بخدا ناظر چیز بدی نداره 6 بار دوباره گذاشتم
هی تو! اینجا چیکار داری؟! بکش کنار و پاتو از گلیمت دراز تر نکن. اوه،میخوای ببینی رئیسه؟حالیت میکنم کی رئیسه!فکر میکنی سر و کله زدن باهام سخته؟بهت نشون میدم من ی سایفرم!کلی خاطرخواه دارم تازه نصفشون رفقامن!واو، شهرو زرد میکنم!آشوب به پا میکنم! شهرو زرد میکنم!آشوب به پا میکنم!زرد،زرد،زرد.زرد،زرد،زرد.زرد! شهرو زرد میکنم!آشوب به پا میکنم!قراره مثل سوسک لهت کنم،قراره فاسدت کنم!شما انسان ها مثل چوب کبریتید،هر کاری که میکنم بازم مثل چوب کبریتید!با یک لالایی به فنات میدم،نگران نباش،قبر کن خیلی خوبی هستم!بهترین تخفیف رو بهت میدم،مرگ! شهرو زرد میکنم!آشوب به پا میکنم!کاساندرا،ملکه ی سایفرا. شهرو زرد میکنم!آشوب به پا میکنم! زرد،زرد،زرد.زرد،زرد،زرد.زرد! شهرو زرد میکنم!آشوب به پا میکنم!
با اینکه بیل به آنابل کاه 9120میگه«کاساندرا خیلی ازت قوی تره» و از این حرفا آنابل کاه 9120 کار خودشو میکنه،منو میفرسته دنبال نخود سیاه! اما این دفعه منم میخوام مثل اون آنابل کاه 9120 لعنتی کار خودم رو کنم.امروز بیل اونو به یک ماموریت کشت و کشتار فرستاده،یک جوری همه ی کارای نقشه رو خودم انجام میدم که دهنش وا بمونه.اما اول باید از شر آنابل کاه 9120خلاص شم.
آنابل کاه 9120 داره تو خیابون راه میره.درست نزدیک تله ام.الانه که پاهاش به طناب گیر کنن و بیوفته توی کمدی که به محض اینکه واردش شد درش بسته و قفل میشه.همه چی طبق نقشه پیش رفت! به طرف جایی که انابل کاه9120 داشت میرفت دویدم. شهرو زرد میکنم!آشوب به پا میکنم! وقتی رسیدم اونجا،همه جا تله گذاشتم.پشت در،سرامیک،سقف،صندلی،میز...و یک گوشت انسان برای طعمه. بگزریم!تا ی...30 ثانیه ی دیگه اونا اینجان.
سوژه سه تا زامبی کله گنده بود.یکیشون به میز نزدیک شد.میخواست گوشت رو بگیره،اما تا دستش به گوشت خورد آژیر روشن شد و دود خواب آور بلند شد.ماسکمو گزاشتم تا شکست نخورم.زامبی ها سرفه سرفه میکردند و سعی میکردند در خروج رو پیدا کنند.اما فایده ای نداشت،چون از اول در قفل بود. اروم اروم قدم برداشتم و پوزخند زدم.سر یکی از زامبی هارو گرفتم و چسبوندم به دیوار.اماده ام که پخ پخش کنم! تک چشم موذی. چی؟ چون تو ی سایفری! ذاتت همینه! این توی مغزت جا بیوفته که کاری غیر از نابودی باعث لذتت نمیشه. به انسانا نمیفروشیم.گورتو گم کن!به خودم اومدم و دیدم هر 3 زامبی فرار کردند.اون صدا های تو سرم چی بودند؟
بالای سقف قایم شده بودم و داشتم به حرفای انابل کاه 9120 و بیل سایفر گوش میدادم.انابل کاه عین خیالشم نبود،داشت ادم فروشیمو میکرد.بلاخره با بیل تنها شدم،بدون اینکه اصلا بفهمه.بیل پرسید:«قضیه چی بوده؟» جواب دادم:«آنابل کاه بهت گفت،چرا به خودم زحمت بدم؟» بیل گفت:«من دارم از تو میپرسم.» از سقف پایین اومدم و روی میز بیل نشستم.گفتم:«چیزی نمونده بود پخ پخشون کنم،که یکسری صدا تو مغذم ایجاد شدند.»بیل پرسید:«اون صداها چی بودن؟» جواب دادم:«ببین درست یادم نی ولی انگار از خون تو بودن رو به روخم میکشید،یکی که صدای پیرمرد جوانی داشت.برام اشنا بود ولی بیخیالش!کی به خاطرات احمیت میده؟»
از اون موقع یک هفتس که صدا های تو مغزم رو میشنوم.همیشه باعث ضعفم میشن.بیل گفت:«ببین ش ....یعنی کاساندرا،من یک راه حل دارم که بتونی از شر صداها خلاص شی،یک ماموریت سادس! تو میری و این خانواده رو میکشی.» عکسی جلوم گزاشت.دو پیرمرد و دو دختر و پسر. چیز سختیم نیستا! به طرف در رفتم تا ساکمو ببندم.
بعد از ساعت ها پیاده روی، به محل لوکیشنی که بیل فرستاده بود رسیدم.یک کلبه ی کوچیک مناطق محروم بود که روش نوشته بود{معما کده ی ک؟} اها ش افتاده! معما کده ی شک.اسم عجیبی برای انساناس.تغییر شکل دادم و به یک دختر مو طلایی تبدیل شدم. وارد کلبه شدم که یهو پسره داد زد:«پاسیفیکا! فکر کردم امروز نمیای.» گفتم:«ام،ام،اره دیگه!هیچوقت هیچکس از کار خدا باخبر نی-»پسر با کمی سکوت گفت:«چرا داری شبیه اون حرف میزنی؟»پرسیدم:«شبیه کی؟» «هردومون میدونیم.مسخره بازی در نیار اگه نمیخوای گریمو ببینی!»اون پسره منو برد پیش یک پیرمرد.
پیرمرده گفت:«دیگه حال و حوصله ی جایگزین کردنشوندارم.میبینی که سرم شلوغه.» پسر گفت:«نه این پاسیفیکاس.همون دختره که...ولش کن!فقط گفتم بیاد باهات حرف بزنه.»گفتم:«هی من...» ولی پسر منو تو اتاق هل داد و درو بست.
پیرمرد گفت:«اممم،برو اون تفنگه رو از روی میز بیار.» منظورش همون تفنگه هست که پورتال باز میکنه؟ یاخدا! یعنی هویت منو فهمیده؟ ولی نباید حرکتی عجیبی از خودم نشون بدم.تفنگ رو با بی میلی به پیرمرد دادم. ازش پرسیدم:«چی میسازی؟» جواب داد:«یک دستگاه برای زنده کردن مردم. برای همونی که عکسش روی میزه.» روی میز عکس یک دختر بود که تقریبا هم قد من بود.پرسیدم:«اثلا کی هست؟»«همونی که تو تولد دیپر و میبل دیدی.همون دختره که موهاش شبیه کسایی بود که از تیمارستان اومده بود.»سپس خنده ی زیرلبی ای کرد.پرسیدم:«میتونی،بهم بگی قضیه چی بود؟» جوابی نداد. به دور و بر نگاه کردم و دیدم همش پر از نقشه های مختلف ولی با یک موضوع بود: دستگاهی برای زنده کردن مردم. هه! یارو خرخونه!
یکم که با هم حرف زدیم،بیشتر برام اشنا تر شد...نه نه! ماموریتتو فراموش نکن کاساندرا!بهش گفتم:«من یک سر میرم...خودت میدونی دیگه!» به سمت بیرون دویدم و با قدرتم کل کلبه رو بدون اینکه کسی بفهمه پر از گازوئیل کردم.شعله رو روشن کردم.قبل از اینکه بندازمش پیرمرده اومد و گفت:«چرا نمیای بیر...چی کار میکنی؟!» شعله رو انداختم و کلبه منفجر شد.
دوتا پیرمرد و دو تا دوقلو وقتی بیدار شدن که به شکل اولم برگشته بودم.دختره گفت:«چی...» پسره گفت:«امکان نداره...» یکی از پیرمردا گفت:«شوخی میکنی!» اون پیرمردی که باهاش حرف زدم پرسید:«شوکا؟» نگهبان های قلعه ام رو خبر کردم و اون خانواده رو اسیر کردم.
عالی❤
میدونی پارت ۲ کجاست؟
عالی
عالیییییی بود
میسی!