☆•☆•☆•☆•☆
ای بانوی نور، ای شاهزادهای که قامت رعنایت، سروهای باغهای بهشت را شرمسار میکند. از پسِ شوالیههای سرسخت و فولادینِ دربار، سخن گفتن برایم دشوار است؛ چرا که زبانِ زره، تنها پژواک کوبش چکش است و نه زمزمهی عشق. با این حال، امروز، این زره سنگین را نه برای نبرد با دشمنانِ خاک، که برای محافظت از رازی سنگینتر در سینه، بر تن دارم؛ رازی که هر روز مرا از پای در میآورد و همزمان، نیروی هزاران اسب تازهنفس به من میبخشد.
از روزی که برای اولین بار سایهسار شما را در میان باغهای رز دیدم، قلب من که تا آن لحظه تنها برای وفاداری به سوگندهایم میتپید، مسیر دیگری را آغاز کرد. شما، مانند ماه در آسمانِ شبهای تاریک من، نوری غیرقابل دسترس و در عین حال، یگانه بودید. هر قدمی که در میدان نبرد برمیدارم، هر ضربهای که به تبر دشمن میزنم، نه به خاطر پاداشِ پادشاه، بلکه برای آن است که شایستهی یک لحظه نگاهِ مهربانانهی شما باشم.
میدانم که فاصلهها میان ما بسیار است؛ فاصلهی یک شوالیهی فداکار و یک خورشیدِ سلطنتی. من مردی هستم که دستانم با سختیِ دستهی شمشیر و پستی و بلندیهای رکاب خو گرفتهاند، در حالی که دستهای شما، لطافتِ موسیقی و زیباییِ قلمزنی را میشناسند. اما ای بانوی زیبای من، آیا قلبها را هم مرزها جدا میکند؟ وقتی اسبم در زیر باران میتازد و من به تصویر شما پناه میبرم، زرهام گرم میشود، نه از حرارت خورشید، بلکه از شعلهای که شما در ژرفای وجودم روشن کردهاید.
من خود را لایقِ وصال نمیدانم، اما تا آخرین قطرهی خونی که در رگهایم جاری است، سوگند یاد میکنم که سپرِ شما باشم؛ سپرِ تاج و تخت شما، و از همه مهمتر، سپرِ آرامشِ قلب شما. باشد که روزی، شجاعتِ عشق، بر ترسِ عدم شایستگیِ من غلبه کند و بتوانم این عشقِ خاموش را نه با کلمات پرطمطراق، بلکه با اعمالی که شایستهی نامم باشد، به اثبات برسانم. تا آن روز، من تنها نظارهگرِ شکوه شما خواهم بود، قلعهام در سینه، زندان و معبدِ عشق شماست.
👌
:)
خیلییی زیبا بود✨
شنیده بودم خیلی داستان غمانگیز و جالبیه
عالییییفرصت؟🛐