آفتاب کمکم داشت بالا میاومد که به شهر اوِن رسیدیم. هوا فرق داشت؛ یه سکوت سنگین و مرطوبی توی شهر بود که اصلا شبیه هوای اطراف خونهی قبلی نبود. «ببین میا، ساعت هفت صبحه. تا ظهر جون ندارم راه برم. بریم یه مسافرخونه پیدا کنیم، یه چرت خفن بزنیم، بعد از ظهر با انرژی میریم سراغ اون خونهی لعنتی.» نایلا گفت و با همون خونسردی معروفش، زد روی کولهپشتی کوچیکش. یه مسافرخونهی معمولی پیدا کردیم که بوی کهنگی میداد. دو تا اتاق کوچیک گرفتیم. من که رسیدم روی تخت، پشتم رو محکم کوبیدم به تشک و بلافاصله چشمهام بسته شد. خوابم سنگینتر از هر خواب دیگهای بود، انگار بدنم داشت شارژ میشد. *** ساعت ۱۲ ظهر بود که با صدای برخورد دوتا کاسه از خواب پریدم. نایلا بیدار شده بود و داشت نون و پنیر میخورد. «خوبی؟ سرحال شدی؟» پرسید. «آره، انگار چند سال خوابیدم. بریم دیگه، خسته شدم از این بوی صابون کهنه.» از مسافرخونه زدیم بیرون. چند تا خیابون جلوتر، خونهی هدفمون بود. یه ساختمون سنگی قدیمی که تقریباً نصف سقفش ریخته بود و انگار یه جورایی از شهر جدا شده بود. واقعاً ترسناک به نظر میرسید. همین که نزدیک شدیم، نایلا گفت: «وایسا.» ایستادیم. «طبق چیزی که از اینجا پیدا کردم، این خونه مرکز اون چیزاییه که توی شهر پخش شدن. یه جور 'درب پشتی' بودهشون. هر کی اومده اینجا، یه بلایی سرش اومده، تسخیر شده.» بعد یهو دست برد توی کتش و یه کیسهی پارچهای کوچیک و سنگین درآورد. اندازه یه مشت بسته میشد. انداخت توی جیب کتم. «این چیه دیگه؟ یه جور طلسم جدید؟» پرسیدم. نایلا زد به شانهام و خندید. «بهتر از طلسمه. این نمکه، نمک دریا. هر موجودی که اومد جلوت و نتونستی بکشیش یا طلسمش کنی، با این یه کم نمک بریز توی چشماش. کور میشن یا حداقل یه لحظه گیج میشن. فرار کن.» «باشه، فهمیدم نمک رو. الان باید بریم تو؟» نایلا یه لبخند شیطنتآمیز زد که همیشه قبل از کارهای عجیبش میزد. «نه من نه. من باید یه جای ثابت باشم. ببین، من دقیقاً روبروی این خونه وایمیسم. اگه بلایی سرت اومد، باید منو ببینی. تو برو درمانگاه شهر. اونجا باید یه سری پروندهی قدیمی راجع به این خونه داشته باشن. تحقیق کن ببین دقیقا چه مراسمی اینجا انجام میشده. من اینجا نگهبانی میدم و منتظرتم.» «چی؟ تو میگی من برم توی یه شهر تسخیر شده، دنبال کتاب و پرونده بگردم؟ پس اگه دوباره زنجیر اومد گردنم چی؟» «نگران نباش. اگه چیزی اومد سراغت، نمک میپاشی توی چشمش و سریع برمیگردی. منم همینجا دارم هواتو دارم. برو! زود برگرد.» حرفی نمونده بود. این نایلا همیشه یه نقشهای داره که آخرش ما رو به کشتن میده، ولی خب، یه عالمه نمک توی جیبم بود و این تنها اسلحهی جدیدم بود. یه نفس عمیق کشیدم و به سمت درمانگاه شهر اوِن رفتم. خونهی متروکه همینطور اونجا وایساده بود، انگار منتظر بود من برگردم.
لعنتی! درمانگاه یه ساختمون نمور بود که بیشتر به یه گاراژ متروکه شباهت داشت تا یه جای درمانی. یه پیرمرد عینکی اونجا بود که فقط به پروندههای قدیمی علاقه داشت. کلی التماس کردم و یه چند تایی دفترچه خطخطی قدیمی که مال صد سال پیش بود رو بهم داد. خلاصه که ساعتها اونجا مشغول بودم. تمام کلمات قلمبه سلمبه رو میخوندم و سعی میکردم بفهمم چی به چیه. فهمیدم که این خونهی اوِن، یه **"آستانهی احضار"** بوده. یه گروهی که سالها پیش فعالیت میکردن، سعی داشتن یه موجود خیلی بزرگتر رو احضار کنن که از اون موجود سیاهی که قبلاً دیدیم خیلی قویتر بوده. ظاهراً مراسمشون ناقص مونده و یه چیز بد، ولی ناقص، توی این دنیا گیر افتاده. با این اطلاعات جدید، پاهام درد گرفته بود و مغزم از اطلاعات اضافی پر شده بود. دویدم بیرون. وقتی رسیدم جایی که نایلا قرار بود وایسه، دیدم چه وضعیه! نایلا روی اسبش کاملاً لم داده بود و یه صدایی شبیه خرناس ازش میاومد. کل دنیا رو ول کرده بود و داشت روی اسبش چرت میزد! «نایلا! پاشو ببینم!» داد زدم. صدام توی اون سکوت صبحگاهی اوِن مثل گلوله پیچید. نایلا با صدای جیغمانندی از خواب پرید و تقریباً از زین افتاد. «یا خدا! چی شده؟ زلزله اومده؟» «زلزلهی تویی نایلا! گفتم تحقیق کنم برگردم! این وقت چرت زدنه؟ ما اومدیم شهر شیاطین بگردیم، نه مسافرخونهی خاله جان!» با عصبانیت گفتم. نایلا لباسشو رو صاف کرد و خودشو جمع و جور کرد. «آروم باش بابا. تو زیادی طولش دادی. من داشتم 'بیدارباش مراقبتی' میکردم. یه ذره مدیتیشن بود.» «مدیتیشنت شبیه مrگ بود!» غر زدم، ولی دیگه حوصلهی دعوا نداشتم. «بیا بریم تو. اطلاعات دارم که باید بررسی کنیم.» نایلا به خونهی سنگی نگاه کرد. یه کم جدی شد. «باشه. آمادهام.» رفتیم سمت در اصلی که حسابی زنگ زده بود. با یه هل دادن معمولی، در با صدای جیغمانندی باز شد و یه تودهی هوای سرد و مرطوب از توی خونه ریخت بیرون. «فانوسها رو روشن کن میا.» نایلا گفت. فانوسی که از مسافرخونه برداشته بودم رو روشن کردم. شعلهش زرد و کمجون بود، ولی یه کم دلگرمم میکرد. نایلا هم فانوس خودش رو روشن کرد. دوتا شعلهی لرزان توی تاریکی مطلق. «من میرم طبقهی بالا. تو چک کن ببین چیزی توی زیرزمین یا حیاط پشتی نیست.» نایلا گفت و بدون هیچ حرف دیگهای، رفت سمت پلههای شکسته. منم فانوسم رو بالا گرفتم و وارد فضای اصلی شدم. انگار که انگشتهای نامرئی یه چیزی، توی هوا میلرزید. هر قدمی که برمیداشتم، یه صدای خش خش عجیبی از زیر کف چوبی میاومد. **انگار یه عالمه حشره مرده زیر پاهامون بودن.** «خدایا، اینجا بو میده. بو میده... یه چیزی شبیه بوی لجن و آهن زنگزده قاطی شده.» زیر لب گفتم و سعی کردم تمرکز کنم. هدف این بود که بفهمم دقیقا این "آستانه" کجاست. هر گوشه رو چک میکردم، اما همه جا پر از آواره، مبلهای پوسیده و تار عنکبوت بود. انگار چند قرن کسی اینجا پا نذاشته بود... ولی یه حس خیلی قوی بهم میگفت که اینطور نیست. ناگهان از بالا صدای نایلا اومد: «میا! یه چیزی پیدا کردم! یه جور حکاکی روی کف اتاق اصلی... بیا بالا!» نفسم رو حبس کردم و آروم آروم شروع کردم به بالا رفتن از اون پلههای جونکنده. هر پله یه صدای نالهی بلند میداد. باید خیلی مراقب میبودم. این خونه به شدت آمادهی این بود که یه نفر رو زیر خودش له کنه.
پلهها واقعاً ترسناک بودن. هر وقت روشون پا میذاشتم، حس میکردم یه تلهاس و ممکنه از پایین یه چیزی بخواد پامو بگیره. با احتیاط تمام، رسیدم به طبقهی بالا. اتاقی که نایلا اونجا بود، یه اتاق نشیمن قدیمی بود. یه میز ناهارخوری بزرگ و چند تا مبل چرمی که حالا بیشتر شبیه سنگ بودن، همه یه لایهی ضخیم خاک روشون نشسته بود. «اینا رو ببین میا.» نایلا با فانوسش به زمین اشاره کرد. یه دایره بزرگ روی زمین حکاکی شده بود که پر از خطوط عجیب و غریب بود، شبیه یه نقشهی ستارهای شکسته. «این همون آستانهس. مراسم از اینجا شروع میشده.» همین که من خم شدم تا بهتر ببینم، یهو یه صدایی اومد. یه نالهی خیلی ضعیف، انگار از ته چاه. «هیس... شنیدی؟» نایلا آروم گفت و فانوس رو به سمت صدای اومده گرفت. صدا از پشت همون میز ناهارخوری قدیمی بود. بدون حرف، نایلا و من رفتیم کنار میز. یه کم هلش دادیم. میز با صدای وحشتناکی روی زمین کشیده شد. پشت میز، یه دختر جوان نشسته بود. تقریباً همسن من بود. رنگ و روش پریده بود و چشمهاش از ترس گشاد شده بودن. لباسش یه کم پاره بود. «کمکم کنین... خواهش میکنم.» با صدای خیلی لرزون گفت. نایلا فوراً خنجرش رو درآورد و با نوکش به دختر اشاره کرد: «کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟» دختره سریع شروع کرد به حرف زدن: «من... اسمم سارا است. نامزد من، سیمون، یه ساعت پیش اومد اینجا بگرده. گفت اینجا رو دیده بوده قبلاً. من اومدم دنبالش... ولی وقتی اومدم تو، یه سایه دیدم و اون... اون غیب شد!» نایلا یه نگاه معنادار به من انداخت. «خب، پس این همون تلهایه که گفتم. سارا، ما باید اون پسره رو پیدا کنیم.» بعد بهم نگاه کرد و با لحنی که انگار داره یه ماموریت ساده میده، گفت: «میا، تو برو همون اتاق خوابی که از جلو دیدم باز بود. با توجه به حرفایی که دربارهی گم شدن مردم زدن، احتمالاً پسره اونجا گیر افتاده. برو دنبال سیمون بگرد.» «منو تنها میذاری؟» اعتrاض کردم. نایلا شانهاش رو بالا انداخت. «من باید این حکاکی رو بررسی کنم تا بفهمم دقیقاً چی میخوان احضار کنن. تو برو یه نفر رو نجات بده. اینجوری سریعتر کارمون تموم میشه.» خب، چارهای نداشتم. نایلا همیشه یه چیزی برای نگهبانی داشت. با یه نگاه پر از شک بهش انداختم و با فانوسم رفتم سمت راهرویی که به اتاق خوابها میرسید. اتاق خواب اصلی تاریکتر بود و بوی تندتری میداد، یه بوی شیرین و مصنوعی. در رو با احتیاط باز کردم. توی اتاق یه پسر جوون گوشهی دیوار نشسته بود. چشماش گرد شده بود، ولی به نظر دیوونه یا تسخیر شده نمیاومد. «سلام... تو سیمون هستی؟ نامزد سارا؟» پرسیدم. پسره با تعجب سر چرخوند. «آره... تو کی هستی؟ سارا کجاست؟» «من دوست نایلام. سارا بیرون منتظره. نایلا داره راه خروج اصلی رو چک میکنه.» یه دروغ مصلحتی بود، نایلا داشت مشغول حکاکی میشد. «من... من حس کردم اینجا یه چیزی بود، یه صدای زمزمه از توی کمد دیواری. وقتی رفتم چک کنم، یه نور سیاه یهو زد و حس کردم دارم خفه میشم. بعد دیگه هیچی یادم نمیاد، فقط بیدار شدم اینجا.» سیمون با وحشت گفت. «فکر کنم اون تلهس. باید بریم پیش نایلا.» فانوس رو بلند کردم و گفتم: «پاشو! همین الان!» سیمون گیج و مبهوت از جا بلند شد. از همون راهرویی که اومده بودم، برگشتیم سمت اتاق نشیمن. نایلا هنوز خم شده بود روی زمین.
«نایلا! پیداش کردم! اینم سیمون.» وقتی رسیدیم، نایلا یه نگاه سریع به ما انداخت و گفت: «عالیه. حالا زود بیاین این دایره رو ببینین. این یه نقشهی کامل نیست، یه تکهشه. باید اون تیکهی دوم رو پیدا کنیم...» همین که نایلا داشت حرف میزد، من و سیمون به حکاکی نگاه میکردیم. یهو سیمون انگشتش رو روی یکی از خطوط کشید. «این... این شبیه یکی از طرحهایی بود که روی دیوار اتاق خوابم بود، قبل از اینکه اینجا بیفتم. این خطوط یه جورایی... ادامه داره.» سیمون با هیجان گفت. «فکر کنم تیکهی اصلی توی یکی از اتاقهای دیگه باشه.» حالا دیگه فقط یه راه مونده بود: بریم کل این جهنم رو بگردیم تا اون تکهی دوم رو پیدا کنیم. و من مطمئن بودم که دفعهی بعد، دیگه اون موجود نامرئی با خاکستر شدن تموم نمیشه.
نایلا یه نگاه جدی به ما انداخت. نگاهش مثل همیشه یه جور اعتماد به نفس الکی داشت که همیشه منو یاد دردسر میانداخت. «خب بچهها، گوش کنین.» نایلا قاطع گفت. «من میرم دنبال اون تیکهی دوم نقشه. بر اساس تحقیقاتم، همچین چیزی باید توی این خونه باشه. شما سه نفر همینجا، کنار این آستانه، بمونید. به هیچ وجه از این اتاق بیرون نرید.» بعد اضافه کرد: «اگه نیم ساعت دیگه برنگشتم، هیچوقت دنبالم نیاین. چون اگه دیر کردم، یعنی گیر افتادم و هر کسی که بیاد دنبالم، ممکنه همون بلایی سرش بیاد که سر من میاد.» من یه کم اخم کردم: «یعنی چی؟ ما که با هم اومدیم!» «یعنی هیچی! فقط گوش کن!» نایلا انگار حوصلهی توضیح نداشت. «اگه تا نیم ساعت دیگه صدای فانوسمو نشنیدین یا من برنگشتم، خودتونو نجات بدین و برین بیرون از شهر. فهمیدین؟» بعد از گفتن این حرفها، فانوسش رو محکم گرفت و رفت سمت یه در چوبی توی گوشهی اتاق که حسابی قفل شده بود. با یه لگد محکم، قفل رو شکست و رفت توی تاریکی. نیم ساعت گذشت. گذشت و گذشت. صدا که نیست، هیچ، نور فانوس نایلا هم خاموش شده بود. فقط فانوس من بود که روی میز میلرزید و سایههای وحشتناک روی دیوار میانداخت. سارا و سیمون، عین مجسمه، کنار هم نشسته بودن و هی به ساعت نگاه میکردن. «ده دقیقه دیگه صبر میکنیم.» به خودم گفتم. اون دختره چقدر بدشانس بود که نامزدش رو پیدا کرد و حالا نایلا غیب شد. ولی من نایلا رو اونجا ول نمیکردم، حتی اگه خودش گفته بود. بعد از ده دقیقه، دیگه نتونستم تحمل کنم. «ببینید، من دیگه نمیتونم وایسم. اون یه دیوونهس، ولی دوست منه. اگه اینجا بمونیم، فقط منتظر یه تلهی دیگه میمونیم.» خنجر نایلا رو که به کمرم بسته بودم، باز کردم. «سارا، تو و سیمون همینجا بمونید. قول بدید تکون نمیخورین.» خنجر رو دادم دست سارا. «اینو بگیر. اگه اتفاقی افتاد، بزن توی چشم هرچیزی که اومد طرفت.» سارا با چشمهای اشکآلود سری تکون داد. از اتاق اصلی اومدم بیرون و رفتم سمت راهرویی که نایلا رفته بود. دنبال رد فانوسش میگشتم. همونطور که نایلا گفته بود، این خونه یه عالمه اتاق و راهرو داشت که حسابی گیجکننده بودن. بعد از چند دقیقه گشتن، یه گوشهی دیوار، یه دریچه دیدم که نایلا احتمالاً ازش رد شده بود. درش کمی باز بود. از روی زمین، یه بوی رطوبت و یه بوی خفیف دود میاومد. زیرزمین. پلههای زیرزمین از پلههای طبقهی بالا هم بدتر بودن. چوبها کفشون فرو رفته بود و حس میکردم هر لحظه ممکنه بیفتم پایین. وقتی رسیدم پایین، همه جا تاریک و نمناک بود. فانوس رو بالا گرفتم. زیرزمین یه راهروی طولانی بود که چند تا در داشت. یکی از درها، یه در کوچیکتر بود که روش با خط خیلی پررنگ و بد خط با زغال نوشته شده بود: **"اتاق ممنوعه - ورود کار شیطان است"**. وای، خدای من. این دیگه چی بود؟ یعنی نایلا رفته بود اون طرف؟ یا قبل از اون من باید اینو میدیدم؟ سرمو خاروندم. «حالا باید چیک کنم؟ برم تو این سوراخ موش که یه اسم ترسناک داره، یا برم بگردم ببینم نایلا از کدوم در رد شده؟» اگه نایلا اینو میدید، قطعاً میرفت توش. پس احتمالاً اون همینجاست. ولی اگه واقعاً کار شیطان باشه چی؟ یعنی ریسک میکنم و میرم تو و خودمو بندازم توی دردسر بزرگتر؟ به خودم گفتم: «میا، تو اومدی اینجا که این بازی مسخره رو تموم کنی. نمیتونی الان از یه تابلوی 'ورود ممنوع' بترسی.»
به خودم گفتم: «میا، تو اومدی اینجا که این بازی مسخره رو تموم کنی. نمیتونی الان از یه تابلوی 'ورود ممنوع' بترسی.» نفس عمیقی کشیدم و فانوس رو آماده کردم. «اگه اونجا هم یه تله باشه، حداقل میدونم با چی طرفم.» با یه لگد محکم، در لعنتی رو باز کردم و وارد اتاق ممنوعه شدم. بوی دود قویتر بود و یه چیزی شبیه بخور توی هوا سنگینی میکرد.
آخ جون! بالاخره اون تکهی دوم رو پیدا کردم! قلبم داشت از خوشحالی میزد. فکر نمیکردم توی اون اتاق ممنوعه که بیشتر شبیه یه آشغالدونی بود، اون تیکه رو پیدا کنم. یه پارچهی چرمی قدیمی بود که روش یه سری علامت عجیب حک شده بود. این یعنی نقشهی کامل میشه و میتونیم خلاص شیم. اومدم بیرون و فانوسم روشن بود. چشمم خورد به سارا و سیمون که کنار هم، عین گوسفندای توی گله، وایساده بودن. «هی بچهها! ببینین چی گیرم اومد!» با هیجان گفتم و تکهی چرمی رو بالا گرفتم. «دیگه کار حله!» بعد یهو چشمم افتاد به جای خالی میا. «عه... میا کجاست؟» سارا سریع گارد گرفت و انگار داشت گریه میکرد. «نایلا... اون... اون نگران شد. رفت دنبال شما توی زیرزمین.» «چیییی؟!» یه صدای بلند از دهنم در اومد. «این دیگه چه مدلشه؟ بهش گفتم بمونید! گفتم اگه دیر کردم دنبالم نیاین! این دختره همیشه از یه سوراخ، دو بار میافته!» لعنتی! اگه اون پایین بلایی سرش بیاد تقصیر منه فانوس رو سفتتر چسبیدم. «وایسید همونجا! من میرم پیداش میکنم. اگه زنده از زیرزمین اومدم بیرون، یعنی مشکلی نیست.» سریع برگشتم سمت پلهها و با عجله رفتم پایین. زیرزمین بو و رطوبت وحشتناکی داشت. فانوس رو جلو گرفتم و داد زدم: «میا! کجایی؟ بیا بیرون دختر، چته؟ اینجا جای بازی نیست!» چند ثانیه فقط صدای چکیدن آب میاومد. بعد از یه گوشهی تاریک، یه نفر آروم اومد بیرون. اولش فکر کردم اشتباه دیدم. میا بود، ولی... خیلی فرق داشت. چشماش مثل دو تا حباب شیشهای بیروح بودن. انگار نه نوری توشون بود، نه زندگی. انگار روحش از بدنش رفته بود و یکی دیگه جاش رو گرفته بود. «میا؟» با احتیاط گفتم. «خوبی؟ چی شده؟ چرا انقدر داغون شدی؟» میا هیچ جوابی نداد. فقط سرش رو کج کرد و یه لبخند عجیب زد. همون لبخند یه کم بهم حس بدی داد. «خوبه که پیدات کردم دختر.» من یه قدم رفتم جلوتر که مطمئن شم چیز خاصی نیست و شاید ترسیده. همین که نزدیکتر شدم، میا یهو کیسهی نمک رو پرت کرد توی صورتم! **آخخخخخ!** «آییی! چه غلطی کردی!» فانوس از دستم افتاد و با صدای بدی روی زمین خاکی افتاد و خاموش شد. تاریکی مطلق! صدای نالهی من توی تاریکی پیچید. «میا! تو... تو چی کار کردی؟» بعد از چند ثانیه، صدای نالهم قطع شد و یه صدای دیگه، یه صدای بم و خشدار که اصلاً صدای میا نبود، از همون سمتی که میا بود اومد. «**تو** تسخیر شدی، نایلا.» صدایی که ازش بیرون اومد، سرد و پر از نفرت بود. «من تسخیر نشدم، تو *تسخیر* شدی.» قلبم ریخت. این دیگه میا نبود. این همون چیزی بود که توی اون اتاق ممنوعه بود! «تو کی هستی؟ میا کجاست؟» جیغ زدم، در حالی که کور کورانه سعی میکردم فانوس رو پیدا کنم. صدای خندهی چندشتری اومد. «میا رفت یه جای بهتر. و من... من حالا تو رو میخوام تا اون دو تا خنگول رو هم بیارم اینجا. آستانه داره ما رو صدا میزنه، و تو بهترین ابزار من برای آوردن اون پسر خام و اون دختر ترسو هستی!» فکر کردم به اون تکهی نقشه که توی بدنم قایم کردم. وای خدایا! این یارو از اول میدونسته من دنبال نقشهام و گذاشته بیام اینجا تا گیر بیفتم!
اون صدای لعنتی داشت توی تاریکی زیرزمین میخندید. من از ترس خشکم زده بود، ولی همونطور که میلنگیدم، سعی کردم فانوس رو پیدا کنم. یهو حس کردم یه چیز سرد و فلزی به پهلوم گیر کرد. میا! حتی توی تاریکی، میتونستم اون قامت آشنا رو حس کنم که با یه چاقو بهم حمله کرد. «**میا، دست نگه دار! منم! نایلا هستم!**» فریاد زدم. اما اون موجودی که کنترل میا رو داشت، انگار هیچ کلمهای از حرفام رو نمیفهمید. چاقو اومد پایین، یه حرکت وحشیانه برای زدن شاهرگم. من که همیشه یه رفیق خونسرد و محتاط بودم، توی یه لحظه به همون دختری تبدیل شدم که تو یه دعوای خیابونی بزرگ شده بود. غریزه کار دستم داد. سریع خم شدم، چاقو از بالای سرم رد شد و به دیوار خورد. بعد با تمام توانم، یه مشت رو فرستادم مستقیم به فک میا. **بوم!** صدای خرد شدن چیزی توی تاریکی پیچید. میا افتاد زمین و یه نالهی خفیف کشید. نفسنفسزنان روی زمین افتادم، و با چشمای نیمهباز که هنوز از نمک میسوختن، به نقطهای که میا افتاده بود زل زدم. «**ببخشید رفیق... ببخشید!**» اینو گفتم چون مطمئن بودم این کار رو از روی میل خودش نکرده. به سرعت خودم رو جمع کردم. این هیولای مسخره، از ترس از بین نمیرفت، پس باید منبعش رو پیدا میکردم. اون موجود گفته بود «آستانه» و «اون پسره» (سیمون). یعنی این شیطان یا هر چی که بود، نیاز به یه چیزی داشت، یه نقطه ضعف. سریع فانوس رو پیدا کردم و روشنش کردم. میا هنوز بیهوش روی زمین بود. «لعنتی! زیر زمین چقدر بزرگه!» وقت نداشتم. باید میرفتم دنبال اون منبع شیطانی. همونطور که داشتم میدویدم، یه حس قوی منو کشید به سمت یه کمد بزرگ و قدیمی که انتهای راهرو بود. در کمد کمی باز بود و یه نور سبز کمرنگ ازش بیرون میزد. «این دیگه چیه؟» در کمد رو با لگد باز کردم. اونجا یه تودهی سیاه و لزج بود که داشت از دیوار میخزید بالا. شکل خاصی نداشت، فقط یه تودهی جوشان از انرژی سیاه بود که بوی گوگرد میداد. اون موجود شیطانی بود! به محض اینکه منو دید، یه صدای وزوز وحشتناک کرد و مثل یه گردباد به سمتم هجوم آورد. نمیتونستم فرار کنم. یهو منو گرفت و پرت کرد به دیوار پشتی. سرم خورد و دنیا زیر چشمهام چرخید. «آخ... مغزم...» احساس کردم تمام استخونهام داره میشکنه. داشتم زمین میخوردم، اما همونطور که داشتم میافتادم، دستم ناخودآگاه به خنجری رسید که از پشت کمربندم کشیده بودم. فکر کردن تو اون لحظه سخت بود، ولی یه چیز رو خوب یادم بود: **باید هدف بگیرم.** با تمام قدرت باقیمونده، خنجر رو گرفتم و چرخیدم و محکم کوبیدمش توی مرکز اون تودهی سیاه لزج. **فشقققق!** یه جیغ کر کننده که از جنس جیغ یه عالمه آدم بود، زیرزمین رو لرزوند. اون توده سیاه شروع کرد به دود کردن و کوچک شدن. نور سبز همونجا خشک شد و بعد با یه صدای «هیس» کوچیک، کلاً ناپدید شد. تاریکی زیرزمین یه کم سنگینتر شد، ولی دیگه بوی وحشت نمیداد. سریع برگشتم سمت میا که هنوز اونجا افتاده بود. فانوس رو برداشتم و روشنش کردم. میا چشماش رو باز کرد. مردمکش دوباره اندازه آدمیزاد شده بود و داشت با گیجی به سقف نگاه میکرد. «نایلا... من... من چم شده بود؟ چرا همه جا تاریکه؟» صداش دوباره معمولی بود، ولی یه کم گرفته بود. با یه نفس عمیق، فانوس رو کنارش گذاشتم و آروم بغلش کردم. دستم رو گذاشتم روی شانهاش و لبخندی زدم که از ته دل بود.
«هیچی عزیزم. یه خواب خیلی بد دیدی. تو... **تسخیر شده بودی**، رفیق.» به میا کمک کردم بلند شه. «بیا بریم بالا. باید سیمون و سارا رو ببینیم. اما اول... یه کم دیگه این زیرزمین رو میگردم تا مطمئن شم اون آشغال دیگه برنمیگرده.»
نظرات بازدیدکنندگان (0)