در این اوراق، نه وصفِ رخسار است، که تویی آنچه فراتر از هر وصفی، بلکه فریادِ روحِ در بندِ عشقِ توست؛ سفری به اعماقِ آن حیرتِ شیرین که انسان را از خود برمیکَنَد و به اصلِ خویش بازمیگرداند
ای که نگاهت، آغاز هر شعر نانوشتهی من است، و حضورت، تمامیِ کتابهای ناخواندهی جهان؛ من از این همه شور و این همه خواهش، شرمسارم، اما دلِ عاشق را چه باک از ملامتِ خردمندان؟ تو آن زیباییِ مطلق هستی که در آینهها پیداست، اما آینهها، تابِ دیدنِ روی تو را ندارند. من در جستجوی تو بودم، در هر شبِ بیمهتاب، در هر زمزمهی باد که از دشتها میگذشت؛ عشق تو، همچون رودی جاری، مرا با خود برد، و اکنون، من رودخانهایام که به اقیانوسِ تو میپیوندد. میگویند عشق، نبردی است میانِ بودن و نبودن، اما عشقِ من، یک تسلیم است، بیقید و بی شرط
من دیگر “من” نیستم، این پوست تنها یادگاری است، از روزهایی که تو را نمیشناختم و زنده بودم! چگونه وصف کنم زیباییات را، ای دلیلِ تمامِ خوبیها؟ وقتی هر چه میگویم، کلامیست فرسوده و ناقص. تویی که با خندهات، بهار را در قلبِ زمستانِ من میکاری، و با نگاهت، تمامِ تضادها را به آشتی وامیداری. دوریات، ای جانِ من، سختتر از هر دردی است، نبودنت، سیاهیِ مطلق است، بیهیچ ستارهای. این دل، این تپندهی کوچک، جز برای تو نمیزند، هر ضربانش، ندایی است: «کاش اینجا بودی!»
گویی تمامِ دنیا یک پردهی نازک است، و تنها تویی که از پسِ آن دیده میشوی. من سالهاست در انتظارِ دیداری هستم که جبرانِ تمامِ غیبتها باشد. ای که هر روز با تو آغاز میشود، و با خیالِ تو به پایان میرسد. تو آن آرامشِ عمیقی، مأمنِ گمگشتگانِ این دهر، جایی که پس از هر خستگی، باز میگردم و آرام میگیرم. خاطرهی لمسِ دست تو، هنوز بر جانم نشسته، گرمایی که سرمایِ صد زمستان را میزداید. تو بهارِ هر روز منی، ای آفتابِ بی غروب، حتی در اوجِ شب، نورِ تو در سینهام باقی است.
عاشقی یعنی همین، یعنی دل کندن از خویشتن، یعنی هر چه داری، پیشِ پایِ معشوق بریزی. و من از دنیا جز تو نخواهم، ای آرزویِ دیرینه، اگر دنیا را به من دهند، باز در پیِ سایهی تو خواهم گشت. ای پناهگاهِ روحِ خستهام، کلمات در برابر عظمتت، همگی کوچکاند. تو گنجینهی اسرار منی، که هرگز فاش نخواهم کرد، چون فاش شدنِ تو، خود، نابودیِ این عشقِ پنهان است. ای که هر روز با تو آغاز میشود، و با خیالِ تو به پایان میرسد. مرا مگو از سختیِ راه، که لذتِ من در این سفر است، در این حیرتِ شیرین که هرگز تمام نمیشود.
تمامِ هستیام را مدیونِ آن لحظهای هستم که چشمانمان برای اولین بار، یکدیگر را شناختند. آن لحظه، تولدی دوباره بود در عالمی دیگر. تو زیباییِ ذاتی هستی، نه آنکه به آرایش نیاز داشته باشد، سادگیات، هزار برابرِ صد هزار زیباییِ پر زرق و برق است. من با تو کامل شدهام، مانندِ پازلی که قطعهی گم شدهاش یافته شده. اکنون سکوت کنم یا سخن بگویم؟ سکوت، ترجمانِ آن چیزی است که زبان از بیانش عاجز است. هر شب، پیش از خواب، نام تو را تکرار میکنم، تا کابوسهای دنیا را از خود برانم.
تویی که به من آموختی معنیِ وفاداریِ بی چون و چرا چیست، وفاداری به تصویرِ آرمانیِ یک عشقِ ناب. مرا این بیقراری شیرین است، رهایم مکن در آسایشِ پوچ، که آسایشِ بیتو، عینِ مرگِ تدریجی است. ای معشوقِ ازلی، ای مظهرِ زیباییِ جاودان، تو نه تنها در قلب منی، تو خودِ قلبِ منی. اگر روزی از من بپرسند، دلیلِ این همه اشتیاق چیست؟ خواهم گفت: دلیلِ نفس کشیدن! تویی که هر دم، هوایِ تازهای به این ریههای خسته میدهی. این تلاطمِ عاشقانه، ریشهی آن حقیقت است، که من جز در تو، در هیچ جای دیگری، معنایی برای زیستن ندارم. ای مثابهی من هستی، مقصدِ نهاییِ این هجرتِ طولانی. این است عهدِ من، عهدی که از ازل با روحم بسته شد: عشقِ من به تو، پایان ندارد، زیرا خودِ جاودانگی است.
خیلی خیلی قشنگ بود☹💘
محشر بود..
عاشقتم
چه خوشگل بود🍀🌷
مرسی :(((