آفتاب تیز رو سرمون افتاده بود، گرد و خاک جاده از زیر سُمهای اسب بلند میشد، میرفت بالا، توی هوا میرقصید مثل دود. من پشت نایلا نشسته بودم، دستام دور کمرش حلقه کرده بودم، سعی میکردم تو این تابش وحشی چشمامو باز نگه دارم. شهر شاگا از دور پیدا بود، با سقفهای نقرهای و سنگی، مثل یه تیکه فلز زنده وسط کوهها برق میزد. تو راه بهش گفتم: «میگن این شهر پر از معدن نقره و طلاست.» نایلا یه خندهی کوتاه کرد، از اون خندههایی که آخرش بوی خستگی میده. «آره، شنیدم مردمش پولدارن، ولی پول همیشه یه بهایی داره.» سر تکون دادم. باد موهامو زد توی صورتم، اون ته قلبم هنوز یه ترسی بود. «ممنون که منو نجات دادی. اون هیولا... اگه تو نمیرسیدی...» نایلا چیزی نگفت، فقط اسب رو آرومتر کرد. من نفس گرفتم و ادامه دادم: «اون لعنتی قیافهشو مثل من کرده بود. هنوز وقتی یادم میافته، حس میکنم یه نفر اون تو، توی سایههام زندگی میکنه.» یه لحظه سکوت؛ فقط صدای باد و سُم اسب بود. بعد نایلا گفت: «بیخیالش. زندهای، همین مهمه. بیا، بریم مسافرخونه، یه کم استراحت کنیم.» و من، هرچند خسته، همون لحظه حس کردم دوباره از یه خواب تاریک بیرون اومدم. توی دروازهی شاگا که رسیدیم، همه چی بوی فلز میداد — بوی داغ نقره، بوی طلا، بوی پول. مردم با لباسهای تمیز و خاکی قاطی بودن، کسی حتی یه نگاه به ما نکرد. مسافرخونهی "تپهی براق" همون کنار بازار بود، ساختمونی سنگی با سقف شیبدار، تابلوی چوبی قدیمی آویزون بود: **«خواب راحت برای مسافران خسته»** — ولی نمزده و خط افتاده، انگار مدتهاست هیچکس خواب راحتی ندیده. نایلا رفت جلو، اسب رو بست و گفت: «تو برو تو، من میام حساب رو ببندم.» من داخل رفتم؛ بوی قهوهی سوخته، عطر پارچهی کهنه، و یه حس سردی عجیب. میزها چوبی و پر از خطوخش بودن. مردی پشت پیشخون نشسته بود، موهاش خاکستری، چشمهاش برق میزد مثل کسی که بیشتر از چیزی که باید میدونه. تا منو دید، یه لحظه مکث کرد، بعد گفت با لبخند خشک: «تا حالا تو رو اینجا ندیده بودم، خانم.» یه جورایی صداش ناآشنا نبود. انگار یه جایی... یه وقتی... شنیده بودمش. مو به تنم سیخ شد. گفتم: «فقط یه اتاق برای دو نفر میخوایم، یه شب.» اون سر تکون داد. «اتاق دوازده. بالا سمت راست. کلیدش روی دیوار.» رفتم کلید رو برداشتم، دستم لرزید. انگشتام خورد به دیوار سرد، و یه چیزی زیرش لغزید، خیس بود. نگاه کردم — لکهای آبی، خیلی ریز، بین ترکهای سنگ. دوباره اون حس لعنتی اومد سراغم؛ حس اینکه چیزی داره از زیر پوست زمین تکون میخوره، نگاه میکنه، صبر میکنه. زمزمه کردم: «نه... نه دوباره که نه...» نایلا از در اومد داخل، چکمههاش صدا کردن روی زمین سنگی. گفت: «چی شده؟» با صدای گرفته گفتم: «هیچ... فقط یه لکهی آبی روی دیواره.» اخماش رفت توی هم. «لعنت بهش... به نظر میرسه ردش هنوز اینجاست.» من کلیدو محکم گرفتم، یه قطرهی عرق از شقیقهم چکید. «نایلا... اگه اون موجود هنوز دنبالمه، این شهر حتی با طلاهاشم امن نیست.» نگاهش افتاد به لکه، بعد رو به من زمزمه کرد: «آره، ولی شاگا یه چیز دیگهست... اگه اون بخواد از زیر زمین بیاد، اینجا پر از معدنهای تاریکه. شاید راحتتر از همیشه خودش رو پنهون کنه.» نفسم حبس شد.
نفسم حبس شد. اون لحظه فهمیدم ما فقط از یه هیولا فرار نکرده بودیم، داشتیم وارد قلمرو اون میشدیم. شاید اون از قِبَلِ همین معادن رشد کرده بود، از دل خاک، از اعماق سردِ نقره. نایلا گفت: «باید امشب مراقب باشیم، میا. شاگا پر از نورِ فریبندهست، ولی تاریکیش خیلی واقعیتره.» من سر تکون دادم، کلید اتاق دوازده رو توی مشتم فشار دادم، و وسط اون بوی فلز و ترس گفتم زیر لب: «باشه، نایلا... ولی اگه اون بخواد باز قیافهمو تقلید کنه، قسم میخورم اینبار خودم خنجر رو توی قلبش میکارم.»
روز بعد... صبح سردی بود، از اون صبحایی که بوی نون تازه و بخار چای خسته رو هوا پخش میکرد. من و نایلا پشت یه میز چوبی قدیمی توی مسافرخونه نشسته بودیم، صدای چاقوکاری و بخار قهوه از آشپزخونه میاومد. نایلا آروم ولی حسابی جدی بود، یه چیزی توی بقچهاش داشت که هی با انگشتاش دورش میچرخوند. بالاخره گفت: «میا، یه چیزی باید بهت بدم.» از بقچهاش یه **جام کوچیک نقرهای** درآورد؛ پر از خط و نقشهای خمیده، مثل اینکه یه نفر روش خط نوشته و بعد پاکش کرده باشه. وقتی دستم زد بهش، سرد بود ولی یه جور حس زنده داشت — انگار نفس میکشید. گفت: «این جام، یه وسیلهی شناساییه. هر وقت خواستی بفهمی چیزی اهریمنی یا تقلبی اطرافت هست، باید داخلش یا آب بریزی… یا چند قطره خون. وقتی اینا رو داشته باشه، اگر موجود غیرانسانی نزدیک باشه، مایع داخل جام رنگ میگیره و شروع به لرزیدن میکنه.» چشام گرد شد: «جدی؟! یعنی فقط با یه قطره آب میتونه تشخیص بده؟» نایلا سری تکون داد. «آره، ولی بدون مایع هیچ کاری نمیکنه. فقط یه جام معمولیه، مثل یه تیکه فلز سرد.» یه لبخند زدم. «خب، بالاخره یه وسیلهی به درد بخور داریم. حداقل بدتر از شب گذشته نیست.» همون موقع صدای چکمههایی از ته مسافرخونه اومد، سنگ زیر پاش صدا میداد. برگشتیم — یه مرد میانسال با کت بلند قهوهای، کلاه لبهدار و چهرهای جدی اومد جلو. با صدای خشک گفت: «من شهردار شاگا هستم. باید بدونم شما دو نفر کی هستید.» نایلا دست از خوردن کشید و خیلی خونسرد گفت: «آروم باش جناب شهردار، نیومدیم سراغ طلاهاتون. فقط یه شب موندن میخوایم، همین.» شهردار اما اخماش رفت توی هم، انگار قانع نشده باشه. چند لحظه ما رو نگاه کرد، بعد گفت: «در هر حال باید الان با من بیاید. یه سری مقررات داریم برای کسایی که از بیرون میان.» نایلا آهی کشید، سکههایی گذاشت کنار بشقاب و بلند شد. «باشه، بیا بریم...» دنبالش رفتیم از کوچههای باریکِ شاگا، دیوارها خیس بودن، بوی فلز میاومد، صدای چکش معدنکارها از ته شهر پیچیده بود. شهر بیشتر از اینکه زنده باشه، زنگزده به نظر میرسید. شهردار ما رو برد سمت ساختمون بزرگ وسط شهر؛ یه چیزی بین قلعه و تالار، با پنجرههای بلند و دیوارهایی پر از نقشهایی که معلوم نبود دکورَن یا طلسم. در رو باز کرد، بوی خاک و سنگ کهنه زد بیرون. کف سفید بود ولی وسطش یه لکهی سیاه و براق جا مونده بود — مثل سایهای که پاک نمیشه. ایستاد جلوی اون لکه، دستهاشو پشت سرش گذاشت و گفت: «اینجا هستهی شهره. از وقتی اولین معدن باز شد، زمین هر روز میلرزه. مردم فکر میکنن یه چیز زنده اون پایینه… یه نیروی قدیمی که از دلِ نقره و طلا زاده میشه.» من نزدیکتر رفتم، جام توی دستم هنوز سرد بود. پرسیدم: «یعنی یه موجوده؟ یا یه جور انرژی؟» شهردار لبخند تلخی زد. «کسی نمیدونه. ولی هرچی هست، هوشمنده. میفهمه کی نزدیکشه، و بعضی وقتا خودش جواب میده… با صدا، یا با حرکت.» نایلا زیر لب گفت: «میا، حسش میکنی؟ یه چیزی اینجا حرکت میکنه.» سر تکون دادم. قلبم تند شده بود. یه لحظه یواش جام رو بالا آوردم، از قمقمهام چند قطره آب چکوندم داخلش، نقره شروع کرد به لرزیدن، کاملاً آهسته ولی واقعی — نه زیاد، فقط به اندازهی یه هشدار.
آروم گفتم: «نایلا… جام داره واکنش نشون میده. یه چیزی اینجاست… ولی نه از جنس انسان.» شهردار برگشت سمتم، نگاهش سرد بود، بدون هیچ ردی از ترس یا تعجب. فقط گفت: «جالبه… چه زود امتحانش کردی.» اون موقع یه حس عجیبی بهم دست داد — نه مثل قبل، نه مثل اون موجود تقلبی — بلکه یه ترس آروم، سنگین. انگار خود شهر باهام حرف میزد، از زیر زمین، یواش، مثل صدای آب توی تاریکی. من زیر لب زمزمه کردم: «اگه واقعاً اون چیزی که گفتی زندهست، شهرت داره نفس میکشه، جناب شهردار… و من فکر میکنم الان داره به ما نگاه میکنه.»
همونطور که شهردار داشت حرف میزد، یه صدای عجیبه از زیر زمین بلند شد — اول آروم، بعد یه جورایی مثل نالهی فلز یا بوی خاک مرطوب، یه لرزش ریز پایین پاهام حس کردم. ایستادم، جام تو دستم بود، آب توش هنوز تکونخوران بود. یه لحظه حس کردم انگار داره صدام میزنه. خم شدم، جام رو نزدیک زمین آوردم، لرزشش بیشتر شد، آب داخلش شروع کرد به چرخیدن، بعد ناگهان رنگش… عوض شد. از اون سبز معمولی به یه رنگ تیره و خاکستری رفت، مثل دود با یه برق نقرهای ریز. ناخودآگاه گفتم: «اوه... این دیگه چیه؟!» نایلا عقب کشید، اخماش تو هم رفت: «میا، آرومتر، ممکنه فعالش کرده باشی کامل!» اما همون لحظه، صدا قطع شد — کامل. سکوت خفهکننده، انگار یه نفر با دستش جلوی نفس زمین رو گرفته باشه. جام هم یواش شروع کرد به آروم شدن و رنگش برگشت به حالت معمولی. من هنوز خم شده بودم، نفس تو سینهم گیر کرده بود که درِ تالار باز شد و یه دختر اومد تو — لاغر، موهای قهوهای بلند، لباس سادهی مدرسهای. شاید چهارده سالش میشد. با لحن معصوم گفت: «بابا! چی شد؟ چرا دیگه صدا از زیر زمین نمیاد؟ من ترسیدم…» شهردار سریع برگشت سمتش، اخماش باز شد، گفت با نرمی عجیب: «چیزی نیست امیلی، عزیزم. فقط یه اختلال کوچیک بود.» دختر اومد جلو، بغلش کرد و سرش رو تکیه داد به پالتوی پدرش، چشماش کنجکاو نگاه ما رو دنبال میکرد. آروم، با صدایی که انگار نمیخواست کسی جز شهردار بشنوه، پرسید: «بابا… اون خانمها از کجا اومدن؟» من هنوز جام رو تو دستم گرفته بودم، رطوبت تهش سردتر از قبل بود، و یه حسی ته شکمم پیچید — یه چیزی درست نبود. از نگاه دختره، یه معصومیت واقعی میبارید، ولی اون سکوت بعد از صدای زیرزمین... زیادی تمیز، زیادی هماهنگ بود. نایلا زیر لب گفت: «اون صدا یه هشدار بود، نه تهدید. یه جور پیغام.» من گفتم: «آره، اما پیغام برای کی؟…» امیلی سرش رو بالا آورد، مستقیم زل زد توی چشم من، یه لبخند محوی زد، اونقدر محو که معلوم نبود واقعیه یا تقلیدی، بعد گفت: «شاید برای کسی که داره گوش میده...» و یه نسیم سرد از زیر زمین رد شد، نه لرز، فقط یه نفس کوتاه. جام تو دستم یه لحظه تاب خورد، اما این بار **آب باش** تغییر نکرد — فقط یه موج کوچیک توش افتاد، انگار یه نفر زیر خاک برگشته باشه سر جاش. من، با صدای پایین، گفتم: «فکر کنم شهر خودش داره امتحانمون میکنه...»
وقتی امیلی با پدرش دور شد و سکوت دوباره نشست تو تالار، من یه جور حس تیز و سوالدار تو ذهنم پیچید. رو به شهردار گفتم: «یه سوال… اینجا کتابخونه داره؟ میخوام یه کم راجع به شهر بخونم.» شهردار بدون اینکه زیاد فکر کنه، جواب داد: «سمت شرقی شهر، نزدیک برج ساعت. ساختمونی سنگی با سقف شیشهای، پیداش میکنی.» من سر تکون دادم، لبخند خیلی کوچیکی زدم: «ممنون.» بعد با نایلا از اون تالار تاریک اومدیم بیرون، هوا هنوز گرفته بود، بوی فلز و دود داشت. نایلا کنارم قدم زد، با صدای پایین پرسید: «میا، نقشت چیه؟ چرا دنبال کتاب خوندن افتادی؟» گفتم: «باید بفهمم اینجا چی بوده قبل از اینکه ما برسیم. اون صداها… یه ریشه دارن. شاید توی تاریخش جواب باشه.» اون چیزی نگفت. راه رو از بین کوچههای نمدار گرفتیم تا رسیدیم به ساختمون سنگی بزرگی با تابلوی زنگزدهی نیمهخوانا: **کتابخانهی شاگا.** داخلش بوی خاک خشک و کاغذ قدیمی میاومد، صدای ساعت بزرگ از بیرون، هر چند دقیقه یه بار میپیچید. بعد از نیم ساعت گشتن بین قفسهها، یه جلد سنگین پیدا کردم، پارچه خاکستری روی جلدش، عنوانش با خط ریز نوشته بود: **«تاریخ شهر شاگا».** نشستم پشت میز چوبی، نور از سقف زرد بود، کتاب رو باز کردم. اولش نوشته بود شهر، از دل معدن نقره شروع شده، با کارگرهایی که شب و روز از زمین فلز در میآوردن. اما چند صفحه بعد… متن یهجورایی عجیب شد. در مورد یه مرد نوشته بود — معروف به **دزد طلای شاگا**. اسم نداشت، فقط دو تا لقب براش نوشته بودن: «بیچهره» و «آنکه زمین را شنید.» گفته بودن سالها پیش، اون مرد شبانه طلاهای معبد قدیمی شاگا رو دزدید و بعد، درست زیر زمین فرو رفت. مردم فکر کردن خاک بلعیدتش، ولی از اون موقع به بعد، وقتی شهر لرزیده، صدای نفسش رو شنیدن. صفحهها رو سریع ورق زدم، یه جمله آخرش ساییده شده بود، اما هنوز خونده میشد: *«اگر زمین نفس بکشد، یعنی بیچهره هنوز زنده است.»* یواش گفتم: «نایلا… فکر کنم اون صدا که امروز شنیدیم، صدای اون بوده.» نایلا خم شد سمت کتاب، با اخم گفت: «یعنی اون طلادزده هنوز زندهست؟! بعد اینهمه سال؟ تو خاک؟» شونه بالا انداختم، چشمام هنوز روی اون جمله قفل بود. «شاید نه زنده، ولی یه جور حضور داره. شاید شهر رو اون نگه میداره، یا شاید… اون چیزیه که ازش میترسن.» نایلا ساکت شد، فقط صدای ورقزدن کتاب بود که تو کتابخونه پیچید. من انگشت کشیدم روی جملهی آخر، با صدای خیلی آروم گفتم: «اگه واقعاً اون زیره، پس هر بار که جام واکنش نشون میده، داره سعی میکنه حرف بزنه...» یه نسیم از ته سالن رد شد، بوی خاک بلند شد. احساس کردم زمین زیر پام خیلی خیلی خفیف لرزید. نایلا گفت: «میا… کتابو ببند، وقت رفتنه.» اما من هنوز محو اون صفحه بودم. لبخند تلخی زدم و گفتم: «نه… هنوز یه داستان نیمهتمام توی خاک این شهر مونده. و فکر کنم قراره ما تا آخرش باشیم.»
همونطور که باید، کتاب تاریخ شاگا رو با یه برگه کهنه از کتابدار قرض گرفتم. خانم کتابدار اصلاً چیزی نگفت، فقط یه نگاه طولانی بهم انداخت، انگار فهمیده بود این کتاب قراره دیگه برنگرده. کتاب رو محکم بغل کردم، چرخیدم سمت نایلا که منتظر بود کنار در. گفتم: «نقشهم عوض شد. تو باید بری معدن طلا.» نایلا تعجب کرد: «چی؟! معدن طلا؟ اونجا که بسته است!» «میدونم، برای همینه که باید بری. اون دزد طلا از زیر زمین اومده بیرون. اگه بتونی اون کتاب رو، که تاریخش رو داره، اونجا آتیش بزنی… شاید انرژیش قطع بشه، یا حداقل یه شوک بزرگ بهش وارد شه.» نایلا یه کم مکث کرد، انگار داشت نقشهی راه رو توی ذهنش میکشید. «باشه. اگه این نقشه جواب بده، تو هم وقت داری بری سراغ شهردار. باید بفهمیم اون چرا اینقدر خونسرد بود وقتی جام واکنش نشون داد.» «دقیقا. من میرم پیش شهردار، قضیهی دزد طلا و کتاب و اینا رو براش تعریف میکنم. ببینم چقدرش رو میدونه.» نایلا آروم گفت: «مواظب باش. اگه خودش با اون دزده یه ارتباطی داشته باشه…» «میدونم. فعلاً برو، منم زود میآم.» از هم جدا شدیم. من نفس عمیقی کشیدم و مستقیم به سمت خونه شهردار رفتم، همون ساختمون سنگی که امیلی اونجا بود. زنگ در رو که زدم، صدای قدمهای آرومی اومد و در باز شد. امیلی بود، همون دختر چهارده ساله با چشمای کنجکاو. «سلام امیلی. پدرت خونه هست؟» با صورت معصومش گفت: «نه، بابا شب میاد خونه. دیر برمیگرده.» «باشه. ایرادی نداره. میتونم یه کم منتظر بمونم؟.» امیلی لبخند زد، یه لبخند بزرگتر از دفعه قبل، ولی باز هم یه چیزیش میلنگید. «آره، بیا تو. هوا سرده بیرون.» در رو باز گذاشت و رفتم توی یه راهروی بزرگ و نسبتاً تاریک. همه چیز شبیه خونهی یه مقام رسمی بود، سنگین و رسمی. امیلی منو هدایت کرد به یه سالن نشیمن با شومینه خاموش و چندتا صندلی چرمی بزرگ. «بشین.» گفت و خودش روی یکی از صندلیها نشست. منم روی صندلی روبهروش نشستم، کتاب تاریخ شاگا رو محکم چسبیدم به خودم. هوا خیلی ساکت بود، فقط صدای تیکتاک یه ساعت دیواری از طبقه بالا میاومد. گفتم: «امیلی، تو اینجا همیشه تنهایی؟» اون شانههای ظریفش رو بالا انداخت و خیره به شومینه گفت: «بابا همیشه کار داره. این شهر… بزرگتر از اونیه که به نظر میاد.» منم سرم رو تکون دادم، داشتم به این فکر میکردم چقدر امیلی آرومه، شاید زیادی آروم. «آره، شایدم بزرگتر از اونیه که خود شهردار میدونه.» بعد یه سکوت سنگین افتاد. من ده دقیقه منتظر بودم، و هر ثانیهش حس میکردم اون سکوت داره غلیظتر میشه. دلم میخواست نایلا زودتر برگرده از معدن. انگار میدونستم که قدم بعدیم رو باید محتاطتر بردارم. با خودم فکر کردم: *اگه این دختر هم یه تقلیدی باشه چی؟ اگه پدرش هم…* سریع خودمو جمع کردم، نباید بگم اون فکرها رو، باید فقط منتظر بمونم. گفتم: «امیلی، اون کتابی که خوندم... یه جورایی ترسناک بود. راجع به یه دزد طلا که زیر زمین گم شد.» امیلی به آرومی سر چرخوند، نگاهش ثابت موند: «اون دزد؟… خب، شاید هنوزم همون زیر باشه… و شاید… داره گوش میده.»
همینطور که داشتم به نگاه عجیب امیلی فکر میکردم و حس میکردم یه جای کار میلنگه، یهو صدای یه نفر که محکم و تند تند در میزد، سکوت رو پاره کرد. صدای ضربههای کوبنده بود، انگار طرف میخواست با سر دیوار رو بشکنه. قلبم ریخت تو دلم. این دیگه صدای کارمند شهرداری نبود. بلند شدم، همونطور که کتاب رو سفت چسبیده بودم به خودم، رفتم سمت در ورودی. امیلی از روی صندلی پرید، چشماش گرد شده بود. در رو باز کردم و با یه صحنهی وحشتناک روبهرو شدم: نایلا بود، نفسنفس میزد، لباسش خاکآلود و پاره بود، و صورتش از دود و وحشت رنگ پریده بود. «نایلا! چی شده؟» از نفس افتاده بود، با یه صدای خفه فریاد زد: «میا! جnازهش… جnازهی شهردار رو توی معدن طلا دیدم! همونجا افتاده بود، انگار یهو از زمین زده بیرون!» «چی؟ شهردار مُرdه بود؟ پس کی اونجا بود؟» «نمیدونم! من معدن رو آتیش زدم، همونجا وسط ورودی معدن! دود بلند شد، ولی اون صدا… اون صدا از بین نرفت! لعنتی، قطع نشد!» نایلا همینطور که حرف میزد، یهو یه لرزش عمیق زیر پامون حس کردم. مثل این بود که یه قطار سنگین از زیر خونه رد شد. «اینجا رو داره میزنه! این خونه هدف بعدیه! صدای جیغ امیلی رو شنیدم… یه جیغ کوتاه…» نایلا چشماشو چرخوند به سمت سالن، امیلی که پشت سر من خشکش زده بود، یه صدای خفه از خودش درآورد. نایلا محکم بازوی منو گرفت. «من همینجا دم در وایمیستم، اگه هر چی از معدن اومده، باید در رو نگه دارم که نتونه بیاد بیرون. تو برو امیلی رو نجات بده! سریع باش، میا!» حالا دیگه فرصت فکر کردن نبود. شهردار مُرdه بود، معدن آتیش گرفته بود و این خونه داشت میلرزید. «باشه، حواست به در باشه!» کتاب رو ول کردم روی یه میز توی راهرو، بدون فکر. دویدم سمت سالن. امیلی همونجا ایستاده بود، صورتش سفید مثل گچ و دستش رو گرفته بود روی دهنش. زمین زیر پامون داشت موج برمیداشت. «امیلی! بیا بریم! سریع!» دستم رو گرفتم سمتش، ولی اون انگار توی یه جای دیگه بود. به یه نقطه توی سقف زل زده بود. «اون… اون نفس میکشه… فرشته اس…» زمزمه کرد. حالا صدای جیغ نایلا از دم در اومد، صدای یه برخورد خیلی سنگین. «میا! داره میشکنه!» «لعنتی!» امیلی رو با تمام قدرتم کشیدم سمت خودم، اما اون خیلی سست بود. با یه دست اون رو هدایت کردم و با دست دیگهم دنبال یه راه فرار دیگه گشتم، یه راهی که از این لرزش شدید جون سالم به در ببریم. انگار کل شهر داشت از هم میپاشید.
تقریباً داشتم امیلی رو هل میدادم به سمت یه در پشتی که نایلا قول داده بود دم در وایسه، که اون اتفاق افتاد. لرزش زمین یهو قطع شد، یه سکوت سنگینتر از قبل افتاد و از وسط اون سکوت، یه چیزی شکل گرفت. نه دود بود، نه سایه. یه **وجود** بود، از خاک و بوی نم و فلز ذوبشده. یه مرد دراز، با لباسهای پاره که انگار از همون جنس خاکستر بودن. توی دستش یه داs بزرگ و کج بود که نوکش از شدت قدمت برق میزد. همون **بیچهره** بود، دزد طلا. سریع چرخیدم، امیلی رو محکم فشار دادم به سینهم، انگار میخواستم با بدنم سپر بشم. داشتیم عقب میرفتیم، پشت سر من هیچ جا نبود، شومینه سنگی بزرگ و سرد بود و ما گیر افتاده بودیم. «برو عقب، برو عقب!» زمزمه کردم، ولی خودمم میدونستم بیفایدهست. اون موجود داشت با قدمهای آهسته و سنگین میاومد جلو، انگار داره روی استخوانهای مرdه راه میره. همینطور که داسش رو بالا میآورد، انگار میخواست اونجا رو هم مثل معدن بکَنه، یهو صدای فریاد نایلا اومد از ورودی. «آهای آقا دزده!» نایلا برگشته بود تو. اون لحظه، نایلا شبیه یه جنگجوی دیوونه شده بود. توی یه دستش یه چیزی برق میزد که شبیه جام نقرهای بود که من داشتم، و توی دست دیگهش یه تکه طلای درخشان. «اینا مال تو نیستن، دزد!» فریاد زد. اون موجود، اون سایهی زمینی، انگار برای اولین بار واقعاً مکث کرد. سرش رو چرخوند، چرخوند سمت نایلا. صورتش واقعاً هیچ چی نداشت؛ فقط یه سطح صاف و سیاه که نور شومینه روش محو میشد. نایلا فرصت رو غنیمت شمرد. با یه حرکت سریع و ناگهانی، اون تیکه طلا و نقره رو پرت کرد مستقیم به سمت من، درست وسط. «بگیرشون، میا! آتیشش بزن! همهش رو!» من یه لحظه شوکه شدم، ولی غریزهم زودتر از فکرم عمل کرد. اون دو تا شیء فلزی سرد افتادن توی دستام. همونجا، زیر فشار اون روح تاریک، یه چیزی توی ذهنم روشن شد. اون «خاکستر فرشته» که روی کاغذ نوشته بود، شاید اشاره به همین دو تا فلز مقدس داشت که از شهر دزدیده شده بود! بدون اینکه یه ثانیه تردید کنم، تمام تمرکزم رو جمع کردم روی جام نقرهای و تکه طلا توی دستم. انگار تمام اون انرژیای که جام تو کیفم داشت، حالا داشت توی این دو تا شیء جمع میشد. با تمام صدایی که داشتم، داد زدم: «از اینجا برو!» سریع، با تمام توانم، اون دو تا شیء رو پرت کردم سمت صورت سیاه دزد. همین که فلزها به سمتش رفتن، یه جرقه آبی خیرهکننده ازشون بلند شد، انگار انرژیشون آزاد شد. یه صدای جیغ بلند و تیز، نه صدای انسان، بلکه صدای شکستن سنگهای بزرگ، توی فضا پیچید. اون موجود یه قدم عقب رفت، انگار چیزی نامرئی بهش ضربه زده بود. دود و خاکستر از بدنش شروع کرد به پاشیدن بیرون، مثل وقتی که یه تیکه چوب میسوزه و خاکسترش توی هوا پخش میشه. «بسوز!» فریاد زدم، و همون لحظه، یه شعلهی سبز مایل به آبی از اون دو تا فلز زبونه کشید و تمام اون روح سیاه رو پوشوند. صدای جیغ محو شد، جرقه از بین رفت. دود هم پاشید. فقط سکوت بود. سکوتی عمیقتر از قبل. من و امیلی که هنوز به هم چسبیده بودیم، لرزون، به جایی که دزد ایستاده بود نگاه کردیم. دیگه چیزی نبود. فقط یه لایه نازک خاکستر روی زمین خونهی شهردار نشسته بود.
نفس عمیقی کشیدم که نفسم داشت بند میاومد. برگشتم سمت در، نایلا همونجا وایساده بود، پشتش به در تکیه داده بود، دستهاش آویزون. «نایلا؟ تموم شد؟» صدام خشدار بود. نایلا سرش رو به آرومی بلند کرد. یه لبخند خسته زد. «فکر کنم… فکر کنم اونی که باید از بین میرفت، رفت.» به امیلی نگاه کردم، حالا دیگه اون هم فهمیده بود قضیه چیه. ترس رفته بود، جاش رو یه جور فهم عمیق و غمانگیز گرفته بود. «میا، اون داس… اون مال پدرم نبود. اون مال منم نبود. اون مال شهر بود. همهش یه تله بود برای کسی که بخواد واقعیتا رو کشف کنه.» من موندم و نایلا و امیلی، وسط خونهی یه شهردار مرده. طلا دزد از بین رفته بود، اما حس میکردم این تازه شروع داستان بود. اون جام نقرهای که توی دستم بود، حالا دیگه سرد بود، ولی انگار سنگینتر شده بود. «باید بریم از اینجا. قبل از اینکه بقیه بفهمند شهردار مرده و قبل از اینکه بفهمیم اون تلهی بعدی چی بوده.» گفتم و به نایلا نگاه کردم. «این شهر… خیلی بیشتر از یه کتاب تاریخ داره.»
فرستتت
خیلی این داستانو دوست دارم 🥰
( قابل توجه نویسنده ها ی دیگه داستان شما رو هم دوست دارم😊)
مرسی نمیخوای حدس بزنی بعدش چی میشه؟
ایده ی خاصی ندارم 🤷♀