ادامه داستان عمویی ها میدونم خیلی منتظر بودید... کودکانم انتظار به پایان رسیده است😖
ساعتی گذشت و کمکم همه رفتند. جلو رفتم و گفتم: – ببخشید، به من کمی سوپ میدید؟ – اوه، متأسفم… دیگه غذا نمونده. احساس گرسنگی میکردم، اما مهم نبود. تشکر کردم و به سمت چادر بازگشتم. لیا با ذوق به سمتم آمد و گفت: – اوه سوفی! باورت میشه؟ حتی بهمون لباس خواب دادن! لبخندی زدم و گفتم: – اوه، واقعاً چه خوب. حسودیم میشد… کاش من هم مثل لیا میتوانستم از چیزهای کوچک زندگی لذت ببرم. لباسهایمان را عوض کردیم و رختخوابها را پهن کردیم؛ ابتدا نیجل، بعد لانا، سپس لیا و در آخر من. آهسته زیر پتویم رفتم و موهایم را از زیر سرم بیرون کشیدم. به سقف چادر خیره شدم؛ ستارههای شلختهای روی آن کشیده شده بود.
لیا با لبخند گفت: – اون ستارههای روی چادر رو من کشیدم. دوست داشتم شب موقع خواب به ستارهها نگاه کنم… حالا چه واقعی، چه ماژیکی! خندیدم و گفتم: – قشنگن، دوستشون دارم. ناگهان لیا به سمتم چرخید و بازویم را گرفت: – من همیشه موقع خواب یه چیز رو بغل میگیرم، ولی الان چیزی ندارم. میشه دست تو رو بگیرم؟ لبخند زدم و گفتم: – آره. نسیم خنکی میوزید و هوا مطبوع و دوستداشتنی بود. چشمانم را آرام بستم و زیر لب ریتم آرامشبخشی را زمزمه کردم…
صدای آهنگ صبحگاهی از بلندگوها پخش شد. چشمانم را باز کردم و چند بار پلک زدم تا تاری دیدم برطرف شود. از جایم بلند شدم؛ به نظر میرسید اولین نفری بودم که بیدار شده. آرام رختخوابم را جمع کردم و کنار گذاشتم، سپس لباس خوابم را درآوردم و از چادر بیرون رفتم. هیچکس بیدار نبود؛ ظاهراً همه دیشب تا دیر وقت بیدار مانده بودند. به داخل چادر برگشتم و بچهها را آرام بیدار کردم: اول نیجل، بعد لانا… اما لیا را نه. لانا پرسید: – به لیا نمیگی؟ – دیشب نتونست خوب بخوابه، میذارم یه کم دیگه بخوابه. «لیا بهشدت به خانوادهاش وابسته بود؛ این دوری اذیتش میکرد. حتی شب قبل از من خواست سرش را نوازش کنم.»
چند لحظه بعد، صدای مربیان از بیرون به گوش رسید؛ داشتند بررسی میکردند که همه بیدارن یا نه. به سمت لیا رفتم، اما قبل از اینکه صدایش کنم، خودش نشست. لبخندی زدم و آرام سرش را نوازش کردم: – دیشب خوب خوابیدی؟ او در حالیکه چشمانش را میمالید گفت: – به عنوان اولین شبی که دور از مامان و بابام بودم، بد نبود. – خوبه، بهتره زودتر لباسهاتو عوض کنی، مربیها دارن میان. امیلی مثل همیشه با لبخند وارد شد: – اوه، خوبه! شما اولین گروهی هستید که همهتون بیدارید. خب بچهها، بلند شید برید صبحانه بخورید که امروز روز پرماجرایی دارید. چهارنفری با خوشحالی گفتیم: – چشم! به سمت سالن غذاخوری رفتیم. در راه به خودمان نگاه کردم؛ من با لباسهای رنگارنگم، بهخاطر موهای پرکلاغیام هنوز تیره به نظر میرسیدم. نیجل با گیس بلند مشکیاش شبیه تنهی درختی بود. لانا، حتی وقتی تازه بیدار میشد، زیبا و بینقص بود. و لیا—در سراسر وجودش رنگ سبز موج میزد؛ مثل قورباغهای انساننما! همه لباسهایش با هم ست بودند، و میدانستیم کمی بعد نهتنها ست نمیکرد، که حتی حوصلهی انتخاب لباس هم نخواهد داشت…
عالیی بودد
چرا لیا و سوفی رو شیپ میکنم🗿💔
نکن اخه
عالی بوددد🌼🎀💫🌼🎀💫
بی صبرانه منتظر پارت های بعد هستم🌟⭐
فرصتت
کیدراما core
جایزهی کیدراما میرسه بهههه
میشه یه ناظر اینا رو بررسی کنه؟💕👆🏼
راستی پستت خیلی خوب بود✨