پارت هیجانی🤌
گفت: بکشمت؟ توی این مدت همه جوره سعی کردم بکشمت، اما مثل اینکه خیلی خوش شانسی.. اون موقع که توی هاگوارتز بودی، قرار بود کشته بشی، اون انفجار توی قلعه کار من بود.. یا اون موقع که اون ویزلی احمق رو طلسم کردم تا بکشتت، تاثیر طلسم زود از بین رفت، یا بازم موقعی که دیوانه ساز ها رو فرستادم دنبالت تا روحت رو بمکن.. حالا هم دیگه کار اصلیم با تو نیست.. زمان برگردان رو بده بهم تا پسرت رو نکشتم.. گفتم: به چه کارت میاد؟ پسرم رو ول کن.. پوزخندی زد و گفت: نه نه... اولا بگم که میخوام جادوی اصیل و سیاه رو احیا کنم پدرم رو برگردونم... و دوم اینکه خانواده مالفوی، مخصوصا تو، به لرد سیاه خیانت کردید.. با کشتن تو و پسرت، همه چیز حل میشه... حالا زمان برگردان رو بده به من.. هنوز با خشم بهش نگاه میکردم که گفت: نه؟ خودت خواستی! کروشیو! توی یه لحظه درد تمام وجودم رو گرفت و انگار آهن داغ روی پوستم میگذاشتن. درد وحشتناکی تمام وجودم رو در بر گرفت و از درد داد میزدم. یه لحظه درد تموم شد و دلفی با اون خندهی حال بهم زن گفت: بازم نمیخوای بدیش به من؟ این دفعه بدتره! کروشیو! دوباره همون درد توی بدنم پیچید و داد زدم. همون لحظه یه خنجر از توی رداش در آورد. خنجر رو شناختم. همون خنجر بلاتریکس بود. دست و پای اسکورپیوس رو بست و انداختش گوشه ی اتاق. نزدیکم شده و چوبش رو سمتم گرفت و توی هوا معلق و بی حرکتم کرد و نزدیک تر اومد.
چوبدستیم از دستم افتاده بود و بی دفاع شده بودم. خنجر رو زیر گلوم گذاشت و گفت: مثل اینکه نمیخوای بگی کجاست... خنجر رو فشار داد و توی یه لحظه زیر گلوم سوزشی رو احساس کردم. حس گرمی خون رو روی گردنم رو می فهمیدم که آروم آروم میریخت پایین. هنوز خنجر با شاهرگ گردنم نرسیده بود، وگرنه همون موقع می مردم. گفتم: بهت نمیگم کجاست... تو دیوونهای! مثل مادرت یه روانی هستی... هیچ چیز رو نمیفهمی.. اخم هاش رفت توی هم و مشتی حواله صورتم کرد. خون از بینیم اومد پایین. گفتم: فکر میکنی با این چیزا کارت درست میشه؟ عصبانی شد و سعی کرد خنجرش رو از روی زمین برداره که وقتی حواسش نبود، جادوی معلق شدن من هم باطل شد و تونستم چوبدستیم رو بردارم و برم سمتش. با جادو پرتش کردم عقب که عصبانی تر شد و یه طلسم مرگبار فرستاد سمتم که از کنار سرم رد شد. سریع خلع سلاحش کردم و چوبش از دستش در اومد. با خنجری که داشت، اومد سمتم، یه طلسم دفاعی سمتش پرتاب کردم که خطا رفت. دوید سمتم و چوبم رو از دستم کشید بیرون و شکست.
ناظر عزیز منتشر کن❤️
پارت های هیجانی دیگه توی راهن❤️
در انتظار پارت جدید....
متاسفانه ناظر عزیز کرمش گرفته و منتشر نمیکنه..
وای خیلی بده منتشر نمیشه..
😔
راستش دیگه هیچ چیزی به ذهنم نمیرسه که بنویسم.. شاید اصلا رمان ننویسم..
واقعا خورده تو ذوقم
نه ترو خدا نخوره تو ذوقت خیلییییی رمانت قشنگه حیفه
هعی نگران نباش اون رمان تموم شده کلا..
خب رمان بعدیتم حیفه...
فعلا شروع کردم به نوشتن
مشتاق خوندنشم🤗
پارت جدید نمیزاری؟ دارم سکته میکنم...
هعی من گذاشتم ناظر تایید نمیکنه
راستی ممنون بابت امتیاز ها
هربار که دوباره میخونمش دوباره قلبم میاد تو دهنم یه دور....
دقیقا منم
چرا همه داستانهایی که داشتم میخوندم دیگه پارت ندارن؟
چون ناظر رد میکنه
میشه تو پیوی برام بفرستی؟
اصلا چندین روزه هیچ پستی منتشر نمیشه
همش انتشار مجدد بوده
حالا میفرستی برام؟
شاید بتونم بدم برات پارتای آخر رو
احتمالا ناظر PMS حوصله نداره تایید کن
چرا پارت نمیدی
من رمان رو کلا تموم کردم ناظر منتشر نمیکنه
من چزا اینقدر اینو دیر دیدم؟؟؟😐
عالییی بود🥰
واقعا ازتون ممنونم که آنفالو میکنین😔
بدو
خدای مهربان ناظر رو به راه راست هدایت کن که انقد مارو عذاب نده
آقا اصلا ناظر حتی بررسی هم نکرده منه بدبخت هرروز میام میبینم ندیده ناراحت میشم😔
چرا انقدر قشنگه این داستان