مرثیهی دو لنگه کفش -دست نوشت
چراغ روی تکه چوب بیرون زده از اتاقک لق میخورد. تلفیقش با نور ماه حالش را به هم میزد. انعکاس نور ماه روی لجنهای لبهی قایق، بوی تند نمک، فلس لزج ماهیها روی دستانش، روزها و شب ها سرگردانی میان شورههای نم گرفته، رنگ آبی سرد اقیانوس بعد از غروب، سنگهای کثافت گرفتهی اسکله، همه و همه حالش را به هم میزد. ماهیهای گندیدهی کنارش با دهان باز و چشمان از حدقه درآمده زل زده بودند به کفشهای پاره پورهاش. یکی چسبش وا رفته و دیگری بند نداشت اما هر دو یک چیز را باهم نداشتند: چرم. موهایش چرب شده و تا کتفش آمده بود و آنقدری نمک لا به لایش لولیده که از دور انگار پیر شده بود.
لباسهایش همیشه چیزی جز بقایای پاره پارهی پیراهن پسر بچهها نبود، و هر وصله، انگار خاطرهی دستی بیگانه بود که روی تنش جا مانده. همیشه وقتی از بندر تا شهر میرفت بوی لجن و جنازهی ماهی ها همراه همیشگیاش بود، در آن اتوبوس زهوار رفتهی پر غبار. بچههای شهر میخندیدند و او فقط دکمههای یقهاش را محکم تر میبست تا شاید بوی دریا را در خود خفه کند، اما دریا برای رها کردنش زیادی خود رای بود. هنوز که هنوز است پس از گذشت سالیان دراز، پسرک محکوم است به زندگی در همان کثافت مطلقی که تمام عمر از آن وحشت داشت_ دریا. چراغ روی تکه چوب بیرون زده از اتاقک این بار تندتر میلرزید، خیلی تندتر. لولای زنگ زدهاش ناله میکرد و شعلهاش معلق میان بود و نبود، در هوا میرقصید و عقب مینشست. باد بوی سنگین و یخ زدهی شمال را با خود میآورد. بادبان تاب میخورد و دور دکل میپیچید. صدای شکستن چراغ میان تصادم امواج به نسیان سپرده شد. هنوز به دیوارهی سخت و نمور قایق تکیه داده بود و چشم از سکان بر نمیداشت و موجها، سنگینتر از همیشه، به سینهی قایق میکوبیدند.
رگههای طلایی خورشید میان آبیِ صاف آسمان خودنمایی میکردند. تلالو نورش روی موجهای آرام جلوهگر تجردی بود که سالها در وجودش رخنه کرده و گمان نداشت حتی بعد از مرگ هم رهایش کند. بادبانِ پوسیده بر فراز قایق به بیرقی میمانست که فلاکت و سفاهتش را عریان میساخت. لاشهی گندیدهی ماهیها روی مرواریدهای درخشانِ کرانه تقابلی مضحک را در نظر پدید میآورد. کفشهایش غرق در ماسههای نرم، کز کرده بودند زیر قایقِ تکه تکه. تنهاتر از همیشه در عُزلتاش غوطه ور، و مغلوبِ قساوت دستانِ بیگانهی آفاق، به آزادگان غبطه میخوردند. او بی اندازه نظیر کفشهایش بود. همانقدر تنها و همانقدر فراموش شده. وجود پسرک ارزشی نداشت. هیچکس منتظرش نبود؛ اسمی نداشت؛ سواد نداشت؛ آرزویی نداشت. هویتش را سالها پیش در میان گیسوان مادرش گم کرده بود؛ نامش را در میان تمنای چشمان نمناکش فراموش کرده بود؛ و آرزوهایش را کنار پیکر نحیفِ او زیر سنگ ریزهها پیشکش ملائک کرده بود. او دیگر هیچکس نبود.
جهان قلب پسرک را دریده بود؛ احساسش را خفه کرده بود؛ محبت را از او دریغ کرده بود. دروغ میگویند که میتوان سرنوشت را تغییر داد، تقدیر پسرک همیشه همان ظلمت کبودی بود که ایزد برایش سروده. همان ایزدی در جوهرهی وجودش تباهی را مقدر کرده بود. همان ایزدی که ختم پسرک را در قعر اقیانوس و میان ماهیهای متعفن و لجنهای کثافت گرفته ادا کرده بود. مرغان دریایی برایش آواز میخواندند و نور به پاس مرگش به رقص درآمده بود. تنها دو لنگه کفش از او به یادگار مانده بود. کفشهای نسیهای که به اکراه حرامش کرده بودند. کودکِ آشغال جمع کنی همیشه در ساحل راه میرفت و خاکروبه هارا جمع میکرد. چشمش به کفشها افتاد که بی صاحب افتاده و آفتاب میخوردند. کودک آنها را برداشت و در کیسهاش انداخت. کودک رفت و یگانه گواه از وجود پسرک را با خود به کورهی آتش برد. -دست نوشت
واقعا خسته نباشی. قلم، فصیح و روان. گنجینهی واژگان بسیار غنی که در متن برجستهست و باعث میشه نوشته برای خواننده ملموس بشه. وجهای از دریا رو نشون دادی که کمتر توی متنها دیده میشه، دریا که برای شخصیت مثل سوهان روی روحش میمونه و فرسودهاش کرده. یکنواختی زندگی شخصیت و حتی مرگش، که تنها سوگوارش مرغهای دریایی بودن و اقیانوسی که تابوتش شد، همگی به مطلوبترین حالت ممکن فضای مکدر و ملول داستان رو به تصویر کشیدن که نشان از هنرمندی و تبحر نویسنده داره. عالی بود، عزیز.✨🪷
مرسی از وقتی که گذاشتی و نظرت، خیلی ارزش داشت :)
عزیز، ارزشمند شمایی و قلمت. بنده چیزی جز آشکارا نگفتم. راستش خیلی به دلم نشست، تضاد خیلی قشنگی درست کرده بودی. پسرک از دریا بیزار بود، ولی تنها جایی هم که داشت، کنار همون یار منفور، دریا بود. دریا نگاه نمیکرد به کفشهای زوار-در-رفته و ژاکت کهنهاش، هرچی که روح تکهتکهی پسر داشت رو قبول کرده بود. پسرک مال دنیا و آدمهاش نبود، مال دریا بود، ماوای مطرود پسرک ماهیفروش.
واقعا خوشحالم که کسی اینقدر با دقت داستانمو خونده و درکش کرده، نظر لطفته واقعا
بی نهایت ممنونم ازت
عالیههه✨))
مرسی :)
زیبا بود
خسته نباشی
مرسی از لطفت