تصور کن گربهها از صبح تا شب غر میزدند، سگها شایعهپراکنی میکردند و طوطیها آخرین اخبار را لو میدادند! این داستان طنز و دیوانهکننده را بخوان تا ببینی اگر حیوانات زبان باز میکردند، چه آشوب بامزهای در دنیا به پا میشد. احتمالاً بعد از خواندنش، به حیوان خانگیات با دید جدیدی نگاه میکنی!
صبح بود و آفتاب نازکی از لای پردههای ابر سرک میکشید. سارا، دختربچهی هفتساله، پنجره را باز کرد تا هوای تازه بخورد. در همان لحظه، صدای خشخش عجیبی از حیاط شنید. کنار بوتههای رز، خرگوش سفیدشان، "پوفی"، مشغول خوردن علف بود؛ اما این بار نه ساکت و بیصدا، بلکه با حرکتی تند و عصبی. ناگهان پوفی سرش را بلند کرد و با صدایی شفاف و کمی نازک گفت: «ببین! باز هم این گربهٔ ولگرد نصف غذای مرا دزدیده!» سارا دهانش باز ماند. آیا خواب میدید؟ اما پوفی ادامه داد: «چرا مات شدهای؟ مگر نمیدانی که من از سه روز پیش سعی کردم با او مذاکره کنم؟ ولی گوش نمیدهد. میگوید قلمروی او تا اینجای حیاط است.» و این گونه، سحرگاه آن روز، دنیا برای همیشه تغییر کرد. نه فقط برای سارا، بلکه برای همهٔ انسانهای روی زمین. معلوم شد که یک تغییر زیستی ناگهانی در مغز تمام حیوانات رخ داده و آنها اکنون قادرند با زبان انسانها صحبت کنند. اما این فقط شروع ماجرا بود.
در خانهها: سگهای خانگی دیگر فقط دم تکان نمیدادند. حالا هنگام برگشت صاحبانشان میگفتند: «سلام عزیزم! امروز چطور بود؟ راستی، من آن گوشت باقیمانده در یخچال را خوردم. امیدوارم اشکالی نداشته باشد.» گربهها با اطمینان کامل در مورد کیفیت غذایشان نظر میدادند: «این کنسرو واقعاً بیمزه است. مارک بهتری بخر لطفاً.» و حتی ماهی قرمز تنگ میگفت: «لطفاً یک بار هم که شده گیاه مصنوعی را عوض کن. من از این رنگ بنفش متنفرم.»
در مزارع: گاوها با یکدیگر اتحادیه تشکیل دادند. رئیس گاوها، «موسی»، خطاب به کشاورز گفت: «ما موافقیم شیر دهیم، اما در ازای آن، موسیقی ملایم، ماساژ روزانه و حق رأی در مورد نام گوسالهها را میخواهیم.» مرغها اعتصاب کردند و شعار میدادند: «تخممرغ در ازای آزادی! ما هم میخواهیم گاهی روی تخمهایمان بنشینیم.» کشاورز که گیج شده بود، مجبور شد با وکیل حیوانات مذاکره کند.
در جنگلها و طبیعت: اینجا بود که دردسرهای واقعی شروع شد. مورچهها به صورت دستهجمعی به شهرداری شکایت کردند که ساختمانهای بلند، مسیرهای سنتی آنها را نابود کرده. کلاغها برای خود روزنامهای تأسیس کردند به نام "قارقار خبر" و اخبار را از دید پرندگان پخش میکردند. فیل پیر در آفریقا، در یک کنفرانس خبری گفت: «انسانها فکر میکنند فقط آنها خاطره دارند؟ ما هم نسلبهنسل قصهٔ شکارچیان را به یاد داریم. حالا وقتش است که گوش کنید.»
واکنش انسانها: بعضی خوشحال بودند؛ حالا میتوانستند با حیوان خانگیشان گپ بزنند. برخی محققان هیجانزده بودند و بی وققه با حیوانات مصاحبه میکردند: «خلبانهای زنبور عسل، لطفاً در مورد سیستم ناوبریتان توضیح دهید!» اما خیلیها هم وحشتزده و عصبانی بودند. دامداران، شکارچیان و بسیاری از صنایع با بحران مواجه شدند. چطور میشد دیگر کسی را که میتواند اعتراض کند شکار کرد یا در قفس کوچک نگه داشت؟
تغییرات بزرگ: قوانین جدیدی تصویب شد: "حقوق حیوانات سخنور". کشتارگاهها تعطیل شدند و به جای آن، صنعت تولید گوشت مصنوعی رونق گرفت. باغ وحشها تبدیل به "شهرکهای آزاد حیوانات" شدند که در آن حیوانات داوطلبانه زندگی میکردند و بازدیدکنندگان فقط با اجازهٔ آنها میتوانستند وارد شوند. سگهای پلیس نه فقط بو، بلکه گزارش شفافی از صحنه جرم میدادند. دلفینها به دانشمندان در اکتشاف اقیانوس کمک میکردند و در عوض، خواستار پاکسازی آبها شدند.
اما عمیقترین تغییر: احترام انسان به طبیعت دهها برابر شد. وقتی در یک طوفان، یک درخت قدیمی با صدایی آهسته فریاد زد: «ریشههایم درد میکنند» یا وقتی مادر نهنگی برای نوزادش لالایی خواند، انسانها دریافتند که آنها فقط ساکنان این سیاره نیستند؛ بلکه بخشی از یک جامعهٔ بزرگترند.
پایان داستان: سارا که حالا بزرگ شده، زیستشناس شده و در کنار پوفیِ پیر (که هنوز هم از گربهٔ همسایه شکایت دارد) و دیگر حیوانات، برای حفظ تعادل جدید جهان کار میکند. دنیای جدید، پر از چالش، گفتوگو و گاه جر و بحث بود؛ اما بالاخره صلحی عمیقتر برقرار شد؛ صلحی که بر پایهٔ فهمیدن بود، نه فرض کردن.
و شاید بزرگترین درسی که انسانها گرفتند این بود: "وقتی به همهٔ موجودات صدا داده میشود، تازه متوجه میشوی دنیا چه سمفونی پیچیده و زیبایی است."
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اخی 🥺
ممنونننن😍❤
عکس پروفت چقد گوگولیه🥺
مرسیی ننههه😭🥺✨
واییییییی خیلی باحال بود
نخست؟