داستانی از راز یک خانواده ثروتمند که از مردم رازی را پنهان میکنند...
زنگ در رو که زدن با ترس و لرز داد کشیدم: «نه... نیا داخل...کاریم نداشته باش» که یه دفعه از پشت در داد زد «بابا صبا چته منم سارا خودت گفتی بیام» نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم. ببخشید خیلی حالم بده. از وقتی که فهمیدم داره چه اتفاقی میافته یه روزم نتونستم درست بخوابم. سارا سر تکون داد و گفت «خب مگه چی شده... چرا گفتی تا اینجا بیام... تو که میدونی راه من چقدر دوره» گفتم «همه چیز از اون آگهی شروع شد... با اینکه حس خوبی نداشتم بازم برای مصاحبه شغلی رفتم.خونه خیلی مشکوک بود اما من برای بیماری مامانم نیاز به اون پول داشتم....شایعههای مردم زیاد بودن اما من همش خودمو متقاعد میکردم که اتفاقی قرار نیست بیفته... آخه توی یه خونه بزرگ که یه مطب پزشکی کنارشه چه اتفاقی میتونه بیفته...
داخل اون خونه از هر نظر بینظیر بود... از کتابخونه گرفته تا گلها و پنجرههای پرنور... اما تنها چیزی که اذیتم میکرد رفتارهای مشکوک صاحبکارم و وقت شناسیش بود اون دوست داشت که سر ساعت ۶ شام آماده باشه و سر ساعت ۸ ناپدید میشد.... همین باعث شده بود کلی مردمِ اونجا برایش شایعه سازی کنند... ولی به عنوان یه خدمتکار زیاد به شایعات توجه نمیکردم تا که اون روز رسید...
یه روز پاییزی بود... مثل همیشه تا دیر وقت توی خونه در حال کار کردن بودیم تا اینکه نزدیکای ساعت ۶ یادم افتاد عصرونه رو برای صاحب کارم نبردم... سریع و با عجله چایی رو در دست گرفتم به سمت اتاقش با ترس و لرز از ریختن چایی رفتم... هر کسی که توی اون خونه کار میکرد اینو خوب میدونست که باید اول در بزنه...منم چند باری در زدم اما کسی جوابمو نداد... کمی در رو هول دادم و همونجا خشکم زد...
صاحبکارم عصبانی شیشههای خ.و.ن رو توی مخفیگاه پشت کتابخانه گذاشت و درو محکم بست... کیفش رو با وسایلی ت.ی.ز که اصلاً شبیه به پزشکی نبود پر کرد و کنار میز کارش گذاشت.. با تعجب آرام با خودش زمزمه میکرد «پس چای من کو... چرا هیچکس چایی رو منو نیاورد اگه دیر برسم همه از کارایی که کردم با خبر میشن»
تا این حرفو زد به خودم اومدم و برای اینکه همه چیز عادی به نظر برسه این بار محکمتر در زدم و گفتم «ببخشید آقا دیر کردم کارای خونه طول کشید اتفاقی افتاده خیلی پریشونید.؟؟..» صاحبکارم سریع خودشو جمع کرد و گفت نه... نه اتفاقی نیفتاده دفعه آخرت باشه چای رو دیر میاری این خونه قانون داره مگه یادت نیست!؟. به نشانه عذرخواهی سرم را خم کردم و از اونجا رفتم بیرون...
سارا یه دفعهای میون کلامم داد زد...«خب چرا همون موقع از اون خونه نیومدی بیرون تو که خوب میدونستی اونجا چه خبره» دستامو روی سرم گذاشتم و ادامه دادم «فقط یکم دیگه... یکم دیگه پول لازم داشتم تا مامانم رو نجات بدم...اگه برای عملش پول جمع نمیکردم برای همیشه از دستش میدادم» سارا کنارم نشست و گفت خب بعد چی شد؟ چیز مشکوک دیگهای هم دیدی؟ سرم رو به نشانه تایید تکون دادم و گفتم بعد از اون شب سر ساعت ۸ که مرد از خونه بیرون رفت آهسته تعقیبش کردم...
به خاطر تجربه خوبی که داخل بازیهای پلیسی داشتم تو تعقیب کردن و جمع کردن مدارک فوق العاده ماهر بودم... برای همین وقتی مرد به مطب رسید...فرد دیگری رو ملاقات کرد که جعبه ای دستش بود... من سریع گوشیم، که خیلی شارژ نداشت رو پیدا و ضبط صوتش رو روشن کردم...
فرصت؟
🙃🙃🙃
خسته نباشی🎀
مرسییییی😎☺🎶💖
خیلی خیلی خوشحالم که دوست داشتی🌹✨❤
وای عالی بودد واقعا 😭😭😭💞💞
مرسی عزیزم دلممممم😭😭💞💞✨💖
اولین لایک اولین مشاهده اولین کامنت * یاححححح گودرتتتتت
ایوللللل بابا گودرتمندددد👌🏻🤍😂