مینویسیم برای درک شدن، برای شنیده شدن و برای خوانده شدن.
هرگونه نقدی رو پذیرا هستم. باید بگم که این یکی از داستانهای قدیمی من هستش پس ممکنه ایراد زیاد داشته باشه خوشحال میشم که ایرادات رو به من یادآور بشید.💗🫶🏻🥹
راب از جایش بلند شد و گفت: - خب ایملدا فکر کنم باید با مامانم تماس بگیرم، شاید اون بدونه چطور میشه طلسمت رو شکست. مریکا به نظرم تو هم با بابات مشورت کن، ببین راهحلی نداره. مریکا سری تکان داد و بعد هم مرا با سوالاتم تنها گذاشتند. رو کردم به ایملدا و پرسیدم: - بلورهای تاریکی چی هستن؟ در آغو.شم تکانی خورد و خودش را بالا کشید، سپس جواب داد: - همون چیزی که اوّلین کایمرها باهاش پا به جهان گذاشتن. کایمرها هم میتونن از والدین متولد بشن و هم از طریق بلور تاریکی. بلور تاریکی جادوی سیاه و نیروهای منفی رو جذب میکنه باعث ساخت تاریکیها میشه. اوّلین آتریاها هم از بلورهای قدرت پا به جهان گذاشتن که برخلاف بلورهای تاریمی، جادو، امواج و نیروهای مثبت رو جذب میکنن. اما تولد یه آتریا از بلور قدرت زمانبر هست. - مثلاً چقدر؟ - بسته به قدرتشون از صد تا هزار سال. - چقدر زیاد! نگاهم را به سمت اتاقی که مریکا و راب درونش بودند، سوق دادم. انگار صحبتهایشان به پایان رسیده بود، چون از اتاق بیرون و به طرف ما آمدند. راب کلافه دستی به صورتش کشید و گفت: - هیچی! مامانم میگه باید اول بفهمه که کار کدوم کایمر بوده بوده تا راجع به شکستن طلسم نظر بده. ناامیدانه نگاهم را به سمت مریکا کج کردم که گفت: - بابام داره میآد، تا چند دقیقهی دیگه اینجاست. لیا تو بهتره بری تو یکی از اتاقها قایم شی دلم... وسط حرفش پریدم: - مگه افسونگرها از آدمها بدشون میاد؟ مریکا پشت چشمی برایم نازک کرد و گفت: - اگه اجازه بدی دارم میگم! نه بدشون نمیآد فقط حوصلهی توضیح این قضایا رو ندارم.
با بیحالی باشهای گفتم. راب به اتاقی اشاره کرد و گفت: - بهتره بری... حرفش تمام نشده بود که صدای در زدن آمد. مریکا به سمت در رفت و در همین حین گفت: - زود باش برو، الآن بابام میآد! ایملدا را از آغو.شم بیرون آوردم، با سرعت به سمت اتاقی که راب گفته بود دویدم و در را پشتم بستم. چند دقیقه که گذشت صدای فرد دیگری به گوشم خورد که کمی نگران به نظر میرسید. گوشم را به در چسباندم و منتظر ماندم. صدای راب آمد: - اوه، عمو خیلی خوشحالم که... صدای در دوباره حرف راب را قطع کرد. مریکا گفت: - یعنی چی؟ مگه مامانت نگفت نظری نداره؟ ایملدا جواب مریکا را داد: - چرا گفت، ولی نگفت که نمیآد. چند لحظه بعد صدای زنی آمد. - سلام! وای جناب ماکین نمیدونستم شما هم اینجا هستید. آها پس اسم پدر مریکا ماکین بود. ماکین جواب داد: - اوه سلام بانو فلورانس از دیدنتون خوشحالم!
مادر راب نام فوقالعاده زیبایی داشت. حیف نمیتوانم چهرههایشان را ببینم. یعنی اگر در را کمی باز کنم میفهمند؟ به خطرش میارزد. دل به دریا زدم. خوشبختانه آنقدر درگیر بودند که متوجه نشدند. نگاهم را به سمت مادر راب یا بهتر بگویم فلورانس، چرخاندم. خیلی جوان به نظر میرسید. مژههای بلند، موی سپید رنگ که به شیری میزد و چشمانی طلایی داشت. نگاهی به پدر مریکا انداختم. چه با ابهت! چنان ژستی گرفته بود، نگو و نپرس! موهایش به سفیدی برف بود و بالهای بزرگش نیز طوسی بودند، شاخهایش ضخامت زیادی داشتند و به رنگ بالهایش بودند. چشمانش همانند مریکا به رنگ خورشید فروزان بود. مریکا دستش را روی شانهی پدرش گذاشت و گفت: - خیلی خب، رسمی حرف زدن رو بزارید کنار، چرا یهو فاز برتون میداره؟ راب رو کرد به مادرش و گفت: - مامان فکر کردم... فلورانس حرفش را قطع کرد و گفت: - عزیزم گفتم نظری ندارم نگفتم که نمیآم. ایملدا تک خندهای کرد و گفت: - دیدید گفتم! احیاناً به مامانم که چیزی نگفتید؟ فلورانس دستش را بر شانهی ایملدا گذاشت و گفت: - نه خیالت راحت فقط به ونوس گفتم. مریکا و ماکین با تعجب و صدایی بلند گفتند: - چی؟! فلورانس کنار ایملدا نشست و گفت: - آره ونوس قراره بیاد اینجا. مریکا با ناباوری پرسید: - مامان قراره بیاد اینجا؟ مگه اون سفر نرفته بود؟ با حرفش فهمیدم که ونوس همان مادر مریکا است. فلورانس لبخندی زد و گفت: - میخواست غافلگیرتون کنه.
ماکین چشمهایش را در حدقه چرخاند و گفت: - چقدر هم که غافلگیر شدیم! فلورانس به پیشانیاش زد و گفت: - اصلاً یادمون رفت واسه چی اومده بودیم. ایملدا جان حالت خوبه عزیزم؟ ایملدا پشت چشمی نازک کرد و با دلخوری پرسید: - حال جسمی یا عاطفی؟ فلورانس خواست چیزی بگوید که پنجره شکست و فردی به سمت ایملدا هجو.م آورد. همانند گلولهی آتیش شعلهور و سوزان بود. نوری عجیب از او ساطع میشد؛ گویی که خورشید باشد.
عالی ممنون میشم به پست منم سربزنین🎀
فرصت