☆•☆•☆•☆•☆
ای روحِ نژند! ای آهنگی که در پس سکوت جهان میپیچد. تو نه فریادی از سر خشم، که نجواهایی ملایم از اعماق بیداد هستی هستی. ریشهی تو در خاک صبر است و شاخههایت به سوی آسمانی رهسپارند که جز ابرهای خاکستری نپذیرفته است.
نژند، همان سایهروشن کمجانی است که در پس پنجرهی اتاقِ من میلغزد، هنگامی که خورشید رخت برمیبندد و جهان را به سپردن رازهایش وامیدارد. نژندی، نه از بابت ناتوانی، بلکه از سنگینی بار زیباییِ دیدنیست؛ همان سنگینی لحظهای که پرندهای مهاجر، بال میزند و میداند مقصد، جز یاد دیرین نیست. تو خودِ خود لطافت هستی؛ مانند گلدانی که از جنس بلور اشکآلود، در آستانهی شکستن، زیباترین گلبرگها را به نمایش میگذارد. در قامت نژندیت، جهانی از حسرتهای نادانسته، عشقهای خاموش و آرزوهایی که در پیلهی زمان جا ماندند، نهفته است.
تو را هرگز در زشتی اندوه نمیبینم؛ تو زرهی از سکوت بر تن کردهای تا حساسیت بیش از حد خود را از تندباد روزگار پنهان داری. همچون زمردی که زیر هزاران لایه از غبار نسیان دفن شده، درخشش ذاتیات از پس این پردهها به نجوا میآید و هر چشمِ بینایی را به تأملی عمیق فرامیخواند.
ای نژندِ زیبا، تو شرح یک لحظهای هستی که قلم از وصف آن قاصر است و نت تنها با لحن موسیقی غمگین یک تار، میتواند خود را بیان کند. تو شاهدی بر این باور که گاه، عمقِ احساس، در کمال رنج ظریف نهفته است، نه در طوفانهای پر سر و صدا.
قلبم:)
چقدر زیبا مینویسی:)