سه سال بعد : خانه ى شماره دوازده ميدان گريمولد شب : مهمونى م.رگخوارها بود ونوس طبقه بالا داشت حاضر ميشد …رگولوس : مطمئنى ميخواى دارك مارك رو بگيرى ؟ ونوس : چرا نگيرم ؟ من كلى مأموريت رفتم فقط علامت رو ندارم رگولوس : اگه محفل تو رو بگيره ديگه بهونه اى براى فرار از دستشون ندارى ونوس : مقاومت ميكنم رگولوس : تو چهارده سالته تحمل ندارى ونوس : رگى ميشه بس كنى ؟ من همين امشب ميخوام علامت رو بگيرم برام هم مهم نيست چى ميشه رگولوس : باشه ونوس : به اجازه ى تو احتياج نداشتم بعد رفت چند دقيق بعد همه توى سالن بودن اما ونوس وسط ايستاده بود و ولدمورت جلوش ولدمورت چوبدستيش رو روبه بازوى سمت چپ ونوس گرفته بود و ورد را گفت علامت كم كم ظاهر شد احساس سوزش خفيفى توى دست ونوس بود اما زياد نه …حالا شب شده بود
همه خواب بودن جز رگولوس و ونوس رگولوس داشت ميرفت جايى كه برگشتنش ممكن نبود در اتاق ونوس را زد ونوس در را باز كرد ونوس : چيه دوباره چى ميخواى ؟ رگولوس : هيچى فقط ميخوام خداحافظى كنم ونوس : اوه واقعا ؟ تو هر شب ميرى ماموريت حالا الان ميخواى خداحافظى كنى ؟ رگولوس : هيچى فقط دلم خواست امشب خداحافظى كنم ونوس : خب تموم شد خواست در رو ببنده اما رگولوس نذاشت ونوس : چيه؟ رگولوس بر خلاف انتظار ونوس ب.غلش كرد ونوس : رگى خوبى ؟ مطمئنى چيزى نخوردى ؟ رگولوس ولش كرد بعد رفت ونوس با شك در رو بست بدون اينكه بدونه برادرش چند ساعت ديگه م.يميره …صبح روز بعد : ونوس بلند شد رفت طبقه ى پايين اما صحنه چيزى نبود كه انتظار داشت كريچر ناراحت گوشه اى ايستاده بود والبورگا هم روى صندلى با قيافه اى گرفته نشسته بود ونوس : كريچر ؟ چى شده ؟ كريچر جواب نداد ونوس : جواب بده ونوس كريچر را تكون داد ونوس : كريچر چى شده ؟
كريچر : ارباب رگولوس … ونوس نفسش بريد زبونش گرفت : ر…رگ…رگولوس …؟ كريچر سرش را تكان داد ونوس … خنديد خنده اى بلند و هيستريك (خنده اى كه از سر خشم يا ناراحتى زياد هست) ونوس با خنده : ش…شوخى… خيلى خوبى بود والبورگا : ونوس خفه شو و برو تو اتاقت برادرت توى راه خدمت به ارباب مُرد و من افتخار ميكنم … و تو وارث خاندان بلكى ونوس رفت توى اتاقش دست هاش ميلرزيد با عجله تمام وسيله هاش رو جمع كرد و داخل چمدون ريخت شنل و چوبدستيش رو برداشت و از خونه بيرون رفت به جنگل ممنوعه آپارات كرد اونجا رسيد ج.نگ هنوز جريان داشت ونوس نزديك يك درخت نشست تا اينكه صداى پاى چند نفر اومد
دو پسر ونوس حتى فرصت نكرد به آن ها نگاه كند يكيشون ونوس رو با صورت به درخت كوبيد از دماغ ونوس خ.ون جارى شد و واضح بود كه دماغش شكسته وقتى برگشت پسر با تعجب بهش نگاه كرد ونوس : بارتى احمق وقتى يكى رو ميزنى حداقل نگاه كن كى هست بارتى : وسط ج.نگ اينجا چيكار ميكنى ؟ ايوان : ولش كن بايد بريم سمت پناهگاه اونجا دوراكاس و پاندورا منتظرن ونوس : به اين زودى رگولوس رو يادتون رفت ؟ ايوان : اون كجاست ؟ ونوس با بغض : برنميگرده قبل از اينكه بارتى و ايوان واكنش نشان بدن يك نفر اومد چوبدستيش مستقيم سمت اونا …
پارت جدید نمیزاری...؟
باش …
مرسی...
خیلی خوبه فقط تروخدا پارت بعددددد
ممنوننن 🩷ميذارم
خیلییییی رمانت قشنگه ولی نکن این کارارو با من خودم بدبختی الان برای این هم افسردم😭😭😭✨
واقعا قشنگه ؟ ببين هنوز بلاهاي اصلى مونده قرار روانى شه— چيز نه چرا اسپويل كردم
نکن این کارارو با من....
عالیییییی بود 🌹🫶🏻
پارت بعدی 👻
ممنون 🛐🛐✨
عالیییی بودددد💗💗🛐🛐
ممنوننن ✨
💗💗
عالییییییی
ممنون ✨
عالی بود ادامه بده:)✨
ممنون ✨