دروددد بازم منمممم برعکس چهارتای دیگه که نوشته خودم بودن این دوتا جدیده ایده مال منه، نوشته مال اِیآی و ویرایشم مال منه، و بقیه حرفامم تو اولین پستم بخش نتیجه زدم پس فقط امیدوارم این پستهای جدیدم منتشر شه، ولی اگه اولین پستمو نمیخونید باید بگم من به دلایلی نمیتونم عکس بذارم و دست خودم نیست پس ناظر/بات عزیز اینو یه نقص محسوب نکن (و جدیدا خیلیا به عکس و ادیت توجه ویژهای دارن انگار که اگه اینا نباشن نمیشه پست ساخت-) و ممنون از ناظر عزیزی که منتشر خواهد کرد🎀 برید ادامه...
(*همچنین این از یه وات ایف "اگر آدرین نابینا بود چی؟" بوجود اومده، پس همهچیز متفاوتتره،*) در این واقعیت، آدرین آگرست کاملاً نابینا به دنیا آمده است. گابریل آگرست، که با میل شدید به حفظ تصویر بکر خود در حالی که مخفیانه با وضعیت همسرش دست و پنجه نرم میکند، آدرین را در پناه خود نگه میدارد. تمام وجود غیرنظامی آدرین گواهی بر نظم و انضباط است و به شنوایی، لامسه و حس غریب آگاهی فضایی بسیار پیشرفته متکی است. او فقط از طریق اراده محض و حمایت دوستانش کیم و مکس و آلیکس و جولکا، که به عنوان راهنمای بصری اصلی او عمل میکنند، به مدرسه میرود. کاتالیزور اصلی برای تبدیل شدن به چت نویر هرگز اتفاق نیفتاد. در عوض، پس از چند ماه حملات آشفته هاکماث، لیدیباگ و کت والکرِ در حال تقلا و بیمیل خود را در محاصره یک آکومای بسیار مخرب میبینند. لیدیباگ با درک نیاز به یک دفاع اختصاصی، به تنها غیرنظامی که میشناسد و دارای خویشتنداری عمیق و شجاعت آرام است، روی میآورد: آدرین آگرست، بهترین دوست آلیکس، و معجزهآسای لاکپشت را به او اعطا میکند. جادوی این دگرگونی به آدرین بینایی موقت و بینقصی میبخشد و هویت مخفی نهایی او را میسازد، جایی که دو زندگیاش از نظر حسی در تضاد با هم هستند...
آغاز...👇🏾 باران. همیشه باران، وقتی شهر غرق در نور است. آدرین سرش را به سمت صدا خم میکند - ماشینها از گودالهای آب زیر عمارت عبور میکنند، رعد و برق مثل ضربان قلب در آسمان میغرد. او به همه آنها گوش میدهد. این تنها چیزی است که پدرش نمیتواند از او بگیرد: ریتم شهر که در اطرافش میلرزد. در داخل، جهان ابریشم و مرمر خفه است. قوانین گابریل سنگینتر از باران است: بدون پرسه زدن، بدون سوال، بدون حواسپرتی بیرونی. فقط کمال. فقط روال. و آدرین، که از بدو تولد نابینا بوده، این کمال را با دقت آرام انجام میدهد - تا زمانی که جهان میلرزد. امشب، دوباره میلرزد. رادیو سوسو میزند. «یک آکومای دیگر! لیدی باگ و کت واکر در منطقه یازدهم درگیر میشوند—» یک تصادف، یک هیس، صدایی بیش از حد بلند که عادی به نظر میرسد. آدرین خشکش میزند. «—خسارت گسترده گزارش شده—» "قطع برق؟" او زمزمه میکند. پلهها ظریف و شمرده شمرده میشوند و پیچ نرده را حس میکند. اما ناگهان صدای جدیدی میآید - ضربان قلبی که نمیشناسد. سریعتر. نزدیکتر. "آدرین؟" سرش را بلند میکند. حتی زمزمهاش هم آشوبی در خود دارد. "لیدیباگ؟" لبهایش به سختی تکان میخورند. "چطور—؟" او جواب نمیدهد. چیزی سرد و فلزی مچ دستش را لمس میکند - یک دستبند، صاف و قدیمی، که به آرامی مانند ضربان قلب میلرزد. "به تو نیاز دارم،" میگوید. "فقط برای امشب. لازم نیست بجنگی - فقط محکم باش. تو آرام هستی. تو محکم هستی. این چیزی است که ما نیاز داریم." "نمیتوانم—" "تو میتوانی." و او در باد و آب رفته است.
آدرین شیء را در کف دستش برمیگرداند. بافت غیرممکن است - فلسهایی مانند یشم صیقلی، که گرما را به پوستش میدمند. صدایی آرام، نه با صدای بلند، بلکه از ذهنش طنینانداز میشود. "پس تو کسی هستی که او انتخاب کرده، ها؟ من ویز هستم." آدرین تقریباً دستبند را میاندازد. "حرف میزنی؟" "من بیشتر از حرف زدن عمل میکنم. من محافظت میکنم. امیدوارم از رنگ سبز خوشت بیاید." در لحن موجود کوچک، طنزی وجود دارد، ملایم اما باستانی. آدرین آب دهانش را قورت میدهد - او عادت دارد از طریق صدا جهتیابی کند، نه از طریق ایمان. "اگر این را بپوشم چه میشود؟" ویز زمزمه میکند. "خواهی دید." کلمه سنگینتر از آنچه باید فرود میآید. آدرین با انگشتان مردد، دستبند را دور مچ دستش میبندد. جهان از هم میپاشد. نور - نور واقعی - با غرش به تمرکز تبدیل میشود. او نفس نفس میزند، تلوتلو میخورد و لبه میزش را میگیرد در حالی که اتاقش غرق در رنگ میشود. دیوارهای مرمری میدرخشند؛ باران به شیشه میتابد. مردمکهایش گشاد میشوند، دیوانهوار. "پس این..." صدایش میشکند. "...بینایی." چنگالهای ثابت انرژی سبز بر فراز او موج میزنند، زرهی را شکل میدهند، پوستهای از رنگهای طلایی و جنگلی درخشان، و ماسکی که دیدش را به وضوح برجسته میکند. او بلندتر ایستاده و نفس میکشد، انگار دوباره متولد شده است. صدای ویز آرام میشود. "خوش آمدی، آدرین." او انعکاس خود را میبیند. نه آدرین. کسی کندتر، باستانی، آرام - انگار طوفان میتوانست قبل از او شروع شود.
خیابان به خیابان، او صدای لیدیباگ را که از طریق دستگاه ارتباطی که برایش گذاشته بود، میپیچید، دنبال میکند. هرج و مرج آنی است - ماشینهای واژگون، بازاری در حال فروپاشی. هاله آتش، خط افق را فرا گرفته است. کتوالکر از روی سقف شیرجه میزند؛ لیدیباگ تاب میخورد، یویوی او مانند فولاد سفت است. یک آکومای عظیم - پیکرهای از ابسیدین خالص - غرش میکند و آوار پرتاب میکند. آدرین خشکش میزند. چند ساعت پیش، او هیچکس نبود. حالا؟ او در طوفان نفس میکشد و لرزشها را قبل از وقوع میشنود.دنیای قدیمیاش برمیگردد - صدا به حرکت تبدیل شده است. او به جلو قدم برمیدارد. "سپر!" حبابی درخشان چند ثانیه قبل از اینکه تیرک فروریخته آنها را له کند، در اطراف گروهی از غیرنظامیان فوران میکند. لیدیباگ در میانهی تاب خوردن خیره میشود - آن کت والکر نبود. "کی...؟" او به سادگی میگوید: "من را تورتوگا صدا کن." صدای او عمیق است - صبورانه مثل سنگ. "آدر... منظورم این است که تورتوگا، مانع را نگه دار!" لیدیباگ فریاد میزند. "من به سمت آکوما میروم!" او سر تکان میدهد. نیازی به دستورالعمل ندارد. او ارتعاشات را در خیابان حس میکند، هر ترک در پیادهرو را از طریق پالسهای موجود در هوا اندازهگیری میکند. وقتی کت والکر دیر شیرجه میزند، لیدیباگ تقریباً یک ضدحمله را از دست میدهد - اما سپر تورتوگا دوباره شکوفا میشود، سپر دوم هر دوی آنها را در میان انفجار میگیرد. سکوت پس از ضربه. سپس تشویق - ترسو، پراکنده، از پشت آوار. مردم زندهاند چون قبل از اینکه کسی خطر را ببیند، صدایش را شنیده. لبخند نمیزند. فقط نفس عمیق میکشد - عمدی. برای اولین بار، او پسری در سایه نیست. او مرکز طوفان است، بدون شکستگی.
وقتی طوفان تمام میشود و نور محو میشود، لیدیباگ کنارش فرود میآید، گوشوارههایش به طرز خطرناکی کمانرژی چشمک میزنند. "مجبور نبودی بمانی." او به آرامی پاسخ میدهد: "میخواستم بمانم. این اولین باری است که فهمیدم همه برای چه چیزی میجنگند." او با تردید به او نگاه میکند. "کسی به تو گفته که تو یک تاکتیکدان ذاتی هستی؟" او میخندد. "تا الان هیچکس دلیلی برای این کار نداشته." نور روی پوستهاش سوسو میزند. تصویر محو میشود. لبهها در گرما و صدا محو میشوند، در حالی که صدای ویز به آرامی زمزمه میشود. "وقت تمام است، ارباب آدرین." او نفس عمیقی میکشد، بیآنکه از بازگشت تاریکی ناراحت شود. "هنوز هم ارزشش را دارد." وقتی لیدی باگ دوباره نگاه میکند، تورتوگا رفته است - فقط موجی از باران در جایی که او ایستاده بود.
آدرین در اتاقش نشسته و کیتی را در دامانش جمع کرده است. چشمانش را میبندد، نه اینکه خیلی تغییر کند، و به صدای باران لبخند میزند. دیگر نمیتواند پاریس را ببیند، اما آن را در آن لحظات کوتاه نور به خوبی به خاطر سپرده است - به اندازهای که تا ابد آن را در خواب ببیند. زمزمه میکند: "ممنون، لیدیباگ." و جایی در شهر، باران آرامتر میشود، انگار که صدایش را شنیده است.
/بخش دیالوگهای نمونه - خارج از داستان/ میز تحریر مارینت، اواخر بعد از ظهر، در حال مرور تکالیف. تیکی: (از جیب کناری نگاه میکند) "مطمینی که گره را به اندازه کافی محکم بستی، مارینت؟ دفعه قبل، وقتی از روی آن پله افتادی، نزدیک بود من را لو بدهی." مارینت: (با عصبانیت به قلاب کیفش نگاه میکند) "میدانم، تیکی! الان خیلی مراقب آدرین هستم. مدام فکر میکنم او میداند چیزی فرق کرده. انگار وقتی من استرس دارم، میتواند صدای بال زدنهای کوچکت را بشنود." ... اتاق آدرین، بعد از مدرسه، هنگام تمرین یک قطعه دشوار روی پیانو. ویز: (از قفسهای در نزدیکی) "آگاهی فضایی تو امروز فوقالعاده است، آدرین. آن انتقال آرپژ بیعیب و نقص بود." آدرین: (انگشتانش در میان آکورد مکث میکنند) "ممنون، ویز. من نتها را به صورت رنگ در ذهنم تصور میکردم - آبی روشن برای دوهای بالا. این تنها راه برای جلوگیری از فروپاشی الگو است." ... آلیا در حالی که تریکس روی شانهاش نشسته است، در حال مرور نظرات لیدیبلاگ روی تبلتش است. آلیا: "قهرمان جدید، تورتوگا، گیجکننده است. ورودیهای پر زرق و برقی ندارد، هرگز صحبت نمیکند مگر اینکه از نظر استراتژیک لازم باشد. من به محتوای بیشتری نیاز دارم، تریکس!" تریکس: (دمش را تکان میدهد) "شاید «تورتوگا» معما را ترجیح میدهد، آلیا. درام کمتر، استتار بیشتر. به جای «قهرمان جدید پر زرق و برق» به دنبال «استراتژیهای آرام» بگرد. ... (*ادامه دارد*)
(*ادامه*) نینو در حالی که هدفون به گوش دارد، با نرمافزار میکس صدا در لپتاپش کار میکند. پلگ به طرز دراماتیکی روی انبوهی از رمانهای گرافیکی در نزدیکیاش لم داده است. پلگ: "نینو، اگه یه صدای بم دیگه اضافه کنی، گوشهام برای فرار از این وضعیت، شعور پیدا میکنن. نمیتونی یه آهنگ عاشقانهی ساده و بیمزه بسازی؟" نینو: (یکی از هدفونها را برمیدارد و با صدای بلند صحبت میکند) "بیمزه نیست، پلگ، اساسیه. ریتم شهره! و من میخوام وقتی کت واکر به یه پشتیبان نیاز داره، عالی باشه." ... کنار کمدها موقع استراحت ناهار. کیم: (در حال انجام حرکات کششی گرم کردن) "شنیدم سپر دفاعی تورتوگا تقریباً نشکنه، آلیکس. هنوز فکر میکنی میتونی تو یه مسابقهی مستقیم شکستش بدی؟" آلیکس: (با تمسخر، در حالی که به ساعت مخصوص دویدنش نگاه میکند) "سپر یه چیز غیرفعاله، کیم. مسابقه دادن به اراده بستگی داره. بعد از مدرسه باهات تا دروازهی پارک مسابقه میدم. بازنده کرپ میخره." ... جولکا تنها روی نیمکتی بیرون نشسته و داره گربهی آدرین رو تو یه کتاب کوچیک طراحی میکنه. کیتی: (با صدای بلند خرخر میکند و با ضربه سر آرام دستش را تکان میدهد) "پرررر..." جولکا: (به آرامی خز سفید را نوازش میکند) "تو همیشه با او هستی، مگر نه کیتی؟ تو چشمهایش هستی وقتی نمیتواند دنیا را ببیند، و سایهاش هستی وقتی که... دور است. ... (*ادامه دارد*)
(*ادامه*) آنها در حال بررسی یک مسئله ریاضی پیچیده در میز مشترکشان هستند. مکس: (عینکش را تنظیم میکند و به یک متغیر اشاره میکند) "بر اساس پارامترهای اولیه، ایوان، مسیر نشان میدهد که راه حل پیشنهادی شما برای بردار C از نظر آماری با اختلاف ۴.۷٪ از محاسبه من برتر است." ایوان: (با تفکر سر تکان میدهد) "خوب است. احساس کردم نیرو نامتعادل است. دفعه بعد، به من بگو چرا بهتر است، نه فقط چقدر بهتر." ... عصر، پس از بازگشت آدرین از مدرسه، ویز بدون توجه به عصای گابریل روی شانه او استراحت میکند. ویز: "لیدیباگ عمیقاً به تو اعتماد دارد، آدرین. حتی به عنوان یک نگهدارنده موقت، خردی که قبلاً روی پل نشان دادی - آن رهبری خالص بود." آدرین: "وقتی حواست به آنچه میبینی پرت نشود، رهبری آسان است، وییز. من فقط صداها را مرتب میکنم. فقط امیدوارم زیاد به من نیاز نداشته باشند. نمیتوانم بگذارم پدرم شک کند..." ... آنها با هم به خانه میروند، رز با شور و شوق در مورد یک بروشور کنسرت صحبت میکند. رز: "و آنها ماه آینده یک کنسرت خیریه اجرا میکنند! ما باید برویم! خیلی روحیهبخش خواهد بود، مایلین!" مایلین: (در حالی که عروسک کوچکش را محکم گرفته است) "به نظر... خیلی دوستداشتنی میآید، رز. شاید بتوانیم جولکا را دعوت کنیم؟ او آهنگهای آرامتر را دوست دارد." ... بعد از یک جلسه تربیت بدنی فشرده. کیم: "رفیق، تو طوری دور آدرین میچرخی که انگار از شیشه ساخته شده. نگران هستی که زمین بخورد یا چیزی شبیه به این؟" آلیکس: (عرقش را پاک میکند، نگاه تیزی دارد) "او چیزها را متفاوت میبیند، کیم. تو به سرعتت تکیه میکنی. آدرین به هر چیز دیگری تکیه میکند. وقتی تمرکز دارد، مراقبش باش - او از کل این باشگاه بیشتر از همه ما روی هم رفته آگاه است. این ترحم نیست؛ این احترام است."
عالییی بود خسته نباشید