پارت سوم!
سالن پر از نور بود. همهچیز بیش از حد باشکوه به نظر میرسید؛ لباسها، گلها، موسیقیای که انگار برای خوشحالیِ آدمهای دیگری پخش میشد. لیا کنار اراد ایستاده بود. لباس سفید به تن داشت، اما سفیدیِ آن هیچ شباهتی به آرامش نداشت. لبخند میزد. لبخندی تمرینشده. لبخندی که فقط برای عکسها کافی بود. اراد آرام به سمتش خم شد و زیر لب گفت: «اگه خستهای، بگو. میتونیم زودتر تمومش کنیم.» لیا نگاهش نکرد. چشمهایش به جایی دور خیره بود. «نه… مهم نیست.» (منظورش عروسیه)
اراد دستش را جلو آورد. نه محکم، نه زورکی. انگار هنوز امیدوار بود لیا خودش دستش را بگیرد. لیا بعد از یک مکث کوتاه، دستش را گذاشت. سرد بود. اراد لحظهای دستش را فشرد و آرام گفت: «من قول میدم خوشبختت کنم.» لیا بالاخره نگاهش کرد. چشم در چشم. و خیلی آرام، طوری که فقط خودشان بشنوند، گفت: «ایکاش مجبور نبودم خوشبختی رو از تو یاد بگیرم.»
این جمله، در دل اراد نشست. اما چیزی نگفت. فقط لبخند زد. همان لبخند مردی که حتی وقتی میشکند، عاشق میماند. وقتی گفتند «بله»، صدای دست زدن بلند شد. همه خوشحال بودند… جز دختری که عروس بود. اراد خم شد و آرام در گوشش گفت: «میدونم الان ازم دلخوری… ولی یه روز میفهمی چرا اینقدر خواستمت.» لیا پلک زد. اشکی نیامد. فقط گفت: «من فقط میخواستم انتخاب داشته باشم، اراد.»
بعد از عروسی، خانه بزرگ بود. بیش از حد ساکت. لیا بیشتر وقتها کنار پنجره میایستاد. اراد بیشتر وقتها دیر میآمد. وقتی هم میآمد، سعی میکرد آرام باشد، کمحرف، مراقب. یک شب، اراد گفت: «چرا باهام حرف نمیزنی؟» لیا بدون اینکه برگردد جواب داد: «چون نمیدونم با شوهرم حرف بزنم یا با کسی که زندگیم رو انتخاب کرد.» اراد نفس عمیقی کشید. «من فقط نمیخواستم از دستت بدم.» لیا آرام گفت: «و من فقط نمیخواستم خودمو گم کنم.»
زندگی جلو میرفت. نه خوب، نه بد؛ فقط میگذشت. لیا سرش به کارهای خودش بود. کمحرف، کماحساس، انگار عادت کرده بود به بودنِ کنار اراد، نه با او. اراد میدید. همهچیز را میدید. میدید که نگاهش دیگر دنبال او نمیگردد.
آن شب، اراد تصمیم گرفت کاری کند که سالها نکرده بود. وقتی برگشت، دستهایش خالی نبود. نه هدیهی گران، نه چیز عجیب. فقط یک چیز ساده… چیزی از بچگیشان. لیا وقتی دید، خشکش زد. «یادت هست؟» اراد آرام گفت. «همیشه میگفتی دوستش داری.» چشمهای لیا برای اولین بار بعد از مدتها برق زد. لبخندش واقعی بود. نه اجباری. نه تمرینی. «فکر نمیکردم یادت باشه…»
اراد شانه بالا انداخت. «من هیچوقت چیزی که به تو ربط داشته باشه رو فراموش نکردم.» آن شب، حرف زدند. خندیدند. از بچگی گفتند. از کوچه. از روزهایی که دنیا سادهتر بود. لیا خندید، واقعی. و اراد… دوباره عاشقتر شد. صبح، نور آرام از پنجره میآمد. لیا وقتی چشم باز کرد، اولین چیزی که حس کرد دست اراد بود؛ گرم، محکم، انگار نمیخواست رهایش کند. چند ثانیه همانطور ماند. هیچکدام حرفی نزد.
اراد لبخند زد. لبخندی که تهش امید بود. «میتونیم همیشه همینجوری باشیم.» لیا چیزی نگفت. اما دستش را نکشید اراد برای کاری بیرون رفت. مثل همیشه گفت زود برمیگردد. اما بعضی «زود برمیگردم»ها دیگر برنمیگردند. شب شد. و اراد نیامد. اول نگران نشد. بعد دلش لرزید. بعد… در خانه باز شد. اما اراد نبود. خبر، آرام نبود. سنگین بود. کوتاه بود. تمامکننده. اراد دیگر برنمیگشت.
لیا روی زمین نشست. دستش هنوز گرم بود. انگار هنوز دست اراد را گرفته. با صدایی که میشکست گفت: «ما تازه داشتیم خوب میشدیم…» هیچکس جواب نداد.
"فکت از تنگن اوزوی هاشیرا ی صدا" بررسی
بی زحمت پین که ناظرا ببینن🙏🏻
عالییی بود وای چرا مردد؟
دیگه هعی :)
دشمن زیاد داشت..
وای بر دشمنا
بابا چرا اینو غمگین کردی دیگه😭😭😭
همه همین میشن ...
گفتم که پایان خوش نمیتونم 🤧🤣 بعدم زیاد حمایت نشد فک نکنم تا یه مدت زیادی دیگه داستان بزارم🤧
ای وای
داستان کلا حمایت نمیشه
اره..
ولی ادامه بده
عالی بوددددد!!
خیلییییی خوب بودددد 🛐🛐
چرا اینقد غمیگینننن؟؟؟😭
عالی بود🔥🔥🔥🛐