی.» گفت: «اشک که تمام شد، تازه غم شروع میشود. آن وقت است که میفهمی ابدی یعنی چه.» اتوبوس آمد. سوار شد. رفت.
نشستم همان جا تا شب. باران بند نیامد. فکر کردم به حرفش. به این که شاید غم ته ندارد. شاید تهش هیچی نیست. فقط ادامه. شب رفتم خانه. توی آینه نگاه کردم. چشمهایم را دیدم. عمق نداشت. مثل چاهی که پر شده باشد با خاک. فردا رفتم سراغ زن همسایه. هفتاد سالش بود. تنها زندگی میکرد. گفتم: «شوهرتان کی مرد؟» «سی سال پیش.» «دلتنگش هستی؟» «نه. دلتنگ که نباشم. او رفته. من موندهام. دلتنگی برای چیزیه که برمیگرده.»
گفتم: «پس چه حس داری؟» نگاهم کرد «هیچ. عادت کردم به هیچ.» از خانهاش زدم بیرون. توی خیابون راه افتادم. مردم را دیدم. همه یه چیزی توی چشمهاشون بود. یه خالی. یه تهی. یه غمی که تموم نمیشد. رسیدم به گورستان. رفتم سراغ قبر مادر. نشستم. گفتم: «غم تموم نمیشه مادر.» باد وزید. برگ خشکی افتاد روی سنگ قبر. برداشتم. پوسیده بود. له شد توی دستم. فهمیدم. غم مثل برگ نیست که بیفتد و برود. غم مثل خاک است. میماند. همیشه میماند. حتی وقتی ما نباشیم.
برگشتم خانه. باران هنوز میآمد. نشستم توی ایوان. به آسمون نگاه کردم. ابر بود. خاکستری. مثل چشمهای زن همسایه. مثل چشمهای خودم. حالا هر روز میروم ایستگاه اتوبوس. مینشینم. باران که بیاید، یاد حرف زن پیر میافتم. میخندم، تلخ مثل خودش. غم ابدی یعنی این، نه اینکه همیشه گریه کنی، اینکه همیشه منتظر باشی. چیزی را کسی را حتی نمیدانی چه. حتی نمیدانی کی. فقط مینشینی. نگاه میکنی. باران میآید، اتوبوس میآید، میرود. تو میمانی.
جدی؟... انتظار این همه لایک رو نداشتم...
زیبا بود. طبیعی هست عادت می کنی منم سر اولین داستانم برگام ریخت
عالی بود💙
مرسی
💙💙