این مقدمه داستانی است که با جادو همه چیز روشن میشود و شروع داستان هایی در آکادمی است که هیجان در عمق وجود میبرد 🪼🦋
این اتاق تمرین برای هرکدامشان یک پله ای برای موفقیت است خانم پریمرز با صدای بلندش گفت: "بچه ها برای اینکه بهتر تمرین کنید برای شما معلم های کوچکی استخدام کردم برای هر کدام از شما متفاوت است آیا مایل هستید آنها را ببینید؟" ایوا با تعجب پرسید: "خانم پریمرز منظور شما از کوچک چیه؟ " خانم پریمز ، معلم برای چی نیازه وقتی ما خودمون میتونیم بهترین هارو از نیروکا یاد بگیریم نیروکا خجالت زده شد و محکم به دست جاناتان زد که یعنی حرفت را قطع کن ایوا و رادئوس هم از خنده ترکیدن پریمرز با کمی اخم و جدیت گفت: "نظرتون چیه ساکت باشید تا من کارمو بکنم و معلم های کوچکتونو بیارم این شما و این ۴ الف کوچک" ایوا و جاناتان و رادئوس و نیروکا هم صدا گفتن: "وای چقدر قشنگن" یکی از الف ها آبی دیگری سبز و دیگری نارنجی و آن یکی سفید بود "خب بچه ها امیدوارم خوشتون بیاد از معلم هاتون برید سراغ تمرین"
"خانم نیروکا شما هستید؟! "بله خودم هستم" "خوشبختم من الکس هستم الف شما برای یادگیریتون خب شما جادوی کنترل آب رو دارید درسته؟" نیروکا با حیرت گفت:" آره خودم هستم از کجا باید شروع کنیم؟" الکس گفت:"بیاید اینجا خانم نیروکا بخش تمرین شما این غرفه هست" نیروکا گفت:" چی؟! چرا انقدر کوچیکه؟" الکس گفت:"نمیدونی که اگه بری توی آبشار یه بخش دیگه هست یا اینو نمیدونستی زیر پات یه دریچه هست؟!" نیروکا گفت:"دریچه! وای چقدر جالبه" الکس گفت:" خب برید توی آبشار خانم نیروکا" نیروکا کمی مکث کرد الکس گفت:"خانم نیروکا با شما ام با خود شما چرا نمیرید داخل نکنه..." نیروکا گفت درسته من نمیتونم برم داخل آب اگر غرق بشم..." همون لحظه الکس حرفش رو قطع کرد و گفت:" نه خانم نیروکا شما غرق نمیشید شما جادوی آب رو دارید میتونید توی آب نفس بکشید!"
نیروکا با حیرت گفت:" چی داری میگی نفس کشیدن توی آب مگه آب شش دارم؟" الکس گفت:"معلومه که آره،خانم نیروکا شما آب شش ندارید اما جادوی بزرگی مثل جادوی آب دارید و باید تقویتش کنید سریع بیاید تا وقت بیشتر هدر نرفته!" نیروکا ، ایوا ، جاناتان و رادئوس هر روز هفته تمرین میکردند و جادو هایشان را قوی میکردند برایشان سخت بود اما تمام تلاششان را میکردند روز آخر فرا رسید و آنها با قایق به سمت آکادمی حرکت کردند و با اشک از مادر و پدرشان خداحافظی کردند ایوا که تحمل دوری از پدر و مادرش رو نداشت کل راه گریه میکرد حتی جاناتان که میدانست که نباید احساسش را بروز بدهد هم نمیتوانست دوری از خواهر و پدر و مادرش را تحمل کند من و رادئوس هم که کل راه در بغل هم بودیم و با اشک به خودمان امید میدادیم تا روزی پدر و مادر را دوباره ببینیم هیچ یک از دانش آموزان نمیتوانستند در مدرسه با اعضای شهر در ارتباط باشند و به همین دلیل ما ۴ دوست به هم قول دادند تا همیشه کنار هم باشیم تا کمتر احساس دلتنگی کنیم
این هم یونیفرم مدرسشون هست
مثل همیشه عالیییی✨
طبق معمول منتظر ادامش میشینیم مانیا🎀
Wow حتما عزیزم
عالیییییی بود عشقمنتطر پارت بعد هستم❤💜
مرسی عزیزم چشم
🖤❤🖤
امروز تولدمه..... یعنی یه مهربون پیدا میشه که یه هدیه ی خیلی کوچولو بهم بده تا حداقل یه هدیه گرفته باشم؟🙂 راستی پستت به شدت زیبا بود
از اونجایی که برام زده امتیاز کافی وجود نداره نمیتونم بهت هدیه ای بدم اما بزار یه متن کوچیک بهت بگم شاید دلت شاد شه🤗
امروز روزی است که با تو دنیا تر زیبا خواهد شد امیدوارم در کارت موفق باشی عزیزم😊💞🌷
امتیازم به دستت رسید؟
خیلی خوب بود 😘
قشنگ بود آیا؟!