این مقدمه داستانی است که با جادو همه چیز روشن میشود و شروع داستان هایی در آکادمی است که هیجان در عمق وجود میبرد 🪼🦋
تابستان هنوز در اوج بود، اما نیروکا دیگر دختر کوچکی نبود که فقط با آب بازی کند. حالا ۱۵ ساله شده بود و قدرتی که از بچگی همراهش بود، کمکم شکل واقعی پیدا میکرد. کنار رودخانه نشسته بود و تمرین میکرد؛ آب اطرافش بیاختیار به حرکات دستش پاسخ میداد، ولی حالا میتوانست جریانها را هدایت کند و نه فقط تماشاچی باشد. هر موج کوچک و هر قطره، فرمانش را میشنید و به آرامی اطاعت میکرد. قلبش تند میتپید و لبهایش خیس عرق شده بود، اما در چشمهایش برق هیجان میدرخشید. ایوا، با همان موهای سبز درخشان و لباسهای تابستانی، از پشت درختان ظاهر شد و لبخندی مرموز زد. «تو کمکم داری استاد آب میشی، نیروکا. نگاه کن! حتی آب رودخانه هم دارد به حرفت گوش میدهد.» نیروکا نگاهی به دوستش انداخت و با صدای پر از حیرت گفت: «آره… اما هنوز میترسم. اگر کنترلش رو از دست بدم چه میشه؟» ایوا شانهای بالا انداخت: «هیچ کس از اول کامل نیست. مهم اینه که امتحان کنی و یاد بگیری.» جاناتان، با قدمهای بلند و انرژی بیپایان نوجوانی، کف دستش را باز کرد و شعلهای کوچک و نارنجی رنگ روی آن ظاهر شد. شعله کوتاه اما زنده، انگار با او بازی میکرد و میخواست فرمانش را بسنجد. «بالاخره تونستم آتیشم رو تو دستم نگه دارم، نه اینکه منفجرش کنم!» او با لبخندی شیطنتآمیز به نیروکا و ایوا نگاه کرد. رادئوس، که همیشه با باد و نسیم دوست بود، از بالای تپه نگاه میکرد. شاخههای درختان آرام حرکت میکردند و برگها رقصان در هوا میچرخیدند. او هنوز کنترل کامل آب و هوا را نداشت، اما کمکم میتوانست بادهای کوچک را هدایت کند و آنها را مانند دوست قدیمیاش به اطراف هدایت نماید. چهار دوست کنار هم ایستاده بودند، هر کدام با مهارتهای خاص خود، اما هنوز پر از سوال و کنجکاوی. تابستان پیش رو
تابستان گرم و پرنور بود، اما برای نیروکا و دوستانش، این تابستان معنایی فراتر از تعطیلی مدرسه داشت. روزها به تمرین و یادگیری کنترل قدرتها میگذشت. هر روز، کنار رودخانه یا در باغ پشت خانه، نیروکا با آب بازی میکرد و سعی میکرد آن را همانگونه که میخواست، به حرکت درآورد. ایوا، با مهارت خود در کنترل گیاهان، شاخهها و برگها را به شکل دلخواه خم میکرد، گلها را باز و بسته میکرد و گاهی با خنده میگفت: «به نظر میرسه تابستان، مدرسهی واقعی ما شده!» جاناتان با آتش کوچک و زندهی خود، حرارت را حس میکرد و شعلهها را میان انگشتانش هدایت میکرد، بدون اینکه حتی یک برگ نزدیکش بسوزد. رادئوس، که کنترل باد و آبوهوا را تازه یاد میگرفت، با یک نسیم آرام، برگها را در هوا رقصان میکرد و طوفانهای کوچک تمرینی درست میکرد تا مهارتش را تقویت کند. چهار دوست کنار هم ایستاده بودند، هر کدام مهارتهایشان را کشف میکردند، اما هنوز هیچ کس نمیدانست که این تابستان، آغاز جادوی تکامل واقعی آنها خواهد بود. هر روز تمرین، هیجان جدیدی داشت و هر حرکت کوچک، حس قدرت و ترس را با هم میآمیخت. شب که میشد، آنها زیر نور ماه کنار رودخانه میایستادند و سکوت تابستانی را میشنیدند؛ و در دل خود میدانستند که چیزی بزرگ و غیرمنتظره در راه است، چیزی که تابستانشان را به سفری جادویی و پرماجرا تبدیل خواهد کرد.
یکی از صبحهای طلایی تابستان، وقتی نور آفتاب از لابلای شاخهها عبور میکرد و روی رودخانه برق میزد، نیروکا نامهای عجیب و مرموز دریافت کرد. نامهای با مهر طلایی و نوشتهای به خطی زیبا که در نگاه اول انگار زنده بود. با دستان لرزان، نیروکا نامه را باز کرد: «به نیروکا، رادئوس، ایوا و جاناتان شما برای ورود به آکادمی جادوی تکامل دعوت شدهاید. تابستان فرصت تمرین است و پاییز آغاز واقعی خواهد بود. قدرتهای شما در این آکادمی رشد خواهند کرد و شما بخشی از داستانی بزرگ خواهید شد…» نیروکا نفس عمیقی کشید، قلبش تند میزد. ایوا با شور و هیجان به سمتش دوید و گفت: «دیدی؟ بالاخره قراره وارد آکادمی بشیم!» جاناتان با لبخندی شیطنتآمیز گفت: «پس یعنی میتونیم قدرتهامون رو بیشتر تمرین کنیم و شاید… کمی هم مسابقه بدیم!» رادئوس دستش را روی قلبش گذاشت و با آرامش گفت: «تابستان فقط تمرین بود. پاییز، ما وارد دنیای واقعی جادو میشیم.» چهار دوست، با نگاههای پر از هیجان و کمی ترس، نامهها را در دست گرفتند و حس کردند که زندگیشان دیگر هیچگاه مثل قبل نخواهد بود. و شاید، همین روزها، اولین رازهای جادوی تکامل برای آنها آشکار شود.
نیروکا نامه را محکم در دست گرفت و به آرامی به سمت خانهی مادربزرگش، خانم پریمرز، قدم برداشت. خانهای قدیمی و مرموز، با سقفهای بلند و پنجرههایی که نور خورشید را به شکل رنگی بازتاب میداد، درست مثل قصههای جادویی بود. وقتی وارد شد، پریمرز لبخندی گرم زد و گفت: «میدانستم روزی این لحظه میرسد، نیروکا… اما باید آماده باشی. تابستان فرصت تمرین است، پاییز، آغاز واقعی جادوست.» نیروکا نفسش بند آمد، دستهایش هنوز از هیجان میلرزید. رادئوس، ایوا و جاناتان پشت سر او وارد شدند، هر کدام کمی دستپاچه، کمی هیجانزده. پریمرز به آرامی دست نیروکا را گرفت و گفت: «قدرتت، آب، همانند قلبت باید نرم و انعطافپذیر باشد. اگر بتوانی کنترلش کنی، میتوانی نه فقط رودخانه، بلکه دنیا را تغییر دهی.» ایوا با چشمهایی درخشان پرسید: «پس ما هم میتوانیم قدرتهامون رو یاد بگیریم، درست است؟» پریمرز سرش را تکان داد: «آری… ولی این تازه شروع راه است. جادو، فقط ابزاری است. کنترل و قلب شماست که آن را واقعی میکند.» چهار دوست کنار هم ایستادند و حس کردند تابستان دیگر فقط تعطیلی نبود، بلکه آغاز یک سفر جادویی واقعی بود. خانهی پریمرز پر از کتابها، چراغهای جادویی و اشیای مرموز بود و هر گوشهاش، نوید رازهایی از جادوی تکامل را میداد. و همانجا، در کنار مادربزرگ، نیروکا و دوستانش فهمیدند که زندگیشان دیگر مثل قبل نخواهد بود و هر روز، مهارتها و قدرتهایشان را کمی بیشتر کشف خواهند کرد.
وقتی بچهها کمی در خانهی مادربزرگ گشتند و با کتابها و اشیای جادویی آشنا شدند، پریمرز لبخندی زد و گفت: «چیز مهمی هست که باید بدانید… چیزی که چند سال پیش آماده کردهام، مخصوص شماست.» نیروکا با چشمهایی پر از سوال پرسید: «چی؟ منظور شما چیست، مادربزرگ؟» پریمرز به سمت دیوار قدیمی رفت و دستش را روی یک نقشهی طلایی کشید. ناگهان دیوار آرام باز شد و اتاقی بزرگ و روشن، پر از آبشارهای کوچک جادویی، باغچههای پر از گیاهان عجیب، و زمینهای تمرینی برای آتش و باد نمایان شد. «این خانهی تمرین است، نیروکا، رادئوس، ایوا و جاناتان. سالها قبل آماده شد تا وقتی شما به سن کنترل قدرت برسید، بتوانید تمرین کنید. حالا وقتش رسیده که از آن استفاده کنید.» چشمهای بچهها از حیرت گشاد شد. هر کدام قدرتش را تصور کرد: آب، باد و هوا، گیاهان و آتش، همه در این خانهی بزرگ به بهترین شکل ممکن میتوانستند تمرین شوند. رادئوس نفس عمیقی کشید: «پس همه این مدت… مادربزرگ این را مخفی نگه داشته بود؟» پریمرز لبخندی زد: «بله، تا امروز که شما آماده باشید. هر حرکت شما در این خانه، مهارتتان را تکامل میدهد و جادوی واقعی را آشکار میکند.» چهار دوست، با هیجان و کمی ترس، قدم به خانهی تمرین گذاشتند و برای اولین بار حس کردند که تابستان دیگر فقط تعطیلی نیست، بلکه آغاز سفری جادویی و پر از رازهاست که تا پایانشان، زندگیشان را برای همیشه تغییر خواهد داد.
وقتی بچهها کمی در خانهی مادربزرگ گشتند و با کتابها و اشیای جادویی آشنا شدند، پریمرز لبخندی زد و گفت: «چیز مهمی هست که باید بدانید… چیزی که چند سال پیش آماده کردهام، مخصوص شماست.» نیروکا با چشمهایی پر از سوال پرسید: «چی؟ منظور شما چیست، مادربزرگ؟» پریمرز به سمت دیوار قدیمی رفت و دستش را روی یک نقشهی طلایی کشید. ناگهان دیوار آرام باز شد و اتاقی بزرگ و روشن، پر از آبشارهای کوچک جادویی، باغچههای پر از گیاهان عجیب، و زمینهای تمرینی برای آتش و باد نمایان شد. «این خانهی تمرین است، نیروکا، رادئوس، ایوا و جاناتان. سالها قبل آماده شد تا وقتی شما به سن کنترل قدرت برسید، بتوانید تمرین کنید. حالا وقتش رسیده که از آن استفاده کنید.» چشمهای بچهها از حیرت گشاد شد. هر کدام قدرتش را تصور کرد: آب، باد و هوا، گیاهان و آتش، همه در این خانهی بزرگ به بهترین شکل ممکن میتوانستند تمرین شوند. رادئوس نفس عمیقی کشید: «پس همه این مدت… مادربزرگ این را مخفی نگه داشته بود؟» پریمرز لبخندی زد: «بله، تا امروز که شما آماده باشید. هر حرکت شما در این خانه، مهارتتان را تکامل میدهد و جادوی واقعی را آشکار میکند.» چهار دوست، با هیجان و کمی ترس، قدم به خانهی تمرین گذاشتند و برای اولین بار حس کردند که تابستان دیگر فقط تعطیلی نیست، بلکه آغاز سفری جادویی و پر از رازهاست که تا پایانشان، زندگیشان را برای همیشه تغییر خواهد داد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیییی ادامه ادامه
حتمااا
💜💙❤💜💙❤
سلام من خودم داستان مینویسم و امروزم میخوام پارت اول جدید ترین داستانمو بزارم میخواستم بگم امیدوارم توی داستان نویسی موفق باشی من برات آرزوی بهترین ها رو میکنم
و داستانت واقعا قشنگ بود
مرسیییی
😉
عالییی
مرسی عزیزممی