مینویسیم برای درک شدن، برای شنیده شدن و برای خوانده شدن.
این داستان قرار نیست ترسناک باشه و ژانر اصلیش فانتزی و تخیلی هستش. هرگونه نقدی رو پذیرا هستم. باید بگم که این یکی از داستانهای قدیمی من هستش پس ممکنه ایراد زیاد داشته باشه خوشحال میشم که ایرادات رو به من یادآور بشید.💗🫶🏻🥹
به نام خالق رویاپردازان من لیا هستم؛ تمام زندگیام عجیب غریب و سرد بودم. تا آنجایی که به یاد دارم وقتی چهار سالم بود، با دیدن فلیم ترسناک فقط میخندیدم. زمانی که ابتدایی بودم فقط طرفداران فیلمهای ترسناک با من دوست میشدند؛ دیگران خیلی سمت من نمیآمدند. معمولاً شب هنگام در خانه قدم میزدم، درست همان زمانی که همه در خواب به سر میبرند. گاهی وقتها هم سرم را میبردم زیر تخت. راستش آن موقع درست نمیدانستم دارم دنبال چه میگردم یا به چه دلیل اینگونه هستم. خب بخواهم دقیق بگویم، والدینم نیز نمیدانستند چرا باید یک کودک هفت ساله اینطور رفتار کند. با گذشت زمان کم کم به رفتارهای من عادت کردند. تا الآن که شانزده سالهام همه چیز یکنواخت پیش میرود، ولی خب من هنوز همانم که بودم. ای کاش حداقل این زندگی از یکنواختی در بیاید. (لیا) با عجله از پلههای اتاقم پایین آمدم و گفتم: - مامان من دارم میرم دبیرستان کاری نداری؟ - چرا! چرا! هرجا میری زود برگرد خونه. - واسه چی مگه امروز مهمون داریم؟ - آره عزیزم! عمه تینا، شوهرعمه نورمَن و نیو دارن میآن اینجا.
کیفم را روی دوشم جا به جا و از مادرم خداحافظی کردم. دستم را در جیبم فرو کردم و راهی دبیرستان شدم. دستم را در جیبم فرو کردم و راهی دبیرستان شدم. وقتی رسیدم "مِلیس" ، بهترین و تنها دوستم پرید بغلم و گفت: - سلام عزیز دلم خوبی؟ راستی تو سوالات ریاضی رو حل کردی؟ از بغلش بیرون آمدم و گفتم: - سلام، هیچی نشده رفتی سر درس؟ - خب چیکار کنم؟ - هندونه رو خربزه کن! میتونی؟ پشت چشمی برایم نازک کرد و سپس مسیرش را به سمت کلاس تغییر داد. بله میدانم، ملیس خیلی وقتها زود از کوره در میرود. هر چند امروز، تنها چشمهای از خشمش را نمایش میدهد.
شب بود و داشتیم شام میخوردیم، که پسر عمهام نیو، دهن باز کرد: - خب خب، ببینم لیا هنوزم داستان ترسناک زیاد میخونی؟ در جواب بهش گفتم: - یه جوری میگی خب خب، انگار صد ساله من رو ندیدی! بهتره بگی هنوز هم شبها تو خونه قدم میزنی؟ در هر دو صورت جواب بلهست. شانهای بالا انداخت و گفت: - خب سوال، سواله دیگه. - غذات رو بخور وقتی حرف میزنی بجای غذا هوا میخوری. درسته که آدم با هوا سیر نمیشه ولی خب اشتهات میره خونه داییش. بعدش هم به حرفم خندیدم؛ که اصلاً هم خنده نداشت، میدانم. عمه تینا رو به نیو گفت: - راست میگه دیگه عزیزم، غذات رو بخور. نیو چشمغرهای تقدیمم کرد و مشغول خوردن غذایش شد. امیدوارم تارهای موی فندقیاش درون غذایش بریزد و در حلقش گیر کند!
بعد از شام و رفتن عمهام و تیکههای نیو، به اتاقم پناه بردم. چراغ اتاق را خاموش کردم و روی تختم دراز کشیدم. بدون هیچ فکری سرم را کج کردم و به زیر تخت نگاه کردم. هِی! هنوز هم بدون هیچ دلیلی زیر تختم نگاه میکنم. به حرکت خود پوزخندی زدم و دوباره رو به بالا دراز کشیدم. مَکِش و چرخشی احساس میکردم، اما اهمیتی ندادم. هنگامی که این حس از بین رفت از اینکه بیخود چشهایم را بستهام و خوابم نمیگیرد، کلافه شدم. خواستم بلند شوم و بروم قدمی در خانه بزنم. همین که چشمایم را گشودم، با صحنهی عجیبی رو به رو شدم. چراغها روشن بود و سقف اتاق رنگش به سبز تیره تغییر کرده بود! با ضرب از جایم برخاستم تا به اطراف نگاه کنم. همین که سرم را به سمت در چرخاندم با چیزی که دیدم حسی توصیف نشدنی پیدا کردم. حسی مثل ترکیب ترس، تعجب و خوشحالی. آیا یکی از آرزوهایم بر آورده شده و من بلآخره آن چیزی را که میخواستم دیدم؟
چه قشنگگگگگ😭💖
عالییی✨🎀
فقط خیلی یهویی شب شداا😁
ولی عالی♥
عالییییییییی بود 🛐🛐✨
قشنگ بود من هم خیلی نوشتن رو دوست داشتم و دارم ولی الان دیگه خیلی کم می نویسم
نذار قلمت سرد بشه و به خودت یادآوری کن که چرا مینویسی🙃
🙂💗🙂↕
فقط یه سوالی چی دید ؟ آیا دارید انتقام می گیرد بخاطر پایان عجیب رمان من؟🤨🤭
بد جایی به سر رسید😮💨مشتاق پارت بعدی 🙃
یونا هم فکر میکنه میخوام انتقام بگیرم😂
نگران نباش فردا پارت میگذاریمممممممم😉😊
دوستت درست فکر می کند!🙃
هوراااا🥳
عالییی بوددد🙂
پارت جدید رو سریع بنویس میخوام ببینم چی میشه 😊🪓
انقدر قدیمیه که کلی پارت نوشتم😂😂😂
چشم فردا میذارم😂
افرین👍
خیلیی قشنگ بودد✨✨
وووییی چقد قشنگ بوددددددد😍
راستیییی
عکس شوما اصن... دوف😭💖
#سرباز_آسی