امیدوارم لذت ببرید
زمان 21/june/ 2001 مکان: ناشناس از دید: راوی * بچه ها من متوجه یه ایرادی توی داستان شدم گفتم به شما هم بگم،این داستان هم زمان با دوران هاگوارتز رفتن هری پاتر هست پس پارت قبل که تاریخ رو زده بودم 2013غلطه درستش 2001 عه * انسان ها برای وی،موجوداتی عجیب بودند موجوداتی که بر خلاف ساکنان محل زندگی اش اخلاق و رفتار هایی متفاوت نسبت به هم داشتند،هر کس سلایق خودش را داشت،هر کس رنگی را دوست داشت،هر کس به گونه ای فکر میکرد و..... حالا آیا او میتوانست با محیط اطرافش که در ارتباط با آنان تجربه ای نداشت ،وفق بیابد؟یا باید منتظر دستگیری اش می ماند؟ اکنون شما احتمالا حدس هایی در مورد انتخاب وی دارید من هم بد جنسی نمیکنم و به شما انتخاب وی را میگویم او گزینه ی اول را انتخاب کرد ،اما سوالی که احتمالا دارید این است که آیا انسان کسی که سال ها کابوس آنها را حمل میکرد یعنی فرشته ی مرگ را میپزیرفتند و از وی نمیترسیدند؟ تضمینی نبود برای همین او تصمیم گرفت کارت تناسخ برای خودش بگزارد با اینکه بر خلاف قوانین بود ،ولی او مگر تا به الان قانونی را رعایت کرده بود که این دومین بار باشد؟او به عنوان دختر سیریوس بلک تناسخ یافت ،دختری که در آینده ای نزدیک بیشتر با او آشنا خواهید شد...
فلش بک به خاندان هامر حدود چند ساعت پیش : دلشوره داشت اما نمیدانست چرا،نامه ی هاگوارتزشان تازه اکنون و با تاخیر به دستشان رسیده بود و اکنون هر چهار نوجوان این خاندان اصیل زاده مشغول کاری بود ،رزالین هامر( Isfj) بیشتر از بقیه استرس داشت ،تمام وسایلش را جمع کرده بود و الان در تلاش برای فهم این بود که آیا چیزی را از قلم انداخته است یا نه،از آن طرف روولد هامر( esfj) تازه به این فکر افتاده بود که قطعا نیاز به چیز هایی دیگری به جز کتاب آشپزی نیز دارد و مادرش رومینا هامر پس از دیدن این حجم از استرس نیز گفته بود استرسی نداشته باشد،زیرا که هاگوارتز همه چیز دارد،رودیوس هامر و ملودی هامر( istjوestj) نیز به زور وسایلشان را جمع کرده و اکنون منتظر بودند که با مادرشان به کوچه ی دیاگون بروند .....
فلش بک به اتفاقاتی که در خاندان لوتوس ها حدود چند ساعت پیش رخ داد: شاید بتوان به وضوح گفت برای لیزا ( intp) چیزی جز انجام تکالیف باقی مانده اش اهمیت نداشت اما مگر اعضای باشخصیت خانواده اش میگزاشتند؟ با خودش آرزو کرد کاش هنگامی که لوییز( entp) قوطی را بر میداشت جاوی او را میگرفت،تا اکنون به راحتی به ادامه ی کارش میرسید ....از طرفی چیز دیگری که حضورش باعث از بین رفتن آرامش و روان لیزا( intp) میشد خواهر ناتنی و ماگلش" رامونا" بود ،اگر آن دختر مو نارنجی به این اندازه عزیز دردونه ی پدرش نبود حتما به وی میگفت که صدایش شبیه صدای کلاغ است ،البته دلش نمی آمد،به هر حال کلاغ نیز حرمت دارد! در تلاش بود که با وجود همه ی این ها تکالیف درس معجون سازی را _ که مخفیانه کتابش را در انباری خاک خورده ی خانه شان یافته بود و به نظر از وسایل مادر مرحومش بود_ بنویسد ،ممکن است بگویید " اوه بی خیال دو روز بیشتر تا پایان تابستان نمانده است !چرا از تابستان خود لذت نمیبری؟" در جواب باید بگویم: intpاز پدر و خواهر ناتنی ماگلش و همینطور مادر ناتنی اش در کنار تابستان نفرت دارد و تنها چیزی که کمی به او قوت قلب میدهد حضور برادران و خواهر( تنی) اش در خانه است...." نگاه intpبه پنجره گره خورد،تنها آرزویش این بود که نامه ها هر چه زود تر برسد..
زمان حال : خاندان برایان ها از دید : نورمن برایان( infj) چرا جغدمون تا الان نیومده؟این عادیه؟اون باید تا الان میومد،احتمالا به مشکلی بر خورده ... از سمت پنجره صدای تقی شدید شنیدم و همزمان اعضای خونه همه ساکت شدن!حتی مونیکا یا بهتره بگم enfp...نمیدونم چرا اما به نظر به چهار خاندان جادوگری ،گفته شده که به بچه هاشون که خاصن بگن که باید از اسم های جعلی شون استفاده کنن تا مشکلی پیش نیاد..کنجکاوم بدونم منظورشون چی بوده،خواستم برم و ببینم چی به پنجره خورد که مادرم پیش قدمی کرد و زود تر رفت ..دایان برایان ،زنی که مورد تحسین همه ی اعضای این خاندان بود،خاندان ما تنها خاندانی عه که با هیچ گروهی در هاگوارتز مشکلی نداشته و نداره !یعنی اینکه حتی اگر توی گروه دیگری بیافتیم اون ها ما رو طرد نمیکنن!در واقع تنها خاندانی که در طول تاریخ اش از همه ی گروه ها توش زیاد بوده ما هستیم!اما این به نظر چیزی از اصیل زاده بودن ما کم نمیکنه،اکثر اعضای خانواده ی ما هافلپافی هستن و پدرم هم دایان بلک رو به همسری خودش انتخاب کرده بود ،درسته ،دایی من سیریوس بلکه و من یه دختر دایی هم دارم،اون یه جورایی....هم شبیه enfpهست هم نیست!دایی میگه یا توی اسلایترین میوفته یا توی گریفیندور ،مادر دایان انگار ترسیده،چی شده که اینقدر مادر دایان رو ترسونده؟رفتم و جلوتر و بعد با دیدن چیزیکه جلوم دیدم حالم بد شد،جغد مسئولیت پذیر و خوبی بود ،البته این اولین باری عه که دیدمش ولی خب!این دلیل نمیشه که اون خوب نبوده باشه! ج*س*د*ش توی دست های مادرم بود ،به نظر بهش طلسم آواداکداورا زده بودن،ممکنه بپرسین من کلا ۱۱ سالمه ،اینا رو از کجا میدونم؟!جواب دارم برای این سوال !و جوابش کتابخونه است! مادردایان مهربون و خوش قلبه و این رو میشه از قطره اشکی که گوشه ی چشمش جمع شده فهمید،پدر بلافاصله اومد،آلفرد برایان،پدر ما و کوچکترین پسر مادر بزرگ و پدر بزرگ....،اون بر عکس مادر اول توجهش به نامه ها جلب شد ،چهار نامه که بخاطر برخورد شدید جغد باهاش مچاله شده بودن،پدر آلفرد اول خواست طبق معمول مثل جوری که برای خواهر بزرگمان رز خوشحالی میکرد خوشحالی کنه اما تازه متوجه جسد جغد و مادرم شد،من رو هم از گوشه ی چشم دید ،وقتی مادرم رو ب*غ*ل کرد به من با اشاره ی چشم فهموند که برم ،منم رفتم ،مونیکا (enfp)رو دیدم که ساشا( infp) رو به زور میکشید وسعی میکرد فال گوش وایسه که ابته با دیدن من جوری خودش رو به کوچه ی علی چپ زد که نگو و نپرس!infpهم بین مرز خندیدن و نخندیدن مونده بود ،enfpازم پرسید:"آاااام ،تو داخل اتاق بودی !بگو ببینم چی خورده بود به پنجره؟"بعد لپ هاش رو باد کرد و اخم بامزه ای کرد،قصد داشتم این را به کسی نگم و نگفتم!اون چهره ی گوگولی معمولا منو گول میزنه اما الان فرق داره !اگه الان بگم تمام شور وشوقش از بین میره !پس منم در جواب شونه بالا انداختم و گفتم" نمیدونم !نتونستم بشنوم یا ببینم!"میتونم به وضوح بفهمم که چقدر امیدش فروکش کرد ،اما باور این بخاطر خودت بود!..
زمان حال خیابان مکاگن( از خودم در آوردم اسم خیابون تو ذهن نداشتم!) آنچه در میان چهار مانر رخ میدهد ،از دید estp ( مکس مانر) بلاخره کلاس مسخره و کسل کننده ی معجون سازی هم تموم شد!خدایی دو روز بیشتر تا پایان تابستون نمونده!چرا مامان ول کن نیس؟این مطالب رو تو سال اول میشه خوند!البته هم اون هم من جفتمون میدونیم که هیچکدوم از ما قرار نیست ذره ای تو مدرسه درس بخونیم!تا این همه تجربه ی خفن هست چرا درس؟ولی چیزی که آزار دهنده است اینه که رفیق پایه هم نداریم!یعنی داریماا اما من باهاشون کیف نمیکنم!مثلا کارین( esfp) و مونیکا( enfp) هستنااا اما خب زیادی زیاد میترسن و ریسک پذیریشون بالا نیست ! مثلا esfpتا جایی پایه است که خطری نباشه!خب همه ی تفریحات من خطری ان!خدا کنه یه رفیق پایه پیدا کنم!اینا رو ولش چه ساندویچ خوشمزه ای بود خدایی!حس میکنم از حالت عادی هم بیشتر کیف داد،احتمالا چون سر کلاس معجون سازی بود! همینجوری تو حال خودم بودم که istp زحمت کشید کوله ام رو از پشت کشید،اول اومدم چند تا دشنام زیبا بار بلیز کنم که اتوبوس ۳ طبقه از جلوم رد و اگه دقیقا چند سانت دیگه جلو بودم باید با این دنیا وداع میکردم! خب ....یکی طلبش ،آخر سر رسیدیم خونه و بنده عین یک گاو در رو با لگد باز کردم_ البته ناگفته نمونه قبلش istp با کلید باز کرده بود _ اما خب من باز کردم پس زحمتش رو من کشیدم!که البته با خونه ی خالی از سکنه روبرو شدم!ببینم بابا که سفره خب اون هیچی مامان کو؟عین گا.و داد زدم: ماااااامممماااااانننننن زنددددههههه اییییییی؟؟.؟؟که البته کارولین ( isfp) زحمت کشید یه پس کله ای بهم زد،و البته بعدش فهمیدم که مامان هم کار داشته رفته بیرون ،ناگفته نمونه نامه هامون هم رو میز بود ،البته یه کمی خو.نی شده بود ولی خب ،نامه ی مامان هم بر خلاف همیشه بد خط و هول هولکی نوشته شده بود،یعنی چی شده که مادر ما،شیر زن خونه ی ما اینجوری رفته؟ولش بابا در حد شعو.ر من نیستش....
اگه دوست داشتید ممنون میشم لایک کنید و کامنت بزارید و برای اطلاع از پارت دهی هر از گاهی کامنت بزارید ناظر عزیز تمامی کلماتی که کمی نادرست به کار رفته بودند با *و .علامت سانسور شده اند
داستانت عالیههههههه✨✨✨
منتظر بعدیم
خوندمششششش شیر زن خونه دوستان
یکم سخته اسماشون رو حفظ کنم ولی خب سعی میکنم 😃
قشنگ بود مردم از خنده 😂
اوه اومد منم برم بخونمش
واوووو عالیییی بوددددددددددد، تازه دارم تحلیل میکنم کدوم خانواده به کدوم خانوادست! خیلی خوببب بیدددددددد
پارت بعدی بزاررر سریععععععع، لطفاااااا (میدونم تازه گذاشتی) ✨🫠
میخونمشششش الان:)
✨
عرررررر الان دیدم بعدا میخونمش