لوئیزا: به برادرم نگاه کردم."جنگ؟" سرش را تکان داد و به گزارش های آشفته بر روی میزش چشم دوخت. _"بله جنگ! چطور؟ نمی دانم ولی انگار شیاطین دوباره به دنبال جنگ می گردند." سرم را تکان داد و گزارش ها را به آرامی مطالعه کردم. جنگ از مرز های جنوبی آغاز شده بود و تا رسیدن به شمال وقت زیادی وجود داشت. لبخندی زدم و به چشمان پریشانش نگاه کردم."سباستین فقط ۳ ماه هست که پادشاه شده و بعد پنج هزار سال شیاطین به دنبال جنگ می گردند؟ این پادشاه جوان ما درخواست نیرو و مهمات داشته، درسته؟" موهای سفیدش را تابی داد. لیام لاغر شده بود، بعد از بیماریش اینطور شده بود. موهایش را هیچ وقتکوتاه نمی کرد، زیاد غذا نمیخورد و همیشه رنگ پریده بود. به جلوی میز خم شدم و پاهایم را به هم گره زدم:" برادر عزیزم! این بهترین فرصت هست، سباستین و لیزانا را مجبور می کنیم تا ما را به عنوان مارکیز و مارشنیس بپذیرند در غیر این صورت خبری از کمک از طرف ما نیست." سرفه ای کرد و به چشمانی که غم در آن ها پنهان بود به آرامی گفت:" ولی اگر-" به برگ های ریزان نگاهی کردم. "نگران نباش لیام."
کایلا: به سقف غار زل زدم. داس را روی هوا تاب دادم. "فکرش را نمی کردم پسرعموی عزیزم و مشاور دنیای زیرین را باهم ببینم." یونا بال های فرسوده اش را بست و به سمتم قدم برداشت:"خواهرت پیروانش را بیدار کرده، جنگ دارد به سمت شمال می آید." دستانم از حرکت ایستاد. کاملیا؟ جنگ؟ بعد ۵۰۰۰ سال؟ الکساندر دستی به موهایش کشید و با خشم گفت:" کایلا! اگر این جنگ رو ببازی، ملکه نمیشی و فقط دلیلی برای سقوط به کاملیا میدهی." سرم را بالا گرفتم و خاک روی لباسم را تکاندم. به سمت یونا قدم برداشتم و داس را به ستمش نشان گرفتم:"آن شیطان پیر-" الکساندر سر داسم را گرفت:"بیدار شده...ولی در خانه پیش پدرم نگهداری می شود." داس را با شتاب به سمت خودم کشیدم." پس خواهر احمقم کارش را کرد، جنگ؟ واقعا؟" به سمت دریچه ی غار رفتم و نگاهی به یونا انداختم.:"پدرم رو بیار به زمین، خودت میدونی باید کجا پیدام کنی. الکس! بیا بریم!" الکساندر سری تکان داد و داس را محکم چسبید. پیروان کاملیا بیشتر از آنچه بودند که قابل تصور باشد. کاملیا خون خالصی داشت، چیزی که شیاطین پرستشش می کردند ولی اگر پیشگویی درست شود، آن وقت خیلی از شیاطین نابود می شدند.
لیزانا: نامه را در دستانم فشردم همانطور که مشت های سباستین محکم تر می شد. با خشم فریاد زد:"چی؟ اگر نپذیرم چی؟ ها؟ کمک نمی کند؟ من پادشاهم!" گلدان را به سمتم پرتاب کرد. با ناراحتی به پایین چشم دوختم."عالیجناب شاید بهتر باشد-" سرفه هایش شدت گرفت.پادشاه ناتوان و مریض چیزی نبود کهکسی بخواهد ببیند ولی من دیده بودم و این من رو بیشتر از هرچیزی می ترساند حتی بیشتر از خواسته لوئیزا! پذیرفتن به عنوان مارکیز و مارشینس السون و تعظیم کردن پادشاه بر آن ها چیزی بود که همه چیز را در هم می شکست. مشاور سراسیمه وارد اتاق شد و با خشم و ترس تعظیم کرد. " شهر مرکزی فتح شد!" ثانیه ها ایستادند. شهر مرکزی با شمال فقط ۲ روز فاصله داشت. ارتشی که غرب و جنوب را حذف کرده بود الان به سمت شمال می آمد. مشاور نگاهی به سباستین انداخت. کلماتش را در ذهنش وزن می کرد تا در هنگام خارج شدن بر روی زبان سنگینی نکند." باید به خواسته ی السون ها تن بدهیم قبل از رسیدن آن ها به پایتخت عالیجناب..." صدای سرفه های سباستین بدتر شد.
کایلا: الکساندر از روی شاخه به پنجره مه آلود خیره شد. نگاهی به من انداخت و گفت:"من تنهایی به دیدن کاملیا میرم، تو همینجا بمون." سری تکان دادم. الکساندر: به چشمانش خیره شدم و سری چرخاندم:"اگر نمی شناختمت باورم میشد که الهه شدی!" کامیلا لبخندی عمیقی زد و سرش را برگرداند."یک هلوس اصیل دیگر!" از تخت مادرشاهی زمینیش پایین آمد و پایین لباس روی زمین جارو می کشید. سرم را چرخاندم و با چشمانی قرمز گفتم:" چرا؟ دنبال چی هستی؟" کاملیا جامی پر کرد و به سمتم گرفت. "خط خونی السون ها!" کمی از جام را نوشید و ادامه داد:" وقتی سنتیا مرد، از کتاب های طلسم و پیشگویی دل نکردم. میدونی اولین پیش بینی چی بود؟ جد بزرگمون گفت یکی روز یک شیطان، یک انسان رو از طمع وارد قلمرو می کند، پنج هزار سال بعد، یک انسان بر قلمرو حکومت می کند." رو به رویم ایستاد:"اگه انسان ها نابود شوند، دیگه کدومشون میخواد حکومت کند؟" جام خودم را خالی کردم:"از نوشیدنی های زمینی خوشم نمیاد." به سمت خروجی قدم برداشتم. "الکساندر عزیزم، تو نمیتونی جلوی نیروی سنگ بزرگ رو بگیری-"-"منظورت چیه؟ سنگ بزرگ فقط در صورتی که بشکند، نیرو آزاد می کند-تو چیکار کردی کاملیا! میدونی چند تا شیطان بچه می میمیرتد تا اون سنگ احیا بشه؟ خدای من! تو اینکار رو نکردی، تو همنوع های خودت رو برای یک کینه بچگانه نابود نکردی!" کاملیا روی تختش نشست:" فقط صد هزار تا بچه شیطان....چیزی نیست."
راوی: قدم هایش کوتاه بودند ولی صدایشان در راهرو های قصر پخش می شد. سالن اصلی شلوغ بود. درباریانی که منتظر حضور لوئیزا السون معروف بودند. تاج روی سر پادشاه سنگينی می کرد ولی احساس می کرد بیشتر این سنگینی بخاطر کابوس درهم شکستن تمامی غرورش باشد. لوئیزا حتی تعظیم نکرد و فقط با لبخند به پادشاه خیره می شد. سباستین از پله های تخت پایین آمد. قدم های کوتاه و بدون اشتیاقی به سمت دخترک مو سفید می رفتند و بالاخره ایستادند. سرش را پایین آورد و زانو هایش را خم کرد و سپس پیشانی را بر روی زمین خاکی قصر کوباند و صدایی که پخش می شد. پادشاهی که تعظیم کرد! صدای شکستن غرور و افتخار حتی از صدای پیچیده شدن باد در میان حفره های قصر بلندتر بود. درباریان هم تعظیم کردند. همه تعظیم کردند و لوئیزا السون در مرکز تمامی تعظیم ها بود. لیزانا به چشمان یاقوت مانند خواهرش چشم دوخت. با حیرتی که در عمق مردمک هایش حک شده بود زمزمه کرد:"لیلیث"
فک کنم تا ۱۰۰ سالگی طول بکشه تموم کنم
امروز تولدمه..... یعنی یه مهربون پیدا میشه که یه هدیه ی خیلی کوچولو بهم بده تا حداقل یه هدیه گرفته باشم؟🙂 راستی پستت به شدت زیبا بود
نهههه نرو لطفا دوباره نه
تلاش بالا میکنم سیسی
جای خالیت حس میشه
خوش برگشتی