دو هفته ی اول مدرسه سپری شد در آخر با پشت سری هام دوست شدم یکیشون فشفشه بود ! نمیدونم شاید خیلی داخل کارم عجله کردم .... ولی در هر حال خوبه که تنها نیستم اگه بخواهم ظاهر دوستای جدیدم رو توصیف کنم .....این بهترینه: فشفشه با مو های قهوهای تیره ی کوتاه و چشم های قهوهای روشن و پوست سبزه ، قدی نه خیلی بلند و نه خیلی و بدن و چهره ای لاغر اگه بخواهم اسم مستعار دیگه ای براش بگم ..... بریتنی کاملا به ظاهرش میخوره و اون یکی .... صورت گرد و بدن توپر ، پوستی سبزه ولی روشن تر از بریتنی یا همون فشفشه ،موهای قهوهای سوخته و چشمای قهوهای روشن یجورایی شخصیتش بهم وایب بل رو میده یا بهتر بگم ....همون دلبر خودمون آخه میدونین......درست مثل اون اهل کتاب خوندنه بر عکس منی که حال و حوصله ی یکی دو صفحه رمان رو هم ندارم ولی مدرسه ها همگی یک سیاست عجیب غریب دارن که هیچوقت نتونستم درکش کنم به اسم « امتحان آغازین!» چرا باید آدمای بدبختو مجبور کنن تا امتحان کتاب های که سال قبل خوندن رو بدن؟! دقیقا بخاطر همینه که هر روز هنری فیشل مخترع امتحانات رو دعا میکنم البته اگه نفرین رو هم نوعی دعا حساب کنی
ولی از آزمون آغازین بدتر معلم علومی هست که از روز اول شروع به امتحان گرفتن میکنه جوری که انگار بهش وحی شده اگه همون هفته ی اول چند نفر رو نندازه اشباح میان داخل سرش و شب کابوس میبینه و این قضیه حتی بدتر هم میشه وقتی که یکی از بچه ها با برگه ها میاد بالا و به همه نمراتشون رو میده اون روز هم همین اتفاق افتاد یکی از بچه ها از طرف معلم اومد و برگه های امتحانی رو بین همه پخش کرد همه ی نمرات نه و هشت و ده و یازده بودن آخه نمیدونم چرا معلما شاگرد هاشون رو پاس نمیکنن؟ یعنی منم اگه در آینده معلم بشم همچین آدمی میشم ؟ اگه اینطوریه هرگز این شغل رو انتخاب نمیکنم و من....نفر دوم کلاس شده بودم .... با نمره ی ۱۷ واقعا نمره ی خوبی بود اون موقع باید به خودم افتخار میکردم ولی به جایش ....زدم زیر گریه..... درسته ....همون موقع هم خیلی خوب میدونستم یک نمره دلیلی برای اشک ریختن نداره تازه واقعا خوب دادن بودم ... ولی...میدونی چیه..... برای بعضی آدم ها چیز های کوچیک مسئله ی مرگ و زندگیه ....حتی اگه خواست خودشون نباشه من یکی از این آدم ها بودم از بچگی ..... یک مسئولبت داشتم : « کاری کن خانواده ات بهت افتخار کنن تو تنها بچه اشونی و تنها امیدشون» پس تمام زندگیم و تمرکزم رو گذاشتم روی اینکه رویا های اونا رو حقیقی کنم این آرزوی دومم بود که اون پول ها و خونه ای که بخاطر کلاهبرداری فامیل هامون از دست دادیم رو جبران کنم کارخونه ای که مامان و بابام با هزار بدبختی درستش کرده بودن و ورشکسته شد رو دوباره از نو بسازم پس تمام تلاشم رو همیشه میکردم و شاید ....این دلیلی بود که توقعات ازم بالا رفت .... قدری که حتی برای بیست و پنج صدم نمره هم سرکوفت میخوردم برای یکی دو نمره زندانی میشدم و حتی اکه ماه رو هم براشون فتح میکردم حس میکردم هرگز کافی نیست ..... میدونی ....اون موقع گریه کردم ، نه از روی چاپلوسی یا بد بودن درسم یا لوس بودن از روی ترسی که داشتم تن و بدنم میلرزید که چه اتفاقی میوفته و آرزو میکردم فقط با داد و بیداد حل بشه و اون موقع صد ها نگاه روی من زوم بود هنوز هم نمیدونم اون موقع صدا هایی که میشنیدم واقعی بود یا نه ولی انگار همه بهم زل زده بودن و در گوش هم درمورد من پچ پچ میکردن
+ آره ببینش! اون عقده ی توجه داره - درسته.....آدم چقدر لوس ٪ بهترین نمره رو داره و گریه میکنه؟ بچه است یا خل و چله؟ این بدترینه که برای چیزی که نمیدونن تو رو قضاوت کنن آرزو میکردم کاشکی ذوب میشدم و از کل این دنیا ناپدید میشدم سعی کردم به زور جلوی اشک هام رو بگیرم سعی کردم به صداهایی که توی گوشم میپیچید گوش ندم شاید همش توهمی بیش نبوده ...از شدت ترسم .... ولی میدونم یک چیز واقعی بود.... و اون تو بودی..... یادت هست؟ مطمئنم ذره ای ازش رو یادت نیست .... با اینکه من این خاطرات رو بار ها مرور کردم حتی این یکی رو که برام سرتاپا خجالته چرا؟ چون....تو بخشی ازش بودی
یک دختر خیلی چاپلوس بود که جلویی من بود این وسط اون تو رو صدا زد و گفت:« آخه چرا اپل شدی؟ ببین بچه داره گریه میکنه» منظورش از بچه من بودم و فکر میکرد چون تو نمره ی بهتری از من گرفته بودی به این حال افتادم اون موقع بود که تو از ته کلاس اومدی صاف وایستادی جلوی من و با چشمای سیاهت که اون موقع کمتر سرد بودن....بهم خیره شدی انگار برای اولین بار متوجه وجود من شدی طوری نگاه میکردی که انگار دلت میخواست بگی :« تو دیگه چه احمقی هستی؟!» ولی بعد از یکی دو ثانیه روت رو برگردوندی و بی هیچ حرفی از کلاس بیرون زدی
یه لحظه هق هق گریه هام قطع شد واقعا از خجالت مثل گل سرخ شده بودم خیلی از کل وجودم سرافکنده شده بودم و اون لحظه ازت خیلی بدم اومد میدونی....حس کردم میخواستی تحقیرم کنی و از شدت عصبانیت دیگه چشمام توانایی اشک ریختن نداشتن ولی حالا که بهش فکر میکنم نمیدونم تو واقعا منو تحقیر کردی یا این فقط احساساتی بود که من به اشتباه برداشت کرده بودم جالبه ، مگه نه؟ حسم به تو از تنفری به این حد تبدیل بشه به ....... خب....خودت ادامه اش رو میدونی ، جول عزیزم .... جول لیبتری.....این اسم شایسته ترین لقب برای توعه تویی که اون موقع نمیدونستم چجوری کل زندگیم رو عوض میکنی
چججوووووری اینقد عااالی مینویسی دختر؟
جدی؟؟😅
لطف داری....
خیلی عالی بود دستت درد نکنه فقط میشه به پستای منم سر بزنید
ممنون
باش حتما
پارت ۶ رو کی میزاری؟
گذاشتم
ولی تایید شدن ممکنه طول بکشه
سلام خوبی دنبال میکنی؟
سلام مرسی
باش