در ساحل رودی خروشان، پس از کنار رفتن نجوای باد و باران، زیر درختی پیر نشسته بود. نشسته بود و به صدای فریاد رود گوش میداد. نشسته بود و سرگذشت زندگیاش را در گذر رود میدید. آنچه از سر گذرانده بود را چو تصویری به لرزههای سطح آب میداد و آب رودخانه آن را به سرودی تبدیل میکرد. سرودی که بعد از آن باران، نغمهی درد و ترس بود. قلبش چنان در سینه سنگینی میکند که منتظر است هر لحظه زیر وزنش در تنهی درخت فرو برود، در زمین فرو برود، سقوط کند و متلاشی بشود. ریههایش به جای هوای تازه انگار که از سرب پر میشوند. چشمهایش را میبندد و گوش میسپارد به خروش رود. در تاریکی پشت پلکهایش موجهایی دیگر سر به فلک میکشند. فریاد میکشد: "یعنی به هیچ جای این دنیا نمیشود پناه برد؟" و موجها فریادش را در خود غرق میکنند.
داد سر میداد. از درد داد سر میداد اما ندای درد به گوشش نمیرسید. سرود رودخانه فریادش را میبلعید. صدای خروش رود از هرچه بود پیشی میگرفت و منکرش میشد، انگار تنها هستی آنجا خودش است، انگار هر آنچه در این جهان رقم میخورد گذر آب او است و میخواست آدمک را هم در همان رودی که از آنجا و آن لحظه میگذرد شناور کند. نه؛ میخواست غرقش کند. میخواست او را عضوی از خود کند، تمام دنیا را در خود فرو ببرد تا فقط خودش بماند و خودش. میخواست تمام دنیا باشد – آن رویای مضحک و مشترک قدیمی.
آدمک هم روزی میخواست تمام دنیا باشد. مثل تمام آدمهای دیگر و مثل این رود؛ مثل کوه که سر به فلک میکشید تا جهان در سایهاش گم شود، مثل درخت که ریشههایش را در خاک میدواند و میدواند تا زمین را فرا گیرد. و پایان این رویا همیشه یک چیز بود: دنیا با عظمتش پیروز میشد. درخت به تکه زمینی قناعت میکرد و کوه را همین کفایت میکرد که قلهش به ابرها برسد. آدمها هم روزی دست از جنگیدن میکشیدند. آدمک اما، بیش از اینها سقوط کرده بود. آنقدر کوتاه آمده بود که حالا به جای بزرگ شدن میخواست کوچک شود. میخواست آب برود، یا ذره ذره دود بشود و به هوا برود، خاک بشود و گم بشود. میخواست نباشد اما صدای رود همچنان در گوشهایش میکوبید و همین گواه که هنوز محکوم بود به وجود.
ناگهان صدای رود دیگر به پردههای گوشش برخورد نکرد. جهان اطرافش در جریان بود، اما برای او نه. همهچیز تمام شده بود؟ از جا برخاست و به سمت رود گام نهاد، با هر قدمش رود مطیع آسمان آفتابی میشد، قدرت خود را پس میزد و رام آرامش میشد. به رود که رسید، پاهای برهنهاش را در آب گذاشت، لطافت آب که پوستش را نوازش کرد چیزی در وجودش دمید، انگار گذر لحظههای زندگی در وجودش جولان میداد. انگار هر آنچه پیش میدوید محو شده بود. همه چیز تمام شده بود؛ همه چیز جز جریان رودی که بر پاهایش میخورد، همهچیز جز لحظهای که در آن ایستاده بود.
عالی بود😭😭
مرسی عزیزجان:))
هم میخوام توی رود خروشان فرو برم و هم میخوام با نوشته هات یکی بشم،
یکاری نکنید منم از ذوق فرو برم به عمق رودا🌝
نه ثیبزمینی تو فرو نرو، ما نیاز به نوشته هایت داریم
اخر نوشته های پوچ مارا چه کسی خواهان است-؟
دهان مرا باز مکن
حقیقت است فرزند شفاگرم-
قبول ندارم، حرفتان پذیرفته نمیشود ثیبزمینی✋🏻
اگر پذیرفته نشود پوره میشوم
میخواهی شفاگر را ناراحت کنی؟:(
نهنه مینی شکر بخوره-
پس دفعهاخرت باشه به نوشته های دوست ثیبزمینیای من میگی پوچ:(
چشم ولی سعی میکنم-
بالاخره منتشر شدد
ارههه
🛐🛐
:)
بینظیر😭
قربون شما:))
بیش از حد عالی بود .
لطف دارید زیبا:)
کاش میشد لیست ساخت اینو گذاشت اول اولش تنها پست لیست من باشه
کافکا اینو بگه من دیگه باید برم بمیزم-
(مینی به دور فادربزرگش بگرده اخه") )
:))))))))
عالی عالی😭😭
مرسیی
اوه خدای من! فوق العاده بود😭🤍
لطف دارید بانو🫠
عالییی
مچکرممم