دوستان عزیز به این داستان دوست داشتنی خیلییییی خوش اومدین ✨️🤍
مه صبحگاهی دوباره اورمور را در آغوش کشیده بود و خیابانها خیس از باران شب قبل بودند. بیگبی از اداره پلیس بیرون آمد و دستش را در جیب کت خاکستریاش فرو برد، جایی که هنوز کفش دوم سیندرلا را نگه داشته بود. نورا، با موهای سیاه و چشمانی که از زیر سایه کلاهش میدرخشید، کنار او قدم میزد. «این کفش…» او گفت و به بیگبی نگاه کرد، «نشانه است. کسی میخواهد ما بفهمیم که چه کسی پشت این ماجراست.» بیگبی سرش را تکان داد. «اما چه کسی کفش را اینجا گذاشته؟ و چرا؟» سکوت سنگینی بینشان افتاد، فقط صدای قطرههای باران روی سنگفرشها شنیده میشد. بیگبی به سمت کافه خرگوش سفید حرکت کرد، جایی که شاید اولین سرنخ واقعی را پیدا کند. او میدانست این پرونده آرام پیش نمیرود و هر لحظه میتواند خطرناکتر شود.
بیگبی هنوز کنار میز کافه ایستاده بود که صدای برخورد شیشه و فریاد بلند شد. در ورودی، مردی با شنل مشکی و چهرهای نیمهپنهان ظاهر شد و فریاد زد: «تو کارآگاه گرگ! فکر کردی میتونی همه چیزو لو ندی؟!» مشتش به سمت بیگبی پرتاب شد، اما حرکت سریع گرگینه اجازه نداد برخوردی اتفاق بیفتد. بیگبی با یک چرخش، مشت را گرفت و با نیرویی که همزمان انسانی و حیوانی بود، مرد را به زمین کوبید. نورا که بالای سر میز نشسته بود، سریع به بیگبی کمک کرد. کلاغش فوراً روی شانه مرد نشست و او را گیج کرد، تا زمانی که بیگبی دستبند جادوییاش را دور مچ او بست. مرد، نفس نفسزن، گفت: «تو هنوز نمیفهمی… فقط شروع شده!» بیگبی، سرش را خم کرد و زمزمه کرد: «خب… شروعش رو از همینجا میفهمیم.» او مرد را به بازداشتگاه برد. در همان اتاق کوچک، مرد با چشمهای خشمگین و لبهای لرزان، شروع به توضیح کرد: «این شهر… این شهر بازیچه نیست! من فقط میخواستم… افسانهها… افسانهها نباید با انسانها زندگی کنند!» بیگبی آهسته پرسید: «پس نقشهات چی بود؟ کی پشت همه این داروهای گلاموره؟» مرد مکث کرد، نفسش به سختی بالا میرفت: «اگر بگویم… تو و دوستانت دیگر هرگز آرامش نخواهید داشت…» بیگبی لبخندی زد، نگاهی به نورا انداخت و گفت: «خب… پس بهتره آرامش رو فعلاً فراموش کنیم.» و اینجا بود که پرونده پیچیدهتر از همیشه شد.
صبح بعد، مه هنوز سنگفرشهای اورمور را مرطوب نگه داشته بود و بیگبی به سمت انباری متروکه در حاشیه شهر حرکت کرد. او کفش دوم سیندرلا را در جیبش گذاشته بود و حس گرگینهاش به او میگفت که امروز سرنخهای مهمی پیدا خواهد شد. انباری تاریک و پر از جعبههای قدیمی بود؛ بوی چوب و گرد و خاک با بوی جادو آمیخته بود. بیگبی دستکشهایش را پوشید و اولین جعبه را باز کرد. داخل آن، بطریهای شکسته و تکههای شیشهای درخشان دیده میشدند. نورا از پشت سر گفت: «اینها… آزمایشهای گلامور هستند. بعضیهاشون حتی برای افسانهها هم خطرناک هستند.» بیگبی خم شد و بطریای که روی زمین افتاده بود را برداشت. «این نوع تقلبی است، اما به اندازه کافی قوی برای اینکه تغییر شکل دائم بدهد…» صدای خشخش ناگهانی او را متوقف کرد. از سایهها، حرکت کوچک و سریع دیده شد. بیگبی فریاد زد: «کی اونجاست؟ نشان بده!» از گوشهای، سایهای کوچک و ناشناس بیرون آمد و روی زمین نشست، دستهایش را بالا برد. صورتش از ترس قرمز شده بود، اما هنوز میدرخشید: «من… من فقط دنبال حقیقت بودم. نمیخواستم… هیچکس آسیب ببینه…» بیگبی آهسته گفت: «پس بگو هر چیزی که میدانی. وگرنه اینجا نمیتوانم تو را حفاظت کنم.» کودک یا موجودی کوچک که بیشتر شبیه یک افسانه قدیمی بود شروع به توضیح کرد که چه کسانی از داروی گلامور سوءاستفاده میکنند و چه نقشهای در پس پرده در جریان است. بیگبی به آرامی سر تکان داد و به نورا نگاه کرد: «خوب… پس پرونده امروز طولانی خواهد شد.» سایه کوچک با لرزش سر پاسخ داد: «حتماً… و بعضی دوستان شما ممکن است… دیگر بازنگردند.» باد سردی از پنجره پوسیده عبور کرد، و اورمور برای اولین بار در این صبح، سایهای از جنگی که در انتظار بود را حس کرد.
بیگبی و نورا پس از ترک انباری، به سمت جنوب شهر رفتند، جایی که دوستان قدیمی و قابل اعتماد بیگبی زندگی میکردند. او میدانست برای مقابله با کسی که پشت نقشه گلامور است، تنها نیست. اولین نفر، برونو خرس قهوهای قدرتمند و مکانیک شهر بود که پشت پیشخوان کارگاهش ایستاده بود. وقتی بیگبی وارد شد، لبخند کمرنگی زد و گفت: «پس دوباره شروع شد، گرگ؟» بیگبی بطری شکسته را روی میز گذاشت و با لحنی جدی گفت: «اینها نشانهاند. نقشه بزرگتری در جریان است و من نیاز دارم که کمک کنی.» برونو دستهای بزرگش را روی میز کوبید. «حاضرم. اما هشدار میدم… بعضی چیزها ممکنه خیلی خطرناک باشه.» نورا سر تکان داد. «و ممکنه که بعضی از ما آسیب ببینیم…» در همین لحظه، صدای ضربههای سریع و سنگین آمد. در باز شد و ردینگ هود با شنل قرمزش وارد شد. چشمهایش پر از اضطراب بودند. «بیگبی… من چیزی دیدم که نباید میدیدم. اونها… اونا میخوان همه افسانهها رو کنترل کنن.» بیگبی نگاهش را بین برونو، نورا و ردینگ هود چرخاند. «پس ما یک تیم داریم… ولی هرکداممون باید حواسمون باشه.» ردینگ هود مشت محکم کرد و گفت: «اگه کسی جلوشون وایسه، من اولین نفرم که میجنگم.» بیگبی لبخند زد و گفت: «خوب، پس شروع میکنیم. اما یادتون باشه… هر حرکت اشتباه ممکنه یکی از ما رو حذف کنه.» باد از پنجرهها عبور کرد و سایههای سه متحد تازه، روی دیوارها کشیده شد. اورمور امروز دیگر آرام نبود؛ و این تیم کوچک، اولین قدمهای خود را در تاریکی برداشت.
شب شد و اورمور زیر نور مهتاب، سایههای خود را در خیابانهای خیس نشان میداد. بیگبی، برونو، نورا و ردینگ هود در حال گشتزنی بودند که ناگهان صدای فریاد از کوچهای تاریک پیچید: «اینها مال تو نیست!» مردی با شنل مشکی و دستکشهای چرمی از سایهها بیرون آمد و بطریهای گلامور تقلبی را روی زمین ریخت. بیگبی فوراً بدنش تغییر شکل داد؛ استخوانها کش آمدند و دندانهایش درخشان شدند. گرگینهای عظیم و آمادهی حمله بود. برونو دستش را بالا برد و با مشت عظیمش مرد را به عقب هل داد، اما مرد با حرکتی سریع از دیوار بالا رفت و پرتاب شد. ردینگ هود از تیرکمانش استفاده کرد و تیرهایش را دقیق به سمت پاهای مهاجم فرستاد تا مانع حرکتش شود. نورا کلاغش را فرستاد تا مرد را گیج کند و سر راهش مانع ایجاد کند. مبارزه شدید و سریع بود. هر ضربه و پرتاب، صدای شکستن چوب و فلز را به گوش میرساند. بیگبی با پنجههایش بطریها را از دست مرد بیرون کشید و او را به زمین کوبید. مرد سعی کرد با مشت آخرین ضربه را بزند، اما بیگبی با نیروی ترکیبی انسان و گرگ، او را مهار کرد. پس از چند ثانیه نفسنفس زدن، مرد را با دستبند جادویی بازداشت کردند. بیگبی نزدیک او خم شد و با لحنی سرد گفت: «حالا میخوای حرف بزنی یا باید دوباره بخوای منو تست کنی؟» مرد نفسش را جمع کرد و با ترس گفت: «من فقط نوچهام… فقط دستور میگرفتم… اونها میخوان همه افسانهها رو… و تو نباید جلویشان وایسی…» بیگبی نگاهش را به برونو و نورا انداخت. «خب… پس وقتشه بفهمیم که چه کسی این بازی رو رهبری میکنه.» باد سردی دوباره از کوچهها گذشت، و اورمور این شب را با اولین مبارزه واقعی تیمش به یاد خواهد آورد.
مرد با دستبند جادویی هنوز روی صندلی نشسته بود، نفسهایش تند و لرزان بود. بیگبی و نورا روبهرویش ایستادند، و برونو پشت سرشان، آماده برای هر حرکت غیرمنتظره. بیگبی آرام گفت: «خب… حالا که دستت رو کردیم، بگو کی پشت این نقشههاست.» مرد سرش را پایین انداخت و لبهایش را گاز گرفت. «من… فقط نوچهام! اما… اونها… اونها از داروی گلامور استفاده میکنن تا افسانهها رو کنترل کنن. همه چیز رو از مرکز داروسازی نیک هماهنگ میکنن.» نورا با دقت گوش داد. «پس نیک وایلد پشتشه؟» مرد سرش را تکان داد: «نه… نیک فقط یکی از فروشندههاست. مغز اصلی… کسی هست که همه ما رو از سایهها هدایت میکنه. اون… یه افسانه قدیمی… با قدرتی که هیچکس تصورش رو هم نمیکنه.» بیگبی مشتهایش را گره کرد، دندانهایش کمی درخشان شد. «اسمش رو بگو، یا هیچکدوممون اینجا زنده نمیمونیم.» مرد ترسیده نفس عمیقی کشید: «نمیتونم… فقط بدونید… دوستانتون یکی یکی ممکنه بمیرن… قبل از اینکه به او برسید.» ردینگ هود که تا آن لحظه سکوت کرده بود، مشت محکم کرد: «پس ما باید سریعتر عمل کنیم.» برونو با صدای سنگینش گفت: «حتی اگر مجبور بشیم… هر کسی که با ماست، جانش رو میده اما ما متوقف نمیشیم.» بیگبی سرش را خم کرد و چشمهای زردش در تاریکی میدرخشید. «خوب… پس از الان به بعد، هر قدمی که برمیداریم باید حسابشده باشه. و نوچه… هر حرفی که میزنی ممکنه زندگی کسی رو نجات بده یا نابود.» مرد، ترسیده و عرقریزان، سرش را پایین انداخت و گفت: «پس… بله… من همه چیزو میگم… فقط لطفاً کمکم کنید زنده بمونم.» باد سرد از پنجره باز عبور کرد و اورمور دوباره سایههای تاریکش را روی دیوارها انداخت. این تنها شروع مسیر رسیدن به قاتل اصلی بود.
صبح، نور کمرنگ خورشید از پشت ساختمانهای اورمور عبور میکرد و مه همچنان خیابانها را پوشانده بود. بیگبی، نورا، برونو و ردینگ هود در دفتر کوچک کارگاه جمع شده بودند و نقشهای برای حرکت بعدی طراحی میکردند. بیگبی کفش دوم سیندرلا را روی میز گذاشت و گفت: «نوچه گفت که مغز اصلی هنوز ناشناخته است و از سایهها ما رو هدایت میکنه. پس ما باید سرنخها رو دنبال کنیم و همزمان از خودمون مراقبت کنیم.» نورا نقشه شهر را روی میز پهن کرد. «اینجا… انباری متروکه و داروسازی نیک. اینها شروع خوبی هستن، اما باید مراقب باشیم. ممکنه کمین برامون گذاشته باشن.» برونو مشتهایش را گره کرد و گفت: «من میتونم مسیرهای پشتی و جاهای امن رو بررسی کنم. اگه کسی بخواد حمله کنه، آمادهام.» ردینگ هود با لبخند کوچک اما جدی گفت: «من هم از بالا نگه میدارم. تیر و کمانم دقیقترین چشمها رو داره.» بیگبی نفس عمیقی کشید و گفت: «خوب… پس هر حرکت باید حسابشده باشه. این بار، ما تنها به دنبال سرنخها نیستیم؛ باید نوچهها و متحدان احتمالی رو هم محافظت کنیم. هر اشتباه میتونه یکی از ما رو از بین ببره.» همه سر تکان دادند و برای اولین بار احساس کردند که این پرونده فقط درباره مرگ سیندرلا نیست؛ بلکه مبارزهای برای زنده ماندن خودشان و کل اورمور است. باد سبک صبحگاهی از پنجره عبور کرد و سایههای تیم کوچک روی دیوارهای دفتر کشیده شد، آماده برای حرکت بعدی در تاریکی.
شب سنگین و تاریک اورمور، مه را مثل پردهای بین ساختمانها کشیده بود. تیم بیگبی در انباری متروکه جمع شده بودند. نوچه کوچک، که از ترس هنوز دندانهایش به هم میخورد، روی صندلی نشسته بود و چشمهایش به زمین دوخته بود. بیگبی با صدای آهسته اما کشیده گفت: «حالا… شروع کن. اسمش رو بگو.» نوچه سرش را بالا آورد، اما بعد دوباره پایین انداخت: «ن… نمیتونم…» برونو مشتهایش را محکم کوبید روی میز: «تو وقت داری یا نه، بچه؟ اینجا دیگه بازی نیست!» ردینگ هود تیرش را روی زانو گذاشت و با لحنی تهدیدآمیز گفت: «هر لحظه که تعلل کنی، ممکنه یکی از دوستانت… یا ما… آخرین نفرمون باشه.» نوچه ترسیده پلک زد و صدایش لرزید: «اگه بگم… فالکون… فالکون سیلور…» سکوت شدیدی بر انباری حاکم شد. نورا بالهایش را تکان داد و گفت: «پس اوست… کسی که نقشه همه داروها و کنترل افسانهها رو کشیده.» بیگبی چند قدم نزدیکتر آمد و با چشمانی که زرد میدرخشید زمزمه کرد: «فالکون سیلور… پس اینهمه مرگ و هرجومرج، بازی او بوده.» نوچه با اشک گفت: «اونا… اونا میخوان همه افسانهها رو نابود کنن… و من… من فقط نوچهشونم…» برونو مشت خود را محکمتر کرد: «اگه کسی جلوش وایسه، دفعه بعد زنده نمیمونه. ما آمادهایم؟» ردینگ هود با لبخند سرد و چشمانی پر از خشم گفت: «آمادهایم. اما قبل از اینکه حرکت کنیم، باید همه نقشهها و تلهها رو بفهمیم.» بیگبی کفش دوم سیندرلا را برداشت، به نوچه نگاه کرد و آرام گفت: «تو با گفتن حقیقتت، شاید چندتا زندگی رو نجات بدی… ولی مراقب باش، هر قدم بعدی ما، تو و دوستانت رو تو خطر بیشتری میندازه.» باد سردی از پنجره پوسیده عبور کرد، سایهها روی دیوار کشیده شدند و همه حس کردند: شکار واقعی تازه شروع شده… و هیچکس از این شب سالم بیرون نمیرود.
ماشالا ماشالا
فدا
فرصت؟
عالییییییی
فدات فرصت چیه ؟ 😂
اولین کسی که کامنت گذاشت