⊹ ﹏𓊝﹏𓂁﹏⊹ ˖
سال ها بود که آدمک همان جا مانده بود و خاک گرفته بود. سال ها بود کسی از خودش نپرسیده بود: پس آن آدمک چه شد؟ رها شده بود، حتی کسی آن را به خاطر نمی آورد. آدمک روی پایه ی چوبی خود حبس شده بود، از خودش میپرسید: یعنی راه رفتن چه حسی دارد؟. آدمک میخواست آزاد بودن را تجربه کند، میخواست برای کسی ارزش پیدا کند. اما او فقط یک آدمک چوبی بود
آدمک میخواست گریه کند، اما صورت چوبی و بدون چشمش این را نمیخواست. آدمک میخواست بال داشته باشد اما نجاری که اورا ساخته بود این را نمیخواست. آدمک میخواست دوست داشته شود اما سال ها بود که فراموش شده بود. آدمک کم کم داشت حس میکرد هیچکس نمیخواست آدمک آرزو داشته باشد. هر کس آن طور که دوست داشت آدمک را میدید. آما این مال گذشته بود و آدمک، حالا یک تکه چوب فراموش شده بود.
آدمک متنفر بود، آدمک از پایه ی چوبی اش متنفر بود، از نجار متنفر بود ، از کسی که فراموشش کرده بود متنفر بود. اما متنفر بودن چیزی را درست نمیکرد پس آدمک ساعت ها به یک گوشه خیره میشد و آرزوی آزادی میکرد.
آدمک هر روز گرد و خاک های که با نسیم ملایمی که از ترک پنجره وارد میشد را روی پایش حس میکرد. نمیدانست، شاید گرد و خاک به او اهمیت میداد که هر روز سوار بر نسیم سرد به دیدنش می آمد.
یک روز آدمک منتظر گرد و خاک ماند، اما گرد و خاک نیامد؛ پس روز ها منتظر ماند، هفته ها منتظر ماند، ماه ها منتظر ماند، سال ها منتظر ماند و آدمک چوبی برای همیشه تنها ماند. آدمک هنوز همون جاست، توی کارگاه نقاشی فراموش شده وسط جنگل و آدمک هنوز منتظره.
نتیجه: تو زندگیت حتی منتظر گرد و خاکم نمون چه برسه یه ادم
عالیییییی بودددد
قربان شما
عالی بود
قربان شما
حالمحال آدمک 🤧
🤧
خیلی قشنگ بود...!
ممنونم
خودت نوشتی؟
آره
ساعت سه نصف شب به ذهنم رسید😂
چقدر قشنگ نوشته بودییی😭😭😭
مرسی💜
کاملا رندوم به ذهنم رسید اینو پاک کنم نکنه بد نوشتمش_
کجاش بده؟
نمیدونم خوب شده یا نه ولیخب💔