پارت چهاردهم رمانمون❤️ دیگه کم کم داریم به پایان نزدیک میشیم💔
لونا دستکش های خودش رو درآورد و روی مبل نشست و گفت: بشین. راحت باش. نشستم و گفتم: ممنونم. تنهایی؟ گفت: آره. آلیس که امسال رفته مدرسه و نویل هم که معلمه. پدرم معمولا میاد اینجا. لبخندی زدم و گفتم: خیلی خوبه. راستی، آلیس توی چه گروهی افتاد؟ گفت: راستش کلاه نمیدونست باید چیکار کنه! هم میخواست گریفیندور باشه و هم ریونکلاو! آخرش هم که ریونکلاوی شد! خندیدم و گفتم: پس مثل خودت باهوشه. خندید و گفت: بگذریم! شنیدم که بیمارستان بودی. حالت چطوره الان؟ گفتم: بدنیستم. معمولا حوصله هیچ کاری رو ندارم. بیشتر وقتم رو سرکارم. گفت: اسکورپیوس چطوره؟ گفتم: حالش خوبه. گفت: فردا تعطیلات کریسمس شروع میشه و برمیگردن خونه. **** نیم ساعت بعد از خونه لونا اومدم بیرون و برگشتم خونه. یکم خونه رو تروتمیز و مرتب کردم تا حال و هواش عوض بشه. *** ۱روز بعد: صبح زود بیدار شدم تا اسکورپیوس رو بیارم خونه، چون تعطیلات شروع شده بود و برام نامه نوشته بود که برای تعطیلات میاد خونه.
لباش پوشیدم و از خونه زدم بیرون. هوا سردتر از دیروز بود و داشتم می لرزیدم. خودم رو رسوندم ایستگاه و روی یکی از نیمکت ها نشستم و منتظر شدم تا قطار برسه. یکم زود اومده بودم و نیم ساعتی منتظر شدم. قطار که توقف کرد، اسکورپیوس پیاده شد و اومد پایین. بلند شدم و رفتم پیشش. چمدونش رو ازش گرفتم. گفت: سلام بابا. کریسمس مبارک! دلم برات تنگ شده بود. گفتم: سلام. کریسمس تو هم مبارک. منم دلم برات تنگ شده بود. بیا بریم خونه. **** دم در خونه که رسیدیم، اسکورپیوس رفت توی خونه و منم ایستادم تا چمدون هاش رو ببرم توی خونه. یه دفعه صدای شکستن چیزی اومد. اسکور رو صدا زدم، اما جواب نداد. نگران شدم و رفتم سمت اتاقش. در رو که باز کردم، زنی با موهای آبی و نقرهای اسکورپیوس رو گرفته بود و چوبدستیش رو زیر گلوش گذاشته بود. چهرهاش خیلی شبیه خاله بلاتریکس بود. نمیدونم چرا شباهت عجیبی به اون داشت. چوبدستیم رو در آوردم و گفتم: تو کی هستی؟ چرا اومدی توی خونهی من؟ بهت اخطار میدم! چوبت رو بیار پایین! خندهی شیطانی ای کرد و گفت: اول از اون، اینو بگم که من دلفی ریدل هستم. دختر بلاتریکس لسترنج و لرد ولدمورت. کار خاصی با این بچه ندارم.. با تو کار دارم... فقط زمان برگردان رو میخوام.. گفتم: پسرم رو ول کن.. زمان برگردان رو بهت نمیدم.. مگه اینکه منو بکشی..
عزیزان داریم به پارت های پایانی نزدیک میشیم، اما نگران نباشین، یه رمان دیگه هم توی راهه🥺❤️
و ممنونم از ناظر عزیز که این پست رو منتشر میکنه✨️❤️
مثل همیشه عالی
عالییییییی بود مثل همیشه✨🛐🛐🛐
میشه تموم نشه....:((
عالیییییی بود 🌹🌹
میشه تموم نشه 🥺🥺
میشه به آخرش کم کم نزدیک نشیممم توروخدااا 🥺🥺
عه... دلفی
سلام دختر خاله😂
قشنگ برام مرور شد همه چیز😂 چت با ai وای🤣
لع.نت به دلفی ریدل