
ببخشید دیر شد انقدر سرم شلوغه چون اخرای مدرسه اس کش اومدم 😩😩😩 خب این قسمت جدیده🤗
فیلین بود اومد و اروم پرسید:«هنوزم میتونی مثل دفعه قبل پرواز کنی؟» گفتم:«اره فکر کنم ولی اگه ما رو ببینن چی؟» فیلین لبخند زد و گفت:«برای همینه که من اینجام.» پرسیدم:«تو میتونی نامرئی بشی؟» گفت:«اره حالا منو بگیر. محکم بگیری ها نمیخوام بمیرم.» گرفتمش و بعد از پنجره پریدیم و رو هوا شناور شدیم بعد از چند دقیقه رسیدم خونه دنی انقدر ازم انرژی صرف شده بود که سقوط کردیم به زور با صدای فیلین چشمام رو باز کردم گفت:«بلندشو باید دنی رو نجات بدیم دنی دست کیتن ه.» تو شوک بودم اما هنوز نمیتونستم از جام بلند بشم کیتن گفت:«همینجا بمون الان برمیگردم.» با خودم گفتم بخوامم نمیتونم کیتن رفت و بعد با یه لیوان پر از یه ماده قرمز برگشت و گفت:«اینو باید تا ته بری بالا اوکی؟» بعد لیوان رو گرفت جلوی دهنم همشو خوردم خیلی خوشمزه بود اما نمیدونستم چیه
در عرض یه ثانیه انرژیم برگشت پرسیدم:«این که دادی چی بود؟» گفت:«خون.» چشمام گرد شد از اینکه خون خوردم حالم بد شد اما خوشمزه بود بلند شدم و گفتم:«حالا چی؟» فیلین گفت:«بیا تو.» رفتیم داخل یه اتاق همه دور یه میز نشسته بودن ولی یه دختره جدید بود فیلین گفت:«این دختر الینا ه نامزد دیوید یه جادوگر قدرتمندی ه چون خواهر کیتن قویه به الینا نیاز داریم.» سلام کردم و نشستم دیوید گفت:«دنی رو حتماً پیش بتانی نگهش میدارن پس باید نگران باشیم اما بدتر از همه خود کیتن ه که معلوم نیست چه سوپرایزی برامون داره و....» حرف دیوید رو قطع کردم و گفتم:«اون خاله و مادربزرگم رو داره پس مطمئناً ازشون استفاده میکنه.» دیوید:«ممنون دیزی و....» باز پریدم وسط حرفش و گفتم:«پیشنهاد من اینه که از نقطه ضعفش استفاده کنیم کسی نظری داره که نقطه ضعف کیتن چیه؟»
دیوید گفت:«خواهرش.» گفتم:«درسته اما یه چیزی هست که مطمئنم خیلی بهش حساسه وقتی من زندانیش بودم یه اتاق بود که توش پر از جنازه، خون و دوتا قبر بود میدونم یه چیزی تو اون قبر ها هست که خیلی روش حساسه.» دیوید گفت:«به نظر میاد تو بهتر میدونی پس من دیگه حرفی ندارم.» من ادامه دادم:«اول از همه ما به یه حواس پرتی نیاز داریم به نظرم فیلین خیلی به درد این قسمت از نقشه میخوره اما بعد از اون به یکی نیاز داریم که بتونه از کیتن محافظت کنه.» دکوتا گفت:«این قسمتش با من من میتونم وقتی بهمون حمله کردن توهم ایجاد کنم.» گفتم:«بعد از اون به یکی نیاز داریم که بتونه اشیاء رو جابه جا کنه یا کنترل سنگ ها رو داشته باشه.» پدر دنی گفت:«من میتونم اینکار رو کنم اما برای چی میخوای؟» گفتم:«تابوت سنگین و با زنجیر بسته شده. و در اخر دیوید و الینا باید مخفی بشن تا وقتی بتانی بهمون حمله کرد بتونم بهشون مخفیانه حمله کنیم و اما کسی اینجا هست که بتونه سپر درست کنه؟» همه گفتن:«تو.» گفتم:«من؟»
گفتم:«ولی من نمیتونم.» دکوتا گفت:«کافیه تمرکز کنی روی فشار هوا و همه رو یه جا جمع کنی.» گفتم:«وقت برای تمرین نیست باید سریع باشیم.» و همه رفتن شروع کردن اماده شدن
از زبون دنی: (بازم همون چندین سال قبل) کتانی گفت:«من میخوام تا ابد با هم باشیم.» من همینطور تو شوک موندم گفتم:«ولی من نمیتونم.» گفت:«چرا؟» من با من من گفتم:«چون.....چون نمی......خوام.» گفت:«پای کس دیگه ای وسطه؟» گفتم:«نه فقط..... نمیخوام.» بتانی عصبانی شد زیر لب یه وردی خود گفتم:«بتانی نکن.» بتانی چشاش سیاه شد داد زدم:«کیتن.» کیتن همراه یه دختر دست در دست اومد وقتی دید بتانی داره یه ورد میخونه تعجب کرد بتانی در رو بست میان سعی کرد در رو بشکنه ولی جواب نداد دیگه چاره ای نمونده بود مجبور شدم از قدرتم استفاده کنم ولی به جاش اشتباهی خونه رو اتیش زدم فکر نمی کردم کسی زنده مونده باشه عذاب وجدان داشتم اما از اونجا رفتم
از زبون دیزی: رسیدیم به پنت هاوس کیتن برقیه رفتن سر جاهاشون اول دکوتا و فیلین شروع کردن بعدم من و پدر دنی از فرصت استفاده کردیم و رفتیم توی همون اتاق پدر دنی تابوت رو سکوند یه جسد نیمه سوخته یه دختر توش بود خیلی بد بود با خودم گفتم این احتمالاً همون عشق کیتن ه که یه دفعه از پشت سرم صدای کیتن رو شنیدم که گفت:«افرین بهت تبریک میگم عشق زندگیم رو هم دیدی حالا چی؟» برگشتم و فقط نگاه می کردم کیتن گفت:«میخوای بدونی چرا مرد؟ چون عشق جنابعالی بیخود و بی جهت خونه مون رو اتیش زد و عشقم مرد و عشقت حتی به پشت سرش نگاهم نکرد.» گفتم:«این نمیتونه واقعی باشه دنی بی دلیل اینکار رو نمیکنه.» گفت:«چرا؟ چون هنوز نشناختیش؟ تو این مدت که نبودی با خودم فکر کردم چرا منم همون کار رو با عشق دنی نکنم جلوی چشماش.» و یه دفعه دنی دست و پا بسته از پشت کیتن پیدا شد اروم گفتم:«دنی.» که یه دفعه درد کل بدنم رو گرفتم انگار یکی داره مچالم میکنه دنی داد کشید:«کیتن بسه نکن.» چشمام کم کم سیاهی رفت و بعد.....
از زبون دنی: لحظه ای که فکر می کردم دیزی مرده یه دفعه از سمت دیزی یه باد شدید اومد و همه اینور اونور پرت شدن و باد شروع کرد چرخیدن دور دیزی تا اینکه که یه گردباد درست شد و هرچی بود و نبود رو بلعید و از بین گردباد دیزی با چشم های سفید پیدا شد اکسیژن کم شد تا حدی که داشتیم خفه میشدیم
وقتی بهوش اومدم وسط یه گردباد شناور روی هوا بودم از گردباد اومدم بیرون دنی سالم بود اما انقدر عصبانی بودم که نفهمیدم دارم چیکار می کنم بعد دیدم همه شروع کردن سرفه کردن از اونجا فهمیدم اکسیژن داره کم میشه گردباد اروم گرفت بعد دور کیتن یه سپر درست کردم که خفه بشه کیتن شروع کرد سرفه کردن و بعد بیهوش شد روی زمین فرود اومدم و رفتم پیش دنی و شروع کردم باز کردن دست و پاش وقتی باز کردن دست و پاهایش تموم شد با دنی و برقیه از اونجا رفتیم حتی نمیدونم کیتن مرده یا نه
رسیدیم خونه دنی رو گذاشتیم توی تخت نشستم پیشش و پرسیدم:«تو خوبی؟» گفت:«اره و تو؟» گفتم:«اره.» کنارش دراز کشیدم گفتم:«کیتن یه چیزایی بهم گفت نمیدونم راسته یا نه ولی من بهت اطمینان دارم.» گفت:«با خوناشام بودن کنار اومدی؟» با حرف دنی یاد خاله است افتادم و شروع کردم گریه کردن دنی گفت:«معلومه کنار نیومدی.» با گریه گفتم:«من خاله ام رو جلوی مادربزرگم گاز گرفتم و مادربزرگم بهم گفت که من یه هیولام و نوه اش نیستم.» دنی بغلم کرد و گفت:«درست میشه تو حالا منو داری یعنی ما رو داری.»
از زبون دنی: بعد از اینکه حرفم تموم شد دیدم دیزی دیگه صداش در نمیاد بعد فهمیدم خوابش بردم برای همین محکم تر بغلش کردم و خوابیدم 😴......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
فصل بعد کی میاد 😢؟
بیچاره دیزی
فعلاً یه داستان دیگه شروع کردم شاید یه مدت طولانی طول بکشه تا فصل دوم رو بنویسم
داستانت خیلی قشنگه 😍😍
عالی بود 🌹🍫
لطفا فصل دو رو سریع بنویس 😜🌈
قشنگه داستانت ادامه بده
هوراااا
قسمت جديد*-*