اخیرا احساس میکنم یک کلاغ هستم🐦⬛ (مرگ برعشق یکطرفه🤓☝)
من زاغی بودم،که با منقارهای خونینم با کشاورز پیر جنگیدم تا میخی را بدزدم و به تو تقدیمش کنم مترسک عزیزِ من، چرا که دستت شکسته بود، اما تو تنفرت را به من نشان دادی و مرا از باغ گیلاست به بیرون راندی
شاید به خاطر این بود این که من از دیگر زاغها متفاوت و خاص نبودم. نه منقاری نارنجی داشتم و نه بالهایی خاکستری؛ من هم یکی از آن سیاهیهای بینام آسمان بودم،که تو هرگز قادر به تشخیصش نخواهی بود؛ می دانم اگر زاغ دیگری پا به باغ گیلاست بگذارد تو هرگز نمیفهمی که من نیستم، او را هم بیرون می کنی چون نگران گیلاسهایی هستی که هنوز طعم روز را نچشیده، زیر منقارهای ما له می شوند؛ اما مترسک رویایی من، اگر روزی در اطراف باغ گیلاست زاغی را دیدی که کینهای نیست، و فقط به دور تو میگردد، آن منم.
در این بالا، تو متفاوت بودی طلا نبودی اما باز هم میدرخشیدی، تو خاکستری بودی؛ خاکستری آرامِ من میان این همه سیاه و سفید تکراری. تو با نورت مرا به خود جذب میکردی آرزوی ربودنت را در سر داشتم، اما تو کسی بودی که قلبم را رُبود؛ تمامی اینها خیالبافیهای من بودند شاید هم وزشِ مهِ صبحگاه
اما به راستی، من در برابر قوی سفیدِ تو چه بودم؟ جوجه کلاغی نوپا که حتی توان بالا رفتن از باد را هم نداشت همیشه اطراف تو در باغ گیلاس گشت میزدم. خاکستری قشنگ من، من قوى سفيد غروبها نبودم، فقط سایه ای بودم کنار باغ تو. در تاریکی شاید چشمانم میدرخشیدند؛ آن هم به دلیل بغض از دست دادن تو
پس تلاش کردم همچو قو باشم، که تو دوستم بداری اما پرهایم زغالی بودند، نشأت گرفته از سیاهیِ شب و هنگام شنا، در آب غرق میشدم و نمیتوانستم نفس بکشم جهان من برای درخشیدن ساخته نشده بود؛ سرنوشتم سایه بودن بود. من برای "برای تو" بودن متولد نشده بودم؛
پس چه میتوانستم بکنم؟ جز نشستن بر روی شاخهی درخت کهنسالی در دوردست، و خیره نگاه کردن به تو؛ خاکستریِ درخشانِ من که چشمانم را به درد میآورد، من زاغ مزاحم ماندم و تو -همیشه- خاکستریِ درخشانِ باغِ گیلاس.
واااایایایایا محشر بود
فدات بشم💗
زیبا بود ✨...ولی نشئت نیست ، نشأته 👍
ایوای مرسی
میرم ادیتش کنم