مینویسیم برای درک شدن، برای شنیده شدن و برای خوانده شدن.
هرگونه نقدی رو پذیرا هستم. باید بگم که این یکی از داستانهای قدیمی من هستش پس ممکنه ایراد زیاد داشته باشه خوشحال میشم که ایرادات رو به من یادآور بشید.💗🫶🏻🥹
دختری با موهای بلند که ترکیب طیف رنگی شرابی بود. شش تیغه شبیه به دستهای ملخ مانتیس پشتش قرار داشت و گوشهاش نسبتاً بلند و نوک تیز بود. پشت به من، برای خودش چای میریخت. اتاق را از نظر گذراندم؛ کمدی به رنگ زرشکی، میز مطالعهی قهوهای رنگ و یک چراغ مطالعه. داشتم به برانداز کردن اتاق ادامه میدادم که دختر برگشت سمت من و گارد گرفت. در همان حالت پرسید: _ آهای تو! کی هستی؟ یه دزدی؟ جاسوسی؟ هیولای قا.تلی؟ یکدفعه حالتش ۳۶۰ درجه تغییر کرد و با لبخند و صدایی بچگانه گفت: - چایی میخوری؟
با دستم فجان را پس زدم و گفتم: - نه ممنون راضی به زحمت نیستم. دختر چایش را کامل نوشید و گفت: - باشه همون بهتر که نخوردی. دوباره قایفهاش ۳۶۰ درجه تغییر کرد و خنده جایش را به چهرهای پر سوال داد. - خب جواب سوالم رو ندادی، تو هیولایی؟ - خب فکر نکنم. مگه تو هیولایی؟ اصلاً من چطوری اومدم اینجا؟ چرا اینجا روزه؟ من الآن باید تو تختم باشم. اصلاً بگو ببینم تو کی هستی؟ چشمهایش گرد شد و گفت: - وای! باورم نمیشه که پیشگویی راب درست از آب در اومد! پس واقعاً یه انسان به اینجا اومده! با گیجی پرسیدم: - راب؟ پیشگویی؟ اصلاً اینجا کجاست؟ - خب من ایملدا هستم. سپس با من داست داد. با گیجی گفتم: - خوشبختم من هم لیا هستم.
چقدر زود پسر خاله شدیم؛ البته پسر خاله که چه عرض کنم، دختر خاله. به تفکرات خود خندیدم. با گفتهی ایملدا به خود آمدم. - خیلی خب، بیا بریم پیش دوست پیشگوی من. بهم اعتماد کن. برات توضیح میده که چرا اینجایی. - چطوری میخوای من رو ببری پیشش؟ ایملدا در حالی که مرا به سمت راهرو میکشید با لبخندی که تا بناگوش کشیده شده بود گفت: - با منتقل کنندهای که راب ساخته. - منتقل کننده؟ این دیگه چیه؟ ایملدا با چشمغرهای گفت: - از اسمش پیدا نیست چیکار میکنه؟ دیگر حرفی نزد. وقتی به انتهای راهرو رسید در یکی از اتاقها را باز کرد مرا با خودش به داخل اتاق کشاند. سکوت در اتاق فریاد میکشید. تنها چیزی که خودنمایی میکرد، دستگاهی استوانهای شکل بود که نوری به رنگ سبز اقیانوسی داشت. به گمانم این همان منتقل کننده باشد. پرسیدم: - تو مگه هیولا نیستی پس چرا... مهربونی؟
- وقتی بریم پیش راب خودت میفهمی. مرا با خودش داخل استوانه بزرگ برد. نور همه جا را فرا گرفت و وقتی محو شد ما در جای دیگری بودیم. سالنی بزرگ که در مرکزش یک درخت بزرگ و تنومندی ریشه کرده و شاخههایش کل سالن را زیر سایهی خودشان پناه داده بودند. پرسیدم: - خب پس دوستهات کجا هستن؟ - از این طرف. و با دستش به سمت راست اشاره کرد. همانطور که راهرو را طی میکردیم پرسیدم: - خب ببینم این دوستهات هم که میگی هیولا هستن؟ به من نگاه کرد و بعد از کمی مکث با جدیت گفت: - آره! - پس هر کسی که اینجا زندگی میکنه هیولاست؟ - نه! - پس موجودات دیگهای هم جز هیولا اینجا زندگی میکنن؟ مثلاً گیاه گوشتخوار؟ - گیاه گوشتخوار که خودش هیولا حساب میشه. - نه نمیشه... خب شایدم بشه.
به انتهای راهرو رسیدیم و وارد سالنی دیگر شدیم که دو نفر روی دو تا مبل تک نفره نشسته بودند و چای مینوشیدند. چرا همه در حال چای نوشیدند؟ یکی از آنها پسر بود و دیگری دختر. مطمئنم آن پسر راب بود. دختر وقتی نگاهش به من و ایملدا خورد، چشمهایش گرد شدند، چای در گلویش پرید و به سرفه افتاد. آن پسر هم که فکر کنم اسمش راب باشد، نگرانش شد. ایملدا به سمت دختر رفت و با نگرانی پرسید: - وای چیشد مریکا؟ خوبی؟
انشالله در آینده
قربان صدقه ی راب و مریکا نیز می رویم✅
اسپویل کنندهی اعظم
دوستان آمدند من ذوقققوححاقحاقتوق
عه وا ما رو لو دادی😂
😂😂😂😂😂
ایملدا عجقه
ایملدااااااااا
عالییییییییی 🛐🛐🛐🛐
لطف داری عزیزم🙂🫠
واسه وقتیه که همسن شما بودم و الآن دارم نگاه میکنم میبینم که خیلی جاها باید ویرایش بشه🫠😅
احساس کودکی کردم اینجوری گفت-😂🙃😀
نه بابا کودک چیه😂😂😂😂
همش ۳ سال اختلاف داریم😂
من یه مشکلی ته توی داستانت بلکه توی خودت میبینم اگه ناراحت نمیشی بگم ؟
بفرما عزیزم
آنقدر خوب بود که باعث شدی واسه اولین بار یه داستانو تا تهش بخونم
ممنون💖
خب پس مشکلم کجاست؟😂
این همه تو بلا تکلیفی موندم...
زیادی خوب بودی دیگه
باشه قبول کردم زیادی خوب بودن هم ج.ر.مه🫠
قلبم اکلیلی شد🥲
قربونت بشم عزیزم
چه شخصیت قشنگی رو تصویر کردی؛ ایملدا!
تناقض خیلی قشنگی رو استفاده کردی؛ سکوت در اتاق فریاد می کشید. من که عاشقش شدم
ایملدا شخصیت عجیبی داره اینکه مدام ۱۸۰ درجه تغییر وضعیت میده نشون میده خیلی قابل اعتماد نیست؛ آدمایی که مدام تغییر وضعیت میدن هم مورد اعتماد نیستند چه برسه به ایملدا که یه هیولاست!
ای بابا ایملدا رو آسفالت کردی که😂
حالا در ادامه میفهمیم...
😅 به هرحال یه انسان درون دنیای هیولاها
اعتماد کردن خیلی سخته
پارته سه لطفا
چشم🙂
ج.چ : بنظرم میشه بهش اعتماد کرد
وای اولین داستانی توی تستچیه که ازش خوشم اومد چون خیلی شبیه داستان منه ، اونی که من ساختم هم درمورد یه سازمان برای هیولاها و نیمه انساناست
تقریبا شبیه داستانته
لطفا ادامه بده و یه پست بیوگرافی موقت هم بزار
جدییییییییییی😭😭😭😭😭😭
وای قربونت برم میدونی روزم که چه عرض کنم شبم رو ساختی؟🥹😭🥹
الآن تو قلبم سنجاقکها دارن بال بال میزنن🫂
سازمان؟ منم یکی دارم ولی توی این داستان نیست اسمش ناجیان هست و هنوز کامل نیست🫠🥲
وای خوشحالم خوشحالت کردم 😺