💠نام: غوطه ور در گردابی از زمان || Immersed in the vortex of time 💠 ژانر: سلطنتی؛ درام ؛ عاشقانه؛ تایم لوپ زمانی 「داستان ارواحی شکننده که خودشان را درون جسم بیارزششان مخفی کردهاند.」 💠به قلم «گوست»
نگاهی به خودت بنداز. به نظر میرسد زمان، عروسکگردان ماهری است. انگار که تنها میتوانی تماشاگر پایانی باشی که بر عمق وجودت حکاکی شده. اکنون به من بگو چطور میتوانی در افکارم پرسه بزنی در حالی که حضورت، آرامشم را بر هم میزند؟ اگر این نشانهی عشق است، پس چرا باید همچین پایانی داشته باشد؟
بدنش خشک و نفسهایش به شمار افتادهاست، میتواند سرمای تیغهی فلزی خنجر را داخل بدنش احساس کند، سرمای کشندهای که دردش را شدت میدهد. درحالی که با وارد کردن نفس تازهای به ششهایش، احساس سوزش میکند. نگاهی به دست راستش که به شمشیری گره خورده است، میاندازد. دنباله شمشیر را میگیرد و به قطرات خونی که در حال خشک شدن روی شمشیر هستند، چشم میدوزد؛ با دردی غیرقابل تحمل نگاهش را به لایهای از خون روی لباس زردرنگ دخترک، تاب میدهد. دخترک نفس بلند و لرزانی میکشد، گویا صدایی برایش نمانده که بخواهد جیغ بزند. سعی میکند خودش را محکم نگه دارد و در حالیکه تارهای خیس و عرق کردهی موهای کمرنگش، روی پیشانیاش ریخته، با آخرین توان لب میزند: " د-دیگه، نمیتونی به هیچکس صد-صدمه بزنی. " دخترک چشمان عسلیاش را به تیلههای سبزرنگ او گره میزند و با آخرین توانی که دارد، لبخند کجی به او تحویل میدهد: " ه-همهتون،هیولایید.. " و قبل از اینکه چیز دیگری بگوید، بدنش به پایین اوج میگیرد و شمشیری که در قفسه سینهاش گیر کرده، همراهش سقوط میکند. نگاهی به جنازهی دخترک میاندازد و در حالی که خودش هم دچار تنگی نفس شده، قدمی به جلو برمیدارد. اما تار شدن دیدش، مانع حرکت میشود و قبل از اینکه بفهمد؛ به درون تاریکی سقوط میکند. تاریکیای ابدی از جنس مرگ.
نفسنفسزنان چشمانش را باز کرد. با ترس و تعجب نگاهی به رو به رویش انداخت، دستش به سمت بالا خشک شده بود. متوجه نمیشد، او کجاست؟ با برخورد نگاهش به سقف سفیدرنگ تخت، نفسهایش آرام گرفت و در عوض، با آهستهترین حالت ممکن، شروع به بررسی اطرافش کرد. فضای سفیدرنگ اتاق که با حکاکی طلا تزئین شده بود. تخت بزرگ و ملحفههای تمیز و براق، عطر گلهای گاردنیا¹ که از سمت پنجرهی رو به باغ سلطنتی به مشامش میرسید. گویا زمان متوقف شده و او به همان زمانآرامش بخش قدیم برگشته. با یادآوری خنجری که داخل پهلویش فرو رفته بود، به سرعت شروع به باز کردن دکمههای پیراهن سفیدرنگش کرد. آنقدر این کار را به سرعت انجام داده بود که یکی از دکمههای پیراهنش به سمتی دیگر پرتاب شد. با کنار زدن پیراهنش، از چیزی که دید تعجب کرد. چطور؟ انگشتش را حرکت داد و روی پوستش کشید. هیچ جای زخمی روی پوستش نمیدید. چطور این امکان پذیر بود؟ با فکر کردن به این موضوع، سوال مهمتری ذهنش را آشفته کرد. اینکه.... او چه مدت بیهوش بود؟ کلافه انگشتانش را داخل تارهای نرم موهای روشنش فرو کرد، باید میفهمید؛ پس تصمیم گرفت از تخت بیرون بیاید بیتوجه به ظاهر آشفتهاش، وارد راهرو شود. در بین راه میتوانست رد نگاه خدمتکاران را روی خودش احساس کند، هرچی نباشد؛ این وضعیت مناسب یک شاهزاده نبود. با رسیدن به پیچ آخر راهرو که در سمت شمالی قصر جای داشت. خواست در اتاق را باز کند که صدایی مانعش شد. " شاهزاده لوئیز؟² " به سمت صدا برگشت و با دیدن ندیمهی شخصی آن دخترک، اعصابش خرد شد. بیتوجه به افکارش، به ندیمه نگاه کرد: " دنیز³، اون کجاست؟ " ندیمه تعظیم کوچکی کرد: " ببخشید؛ متوجه سوالتون نمیشم شاهزاده، اینجا اتاق بانو رجینا هستش. " با شنیدن اسمش، اتفاقات باری دیگر در ذهنش مرور شد. چطور این اتفاق افتاده؟ مطمئن بود که این اتاق، متعلق به دنیز است. نه رجینا. با بهت و کمی شک، قدمی به عقب لیز خورد: " این- این امکان نداره. " هیچ متوجهنمیشد چه اتفاقی افتاده، همه چیز مسخره بود. مانند این بود که همه چیز زیر سر کسی باشد که از بازی دادن او لذت میبرد. اما چه کسی؟...اوه، درست است. چطور متوجه نشده بود؟!
ناخداگاه گوشهیلبش بالا رفت، شاید خندهی عصبی بود؟ شاید هم نه. تمام افکارش به بایدها و شایدها ختم میشد و این از همه بیشتر آشفته و گمراهش میکرد. چه بلایی سر آن خونسردی و متانتی که در خون سلطنتیاش جریان دارد، آمده است؟ به ندیمه که هنوز با چشمانی سرد و متعجب نگاهش میکرد، چشم دوخت: " بانوت، اون کجاست؟ " ندیمه سرش را پایین انداخت و با حالتی تعظیم وار، به جوابش پاسخ داد: " ایشون داخل کتابخونه هستن. با توجه به اتفاقات دیروز شاید بهتر باشه وقت دیگهای ایشون رو ملاقات کنید. " نگاهی به ندیمهانداخت، چقدر گستاخانه، باید به آن ندیمهیگستاخ نشان دهد که صحبت با یکی از اعضای سلطنتی، دقیقا چگونهاست. مطمئن بود این رفتار بیپروایانه و گستاخانه هم به آن زن مربوط میشد. اما حالا، او کار مهمتری از ادب کردن یک ندیمهی گستاخ داشت، پس به سمت ندیمه برگشت: " منظورت از اتفاق دیروز چیه؟ " ندیمه که گویا جا خورده بود، لحظهای مکث کرد و سپس دوباره سرش را پایین انداخت: " دیروز دومین وقت ملاقات با بانو در باغ سلطنتی بود. و شما آنجا حاضر نشدید. " با این حرف، همه چیز بیشتر از قبل برایش مبهم شد. دومین وقت ملاقات؟ ، امکان نداشت. مطمئن بود این اتفاق در بهار سال قبل افتاده بود. اما اکنون آنها در زمستان هستند، این چطور امکان دارد؟ صبر کن. صبر کن، صبر کن، صبرکن. ناگهان با پیبردن به چیزی بیاعتنا، ندیمه را از سر گذراند و به سمت راهروی خارجی قصر که پنجرههای تمام قدی به سمت باغ سلطنتی داشت، دوید. با رسیدن به راهرو و برخورد نگاهش به باغ، قلبش به تپش افتاد. " امکان نداره، چطور- " با دیدن باغ سرسبز پرشده از گل، نمیتوانست از فضای سرسبز رو به رویش چشم بردارد. تنها، مات و مبهوت آن مانده بود. قطعا هرکس از دور با او مواجه میشد، پیش خود فکر میکرد که باغ سلطتنی به قدری زیباست که حتی چشم شاهزاده هم خیره به آن مانده. اما هیچکس هیچوقت قرار نبود بفهمد که تعجب شاهزاده، از چیزی بود که حتی خودش هم درست آن را نمیدانست. با یادآوری عطر گلهای گاردنیا داخل اتاقش، زیر لب لعنتی به خود فرستاد که چرا زودتر متوجه قضیه نشده بود. نبودن زخمی بر روی پهلویش ، فصل بهار، نشناختن دنیز و البته، حضور رجینا به عنوان بانوی سلطنتی دربار. هیچکدام از اینها با عقل جور در نمیآمد. دقیقا چه اتفاقی برای او افتاده بود؟ نکند این فقط خوابی باشد که قبل از مرگ درونش گیر کرده؟ به هر حال، اگر بخواهد بفهمد که ماجرا از چه قرار است، باید پیش کسی برود که بیشتر از همه با او درگیر بوده. حتی اگر بر خلاف میلش باشد، او ناچار بود به سراغ کسی برود که بیشتر از همه از او متنفر است، کسی که برای سرزمین خطرناک بود. زنی که هیچوقت نمیتواند او را به عنوان معشوقش بپذیرد. بانوی دربار، رجینا وینسر⁴
کارت عالیه
ممنون 🥀
همچنین✨
وای چرا سریع از تازه ترینا در اومد واقعا حیفه
وای😂 اشکال نداره پیش میاد
مرسی از شما🥀
عالییییییییی بودددددد قلمتونن خیلییی خوبه بانووو
متشکرم جناب🥀
راستی من دخترم جناب نیستم😀