"جنگ جهانی دوم"
هرگز فراموش نمیکنم....هرگز.آن لحظه ای که خبر رفتنت را به من دادند...من فرو ریختم.دیگر چشمانم نمیدید.گوش هایم ناشنوا بودند.فقط به تو فکر میکردم و ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر میشد؛انگار که چشمانم مال من نیستند.نمیدانم چه مدت و چند ساعت گریستم،نمیدانم چقدر مانند دیوانه ها به سقف زل زدم....نمیدانم...و تو هم نمیدانی چقدر عزیز دل من بودی.
نمیدانی شهری که آن را خانه ام میدانستم چقدر برایم سوت و کور و نفرت انگیز به نظر می آمد...چقدر برایم دردناک بود وقتی هیچ چیز در هیچ جا عوض نشده بود و همه در خیابان ها قدم میگذاشتند و میخندیدند و میگریستند و عادی بودند در حالی که تو کنار من نبودی.
بعد از رفتنت،باز هم مثل همیشه برایت نامه مینوشتم.کوهی از نامه ها در خانه جمع شده بود. همیشه اشک امانم نمیداد و جوهر همیشه روی کاغذ پخش میشد.باعث میشد به زمانی فکر کنم که کنارم بودی و نمیدانستم چقدر زود دیر خواهد شد و روزگار تو را فراموش خواهد کرد...
روزی به خود امدم و از خودم پرسیدم که این کارهای بی نتیجه چه معنایی دارد؟تو که دیگر رفته بودی.و ای کاش که این سوال به ذهنم نمی آمد...چون هرچقدر هم که میخواستم حقیقت را از چشمانم بپوشانم،رفتن عزیزترینم برایم درحال عادی شدن بود....
مدت ها گذشت...من دوباره ازدواج کردم.اما یک روز،تو را دیدم،در خیابان.با صورتی خسته و بی فروغ،گوشه ی خیابان نشسته بودی....و....سفره ی گدایی جلو رویت باز کرده بودی.نمیدانم کی باز گشته بودی.نمیدانم چطور آن خبر غلط بوده.نمیدانم چطور فرار کرده بودی.من فقط صورت گل تو را میدیدم.دویدم و در آغوشت گرفتم،توهم مرا زود شناختی و لبخندی زدی؛ولی لبخندت سرشار از درد بود.گریستم و جوری در آغوشت گرفتم انگار هدیه ای با ارزش بودی و در حال از دست رفتن بودی و من میتوانستم با در آعوش گرفتنت نجاتت دهم.اما تو،دیگر آن کسی نبودی که من میشناختم.چشمانت دیگر هیچ فروغی نداشت.چهره ات خسته و بریده بود.تو دیگر آن فرد قبلی نبودی.و من هم نبودم؛اما تو،عزیز قلب من بودی.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بودد
فرصت؟
خسته نباشی واقعا
تشکر:)
چقدر قشنگ بود... هق
ممنونم.
شاید روزی دوباره تورا ببینم؛در حال قدم زدن میان گل ها در قبرستانی کوچک و لبخند بر صورت زیبایت بنشیند... شاید آن روز دقیقه ای کنار قبرم بمانی: شاید دستان گرمت رو قبر سردم کشیده شود؛ شاید خم شوی و قطره ای اشک بریزی ... اما هزاران بار حیف که این بار به جای تو قلب من پوسیده است و چیزی حس نمیکند. هزاران بار حیف که تمام پروانه هایم مرده اند و شعله ی سوزان اشتیاقم خاکستر شده است !
اما حیف،و صد حیف که دیگر مال من نیستی و نخواهی بود،فرشته ی زیبای من؛صد حیف که نمیتوانم بگویم برایت از دردها و شیرینی ها،زیرا صدایم جلوی چشمانم خاموش شده،جلوی چشمانم شکسته و روی زمین ریخته؛و من دیگر هیچ چیز ندارم،و تو هم دیگر مال من نیستی،عزیز ترینم.
تکستم ارسال نمیشه ولی قلمت از قلب بیشتر مردم قشنگ تره؛
ممنونم.
زیباترین بود😭🫶🏼🎀
ممنونم
چه عجب،بالاخره منتشر شد.