اولین رمان من هست و هنوز تجربه ای ندارم😶 لطفا نظراتتون رو بهم بگید تا بهتر بشه. ناظر عزیز، رمان توی دسته ی هری پاتره و توی داستان ها نیست. لطفا گیر ندید.
از زبان دراکو: نمیدونستم باید چیکار کنم! اون گفته بود که اگه نتونم دامبلدور رو بکشم منو میکشه! اولش فکر میکردم کار آسونی باشه، اما روز به روز سخت تر و وحشتناک تر میشد! من پسری بودم که هیچ حق انتخابی نداشت. برای مرگخوارا زیادی ترسو بودم و برای ارتش دامبلدور خیلی شرور! تنها همدمم توی این چند روزه میرتل شده بود! تنها کسی که میتونستم درد هامو براش بگم و قضاوتم نکنه اون بود. چند بار سعی کردم که اون علامت شوم رو از روی دستم پاک کنم، اما نمیشد! همش درد، همش خونریزی، همش بیهوش شدن! حال و حوصله هیچ کس حتی خودمم رو نداشتم. بدتر از اون موقعی شد که هری منو توی دستشویی کنار میرتل دید و طلسمی روی من اجرا کرد که اگه اسنیپ نمیومد من مرده بودم! هنوز جای اون زخم ها روی بدنمه... یادم میاد که چقدر به هری و دوستاش حسودی میکردم... دلم میخواست بین اونا باشم! اونا با هم میدرخشیدن! اسمشون رو مثلث جادویی گذاشته بودم. شاید اگه اسلیترینی نبودم و از طرف پدرم اینقدر تحت فشار نبودم میتونستم بین اونها باشم... **** دفترچه خاطراتم رو میبندم. دیگه حوصله خواندن ندارم. دلم میخواد دوباره آستوریا رو ببینم. چند روزی هست که از بینمون رفته... روحم برای دیدنش پر میکشه، اما مجبورم جلوی اسکورپیوس به روی خودم نیارم. اون دنیای منو از ظلمت در آورد، اما چقدر زود رفت! چند روزی هست که جینی برام نامه میفرسته که برای تعطیلات کریسمس اسکورپیوس رو به خونشون دعوت کرده، اما من نمیتونم اونو از خودم دور کنم! از روی صندلی بلند میشوم، به سمت آشپزخانه میروم، یک قهوه درست میکنم و پشت میز ناهارخوری می نشینم. فکر میکنم که چقدر نبود آستوریا برای اسکورپیوس سخت بوده، اون خیلی تنهاست... خوشحالم که یه دوست خوب داره... البته شاید... نمیدونم اون درکش میکنه یا نه...
چند روزیه که از اتاقش بیرون نمیاد، مامان برای دیدنمون میومد خونه، اما اونم نمیتونست اسکورپیوس رو از اون اتاق در بیاره! توی اتاقش بود و به عکس آستوریا نگاه میکرد، عکس سه نفره ای که همه توی اون لبخند میزدن... دلم لرزید... اشک توی چشمام حلقه زد، بیشتر از هر چیزی به دستای مهربونش نیاز دارم... وقتی موهامو نوازش میکرد... توی افکار خودم بودم که جغدی به پنجره ضربه زد. نامه رو ازش گرفتم، یک راست پر زد و رفت. نامه رو نگاه کردم، روش زده بود هری پاتر! اون هیچ وقت برام نامه نمی فرستاد! بازش میکنم و میخوانمش: سلام دراکو. امیدوارم حال تو و اسکورپیوس خوب باشه. بهت تسلیت میگم. جینی گفته که برای شام بیای به خونه ما تا حال و هوای خودت و اسکورپیوس خوب بشه. منتظرتم. هری ** باورم نمیشد! چطور انتظار داشت حالم خوب باشه؟ یک کاغذ و قلم پر بر می دارم. جواب نامه رو میدم و مینویسم که به خانه اش می رویم. شاید حال پسرم خوب شد... جلوی اتاقش می ایستم، در میزنم و میرم داخل. توی این چند روز، پای چشمانش گود رفته! این صحنه، قلبم را چنگ میزند. کنارش می نشینم، در آغوش می گیرمش و می بوسمش. چقدر بوی آستوریا رو میده! به او میگویم که چند روز دیگر به خانه هری میرویم. چیزی نمیگوید اما می فهمم که کمی حالش بهتر شده. بلاخره از اتاق بیرون می کشمش. موهای پلاتینی اش را شانه می کنم. او بیشتر از آنچه که فکر میکردم شبیه منه! مردم شایعه کرده بودن که اون بچه من نیست! دلم میخواست کسی که این شایعه رو پخش کرده بکشم! اسکورپیوس حتی آزارش به یه مورچه هم نمیرسید! از همه مهمتر، اون مهربون بود! میدونم مردم پشت سرمون چه حرفایی میزنن! میگن اسکورپیوس پسر ولدمورته! کسی که بیشتر از همه ازش بدم میومد!
دلم برای روز های قدیم تنگ شده! برای عمو سوروس! برای جشن هایی که توی هاگوارتز داشتیم! همش تموم شد... دیگه بر نمی گردن. کاشکی عمو سیو الان اینجا بود... اون پدرخوانده من بود! یادمه توی جشن تولد ۱۰ سالگیم، عمو سیو رو مجبور کردم که یه لباس آبی روشن بپوشه! اونم بخاطر من قبول کرد. لبخندشو از یادم نمیره! قلبم تیر کشید. توی این چند روز درد عجیبی حس میکنم! فردا قراره به خونه ی هری بریم. به اسکورپیوس کمک میکنم تا تکالیف تعطیلاتش رو بنویسه. شب که شد، بردمش توی اتاقش و خوابوندمش. دلم میخواست ساعت ها نگاهش کنم! از اتاقش بیرون میرم. دوباره اون درد عجیب رو حس میکنم. روی تختم می نشینم تا کمی بهتر شم، اما درد بیشتر و بدتر میشه... چشمام سیاهی میرفت و هیچی نمیدیدم. دستم رو روی قلبم میزارم، ضربان منظمی نمیزنه. نمیدونم چرا اینطور میشم. درد لحظه به لحظه وحشتناک تر شد تا جایی که بیهوش شدم...
امیدوارم لذت برده باشید🙃
بابا باریکلا
😊❤
واوووو چه قشنگ بود
مرسی عزیزم
عزیزان
پارت دو و چهار در حال بررسیه🤝
عالییییییییی بودددددددد♥♥♥
دلم برای دراکو و اسکورپیوس سوخت😔😔😔
هعییی منم همینطور🤝💔
سلام عزیزم عالی بود🫀🫀🫀
گریم گرفت بچم دراکو چه عذابی کشید خودم میام جای استوریا رو برات پر میکنم😭😭😭😭😭
🤌😭😭😭
اصلا من همیشه از دراکو ب م می اومد ولی ولی اینو که خوندم اونجایی که میگفتین اسکورپیوس رو خوابوندم خیلی خیلی دوست داشتم
عاشق دراکو شدممممممم
😂😂
🥲🥲
عالییییی بود توروخدا میشه میشه پارت دوم رو هم بدارید
التماس تون میکنمممممم
چشم عزیزم حتما درحال بررسیه🙂↔
💝💝💝💝💝
یاخدااااااااااا خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی عالی بوددددددددددذذددددددددددذدد
دراکو چقدر اسکورپیوس رو دوستتتت دارهههههه چقدر خوب از مراقبتتتتت میکنهههه
اونجایی که د دراکو سوروس رو مجبور کردن لباس آبی بپوشههههههه خبلی دوستششششششش داشتممممممممم
خوشحالم که از رمانم خوشت اومده❤🙃
مرسییییییی ممنونم
عالیییی هست رمانتون
ممنونم از نظرت❤
✨✨✨✨
خیلی خوبه👍👍
مرسی😊
خواهش🌹
✨
🫠❤