مینویسیم برای درک شدن، برای شنیده شدن و برای خوانده شدن.
هرگونه نقدی رو پذیرا هستم. باید بگم که این یکی از داستانهای قدیمی من هستش پس ممکنه ایراد زیاد داشته باشه خوشحال میشم که ایرادات رو به من یادآور بشید.💗🫶🏻🥹
با این حرفم رنگ از رخ مریکا و راب پرید و با تعجب و عصبانیت به ایملدا نگاه کردند. راب تقریباً داد زد: - ایملدا تو چی کار کردی؟ ایملدا با چهرهای درهم به راب نگاه و اخم کرد. - اینطوری به من نگاه نکنید! من توی اون چای ز.هر نریخته بودم! به سرعت از جایش برخاست و به سمت در حرکت کرد. دلیل رفتارش را نمیفهمیدم. وقتی به خود آمدم فهمیدم، مریکا به دنبال ایملدا رفته است. دستش را گرفته و در حال بحث با او بود. به سمتشان رفتم و پرسیدم: - ایملدا میشه بگی داشتی چیکار میکردی؟ دست مریکا هنوز هم مچ ایملدا را تسخیر کرده بود. نگاهی به ایملدا که بغض کرده و چانهاش میلرزید انداختم. از چشمهایش میشد لایه نازک اشک را دید. راب به سمتمان پا تند کرد و کنارمان ایستاد. ایملدا با بغض و صدایی که میلرزید نجوا کرد: - خب... خب... مریکا آهسته مچ ایملدا را ول کرد. راب آرام جویده جویده حرفش را بیان کرد: - چیزی هست که دلت بخواد به ما بگی؟ بغض ایملدا شکست و با زانو روی زمین فرود آمد. دستهایش را بر صورتش نهاد و با گریه گفت: - من دو ساله طلسم شدم! نمیخواستم بهتون بگم که نگران من بشید. من بعضی وقتها مسخ میشم امروز هم مسخ شدم؛ دست خودم نبود. کارهایی که توی اون زمان میکنم دست خودم نیست. با لحنی شکاک پرسیدم: - بخاطر همین بود که گفتی:《همون بهتر که نخوردی؟》 با گریه جواب داد: - آ... آ... آره. راب به پیشانیاش زد. - آخه چرا نگفتی که طلسم شدی؟ مثلاً ما دوستهات هستیم! مریکا نگران پرسید: - ببینم کسی تا حالا بخاطر این صدمه ندیده که؟ ایملدا که همچنان در حال گریه بود، سرش را به نشانهی منفی تکان داد. - خب حالا بخیر گذشت. چیزی نشده.
ایملدا زانوهایش را بغل کرده و سرش را روی آنها گذاشته بود. کنارش زانو زدم و دست انداختم زیر بغلش که بلندش کنم، ولی یادم آمد که تیغههای ایملدا وزنش را چند برابر کرده است. سعی کردم آرام باشم و با مهربانی گفتم: - خب دست خودت که نبوده. حالا دیگه گریه نکن عزیزم، عیبی نداره. عزیزم؟ چرا با او مهربانم وقتی نزدیک بود مرا ب.کشد؟ با چشمان صورتی و مظلومش به من زل زد و قلبم را آب کرد. آهسته بازویش را گرفتم و بلندش کردم. روی مبل نشاندمش و به خود نزدیکش کردم، در آغوش فشردمش و اشکهایش را با شستم پاک کردم. تا به حال دلم به حال کسی جز مِلیس نسوخته بود. ایملدا مرا به شدت به یاد او میانداخت. نمیدانم چرا احساس صمیمت زیادی با او میکردم، من فردی اجتماعی نبودم. در همین حین راب پرسید: - میدونی کی طلسمت کرد؟ ایملدا با صدایی که هنوز میلرزید پاسخ داد: - نه، نمیشناختمش ولی بنظرم یه کایمر بود. - کایمر؟ اینجا؟
نمیدانستم راجع به چه چیزی صحبت میکنند. راب که سرگشتگی مرا فهمیده بود، توضیح داد: - حتماً برات سوال شده که کیمرها چی هستن. خب اونها موجودات پلیدی هستن که احتمال نابود کردنشون برای همیشه، تقریباً غیر ممکنه ولی برای مدت زمان محدود، ممکنه. - چرا برای همیشه غیر ممکنه؟ -من گفتم تقریباً، خب قبلاً میشد اونها رو نابود کرد چون فرمانروایی نداشتن؛ ولی حدود چندین میلیون سال قبل اونها پادشاهشون رو بدون اینکه متوجه بشن تاریک کردن، البته کسی جز اولین وارث ارشد از حقیقت ماجرا خبر نداره. پادشاه تاریکی در واقع یه آتریاست که تاریک شده، یا بهتر بگم تسخیر شده. - یعنی میگی که آتریاها از زمان دایناسورها وجود داشتن؟ - آتریاها تو یه بُعد دیگه، حدود ۵۰۰ میلیون سال قبل از به وجود اومدن منظومهی شمسی وجود داشتن. کایمرها هم همینطور. - خب پس چرا کسی راهی برای از بین بردنشون پیدا نکرده؟ مریکا جواب داد: - خب چون کایمرها خیلی خیلی زیاد هستن! بلورهای تاریکی تو سراسر جهانها وجود دارن و هر ثانیه تاریکی ازشون میآد بیرون. درضمن اونها قادرن هر موجودی رو تاریک کنن اون هم با کوچیکترین کینه یا حس نفرتی یا از این جور حسها. البته حرفهایها نیازی به اینجور حسها برای تاریک کردن ندارن. - پادشاهشون چطور تاریک شد؟
ایملدا که تا به حال در آغوشم آرام گرفته بود و چیزی نمیگفت، زبان وا کرد: - اون یک قدرت ارشد بود که... - قدرت ارشد؟ - آره. آتریاهایی که می تونن تمام عناصر هستی رو کنترل کنن. اون خانوادش رو از دست داده بود؛ بخاطر هیولاهای قا.تل. حس انتقام شدیدی تو وجودش جوونه زد و اون موقع بود که موریس تاریکش کرد. بعد از اینکه تاریک شد، به جای اینکه از هیولاهای قا.تل انتقام بگیره، از هیولاهای قا.تل احیا کننده خواست تا خواهرش کارین رو براش زنده کنن. گفت در این صورت اونها رو میبخشه. اما بعد این که خواهرش برگشت و اون رو هم تاریک کرد و زد زیر قرارداد. کارین که یه چند رگه بود با قدرت پرتال و زمانش همه اونهایی رو که در مرگ خونوادشون شریک بودن رو به زندان کابوس فرستاد. جایی که توسط قدرت تاریکی ساخته بود. - اسم اون پادشاه چیه؟ مریکا و راب و ایملدا با هم جواب دادند: - "کروک" . آرام لب زدم: - چه گذشتهی عجیبی.
تازه فهمیدم یه جا کایمر رو نوشتم کیمر😂(معایب تغییر اسم گونه)
خیلی جالبهههه
یک شاهکار بود:>
لطفا پارت بعد :)
لطف داری عزیزم🥲
فوقعلاده بود مصل خودت
عالیییی
پارت بعدددد