آیا کسی مرا رها کرد؟
آیا کسی مرا رها کرد؟ سؤال ابلهانهای بود. رها شدن یک فعل دوطرفه است؛ نیازمند یک «من» و یک «تو». اما وقتی «تو» همان «ناجی» باشد، فعل «رها کردن» تبدیل به یک تناقض محض میشود
من از تاریکی بیرون کشیده شده بودم. نه توسط عشقی آتشین، بلکه توسط دستهای خشک و پر از زخم او. برادرم. ناجیام. کسی که مرا از باتلاقِ فراموشی بیرون کشید و به من یاد داد چگونه نفس بکشم، چگونه حرف بزنم، و از همه مهمتر: چگونه بمانم.
او مرا ساخت. او برایم نامی از خاک و خاکستر انتخاب کرد. او به من هویت داد، هویتی که اگرچه سنگین بود، اما بهتر از هیچ بود. و حالا، او مرا رها کرده است. نه با کلمات یا خداحافظی؛ اینها برای آدمهای معمولی است. او مرا با نفیِ حضور رها کرد.
یک روز صبح، خانهای که او برایم بنا کرده بود، خالی بود. میز صبحانه، همانطور که قرار بود چیده شود، چیده شده بود. اما بوی او رفته بود. سکوت چنان سنگین بود که گوشهایم درد گرفتند، گویی دیوارها در حال خرد شدن بودند
من شروع به جستجو کردم. در تمام کوچههای شهر، زیر هر سایهای، در میان هر انبوهی از زباله که میتوانست نمادی از وجودم باشد. «او مرا رها کرد.» زمزمه کردم.
ناگهان، صدایی در سرم پیچید، صدایی که نه صدای او، بلکه پژواکِ درسهای او بود: «تو را رها نکردم. من فقط وجود خودم را از دست دادم. تو را به جا گذاشتم تا شاهد باشی که چطور هر چیزی که معنای حرکت را میبخشد، در نهایت متلاشی میشود.»
این بدتر از رها شدن بود. این یک حکم ابدی بود: بمان و ببین که هیچ چیز ارزش ماندن ندارد
من توسط کسی نجات یافتم که برایم یادآوری کرد نجات، فقط یک تعویق خندهدار در برابر فنای حتمی است. برادرم نرفته بود تا من آزاد شوم؛ رفته بود تا من زندانی باشم، زندانیِ معنایی که او با ساختن من، برای لحظهای خلق کرد و سپس با ترک آن، آن را به پوچی مطلق تبدیل کرد.
این نه غم است، نه عشق. این فقط یک حقیقت بیرحمانه است: من زادهی یک خلاء هستم، و ناجیام مرا ترک کرد تا تنها یادگارش، این وجودِ بیهدف، شاهد نیستیِ همه چیز باشد
ومن میمانم. با تمام توانم نفس میکشم تا ثابت کنم که حتی بیمعناترین کارها، مثل تنفس، میتوانند تا ابد ادامه پیدا کنند. این بزرگترین تراژدی است.