مینویسیم برای درک شدن، برای شنیده شدن و برای خوانده شدن.
هرگونه نقدی رو پذیرا هستم. باید بگم که این یکی از داستانهای قدیمی من هستش پس ممکنه ایراد زیاد داشته باشه خوشحال میشم که ایرادات رو به من یادآور بشید.💗🫶🏻🥹
دختری که مریکا خطاب شده بود با سرفه جواب داد: - خ... خو... بم! ایملدا که از حال مریکا مطمئن شده بود، پرسید: - راب این همون دختری هست که پیشبینی کردی میآد اینجا؟ و با دست مرا به پسری که الآن مطمئن شدم اسمش راب است، نشان داد. راب با چشمهایی که از حیرت اندازه لاستیک ماشین گرد شده بود، زل زد و گفت: - آ... آره خودشه! - سلام. بعد هم به اون دختر که اسمش مریکا بود نگاه کردم؛ انگار تازه حالش جا آمد. راب گفت: - سلام! بیا بشین. همونطور که احتمالاً ایملدا بهت گفته من راب هستم.
به سمت مبل دونفرهای که رو به روی مریکا بود رفتم و در همان حال قیافهی راب رو برانداز کردم. موهای سفید بلند، چشمان ارغوانی و گوشهای تیزی داشت. کجای این بشر شبیه هیولاست؟ با گفتهی مریکا نگاهم را از روی راب برداشتم. - س... سلام. من مریکا هستم. خب حالا که دقت میکنم این عزیز بیشباهت به افسونگران تاریکی نیست. گویی با خورشید و آتش تلفیق شده است. با لبخند به مریکا سلام کردم. ولی هنوز جوانب احتیاط را رعایت میکردم. موهای بلندش حداقل تا کف پایش میرسید، بالایش قرمز بود و سپس نارنجی پر رنگ و سر انجام به نارنجی روشن ختم میشد. بالهایش به رنگ شرارههای آتش بودند. چشمهایش ترکیب رنگی مثل موهایش داشت. او نیز مانند ایملدا و راب ظاهرش به هیولا نمیخورد. راب گفت: - خب فکر نمیکردم انقدر زود به اینجا بیای! سفر چطور بود؟
بدون توجه به راب رو کردم به ایملدا که کنار مریکا نشسته بود و گفتم: - ایملدا تو که گفتی دوستهات هیولا هستن؛ پس چرا قیافهشون به هیولا نمیخوره؟ راب با دلخوری به ایملدا نگاه کرد و تشر زد: - باز کلمهی "نیمه" رو یادت رفت بگی؟ ایملدا با شرمندگی سرش را انداخت پایین و نجوا کرد: - آ... آره مثل اینکه. راب نفسی عمیق کشید و آن را به بیرون هدایت کرد، سپس گفت: - ایملدا دوباره یادش رفته که کلمهی "نیمه" رو بگه، ما نیمه هیولا هستیم. خب، نگفتی سفر چطور بود؟ خیلی خنثی جواب دادم: - خب راستش اصلاً نفهمیدم که چجوری اومدم اینجا. نکنه فقط روحم اومده اینجا؟ راب با خنده گفت: - نه نه، معلومه که نه! روح و جسمت با هم اومدن.
چشمهایم گشاد شد. با ترس و تعجب گفتم: - چی! یعنی الآن من روی تختم نیستم؟ یعنی اگه یهو یکی بیاد تو اتاق، من داخل اتاقم نیستم؟ - نه متاسفانه. - خب خوبه حداقل در اتاقم قفله. - مگه موقع خواب میآن حالت رو میپرسن؟ بعد نفس آسودهای کشیدم. یکدفعه ترسم برگشت و تند پرسیدم: -اگه صدام کنن؟ اگه نصفه شبی یکی حالش بد شه؟ اگه زلزله بیاد؟ اگه سیل... مریکا گفت: - آروم دختر! یه شبه که آسمون به زمین نمیآد، چیزی نمیشه. آرام نفسی عمیق کشیدم و به خود دلگرمی دادم. راب پرسید: - خیلی خب شاید بهتره از هیولاها برات بگم تا قضیه اتاق خالیت رو فراموش کنی؟ همیشه دوست داشتم از زبان یک هیولا چنین چیزی را بشنوم. با ذوق پاسخ دادم: - آره آره، بگو!
لبخندی زد و گفت: - ببین هیولاها به پنج دسته تقسیم میشن. گروه اوّل: هیولاهای قا.تل. گروه دوم: هیولاهای محافظ. گروه سوم: هیولاهای خالص یا اصیلها. گروه چهارم: هیولاهای ناخالص یا چند رگه. گروه پنجم: هیولاهای خیالی. سپس مریکا دنبالهی حرفش را گرفت و ادامه داد: - دسته اوّل عاشق ک.شت و کش.تار و خو.ن و خو. نریزی هستن. اونها برعکس ما توی بخش دیگهای از بُعد خواب هستن که بهش میگن "سرزمین کابوس" ؛ ما توی "سرزمین رویا" زندگی میکنیم. دسته دوم از ما در برابر هیولاهای قا.تل محافظت میکنن. البته این بیشتر راجع به انسانها صدق میکنه. ممکنه یه انسان از بچگی یک هیولای محافظ داشته باشه ولی هرگز اون رو نبینه. دسته سوم بی طرف ولی صلحجو هستن؛ یعنی یکی مثل ایملدا و منظور از خالص بودن اینه که فقط رگهی هیولا دارن. دسته چهارم مثل من و راب هستن و رگهای از موجودات دیگه دارن. بعضی از اونها تو سرزمین رویا و بعضیهاشون هم تو سرزمین کابوس زندگی میکنن؛ البته بعضی ها هم تو بُعد خواب زندگی نمیکنن. دسته آخر زادهی ذهن افراد هستن و توی این بُعد متولد میشن. اگه فردی که اونها رو خلق کرده بمیره، اون هیولا هم همراهش میمیره.
چه جالببببهههه
خب
حالا چطوری قربون صدقه ی اینا برم😂😂😂
نامحسوس😂
خب
یک عر دو عر سه عر چهار عر پنجین عرررر عررر از همه رنگگگگگگگگگگگگگ
بانوی من آمده با استعداد خوشگل موشگلش
حتما پارت ۴ هم بزار چون خیلی فوقعلاده بود تا اینجا
همین الآن گذاشتم تو صف برسی هستش:)
ایول امید وارم زود برسیش کنن
میگم یه سوال این داستان رو قبلا نوشتی و الان فقط اینجا بارگزاری میکنی یا اینجا بداهه مينويسی؟
راستش قبلا تا یه جاهایی نوشتم و الآن دارم ویرایش میزنم
یعنی آخرشو میدونی ؟
آخر آخرش هنوز کاملا نساختم ولی یه حالت کلی ازش تو ذهنم هست که چطور باید پایان پیدا کنه ولی خب کلی پیچش داستانی و پایه نیاز داره تا به اونجا برسه
خوب تهش چی میشه ؟
دروازه بسته میشه
ولی خب کدوم دروازه؟😂
احتمالا دروازه ای که دختره باش اومده تو دنیای انسان ها و اون مجبور میشه تا ابد تو دنیای هیولا ها زندگی کنه ؟
نه خیلی پیچیده تره😂
باقی داستاناتو نخوندم ولی اگر اونا هم این این باشن تو شکسپیر تاریخ معاصری
منظورت چیه داری من رو زیادی بزرگ میکنی عزیزم🥲🥲 اتک میزنی؟ نزن قلبم ضعیفه هاااااااااا🥹😭
ولی آره... اونها بهتر از این هستن چون این اوایلش آبکی عه🫠
ببین ناموصا به خودت خیانت کردی اگر نری و این داستان رو تبدیل به کتاب نکنی
اگر جات بودم داستانم رو حتما مینوشتم و کتابش میکردم
ما تلاش خواهیم کرد باقیش با خدا🙃🫠