در اینجا مروری بر تراژدی زندگی بالدوین چهارم، شاهزاده دردمند اورشلیم خواهیم داشت.
در حالی که کودکان همسن او در کوچههای اورشلیم به دنبال سایهی رویاهایشان میدویدند، بالدوین در سکوتی هولناک با سرنوشت خویش روبرو شد. ویلیام صوری، آموزگار او، زمانی که دید شاگرد جوانش در بازیهای کودکانه زخم میخورد اما درد را نمیفهمد، دریافت که خداوند برای این شاهزاده، تاجی از خار و پوستی از سنگ در نظر گرفته است. «بیدردی»، نخستین نشانهی مرگی تدریجی بود که در رگهای او ریشه میدواند؛ پارادوکس عجیبی است که پادشاهی، پیش از آنکه طعم قدرت را بچشد، طعم زوال را در تن خویش حس کند.
در ۱۳ سالگی، در حالی که لرزههای مرگ زودهنگام در پیکرش هویدا بود، بر تخت سلطنت نشست. او پادشاهی بود که قلمرویش میان دو لبهی تیغ قرار داشت: از یک سو ارتش بیپایان صلاحالدین و از سوی دیگر، اشرافِ آزمندی که منتظر سقوط پیکرِ رنجور او بودند. فلسفهی زندگی بالدوین در این دوران، ایستادگی در میانهی فروپاشی بود. او میدانست که زمان برای او نه یک رود جاری، بلکه شنی است که با شتاب از میان انگشتان فلجشدهاش میریزد.
در ۱۶ سالگی، آنگاه که تنش بیش از هر زمان دیگری به خاک نزدیک بود، او بر اسب نشست تا در برابر صلاحالدین بایستد. در دشتهای مونتگیسارد، او نه به عنوان یک انسان، که به عنوان روحی سرکش در قفسی در هم شکسته جنگید. پیروزی او در آن روز، برهانِ اراده بر ماده بود؛ اثباتی بر اینکه روحی بزرگ میتواند استخوانهای پوسیده را به حرکت وادارد و شکوهی بیافریند که لرزه بر اندام سالمترین سرداران بیندازد.
روزگاری رسید که چهرهی زیبا و جوان او زیر هجوم بیماری محو شد. او مجبور گشت پشت نقابی پنهان شود تا چشمان دنیا، زوالِ تدریجیِ «تصویر خدا» را در صورتش نبینند. بیناییاش رفت، قدرت راه رفتن از او سلب شد، اما همچنان با تخت روان به خط مقدم میرفت. او به تنهایی بار گناهان و اختلافات پادشاهی را بر دوش کشید، در حالی که بدنش تکهتکه در برابر چشمانش فرو میریخت. این تنهاییِ غمناک، مظهرِ تنهاییِ انسان در برابر تقدیرِ گریزناپذیر بود.
در سال ۱۱۸۵، در حالی که تنها ۲۴ بهار از عمرش گذشته بود، شعلهی لرزان جانش خاموش شد. بالدوین چهارم در حالی درگذشت که نه فرزندی از خود به جای گذاشت و نه پوستی سالم برای خاکسپاری؛ اما او نامی به یادگار گذاشت که قرنهاست یادآور این حقیقت است: «بزرگی، نه در سلامت تن، که در صلابتِ روحِ دردمند است.» او در کلیسای مقبره مقدس آرام گرفت، در حالی که اورشلیم با مرگ او، آخرین نگهبانِ اصیل خود را از دست داد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود
میشه برید پست جدیدم؟
ادمین پین؟
واهایی
زیبا بود🙂
ویژه میخواددد
وااای عالی بود و جالب
ویژه نمیشه؟
بالدوین چهارم:)
بخاطر جذام بود
داستانش غم انگیز و زیباست...
چقدر متنش زیباو کامل بود 🌟
چه ترسناک چه اصیل
بی نقص و بی همتا،تا به حال همچین مطالب به این زیبایی ندیده بودم،بسیار عالی،حرف نداشت👌
عالی 💕
به پست منم میشه سر بزنید💕