پارتهای قبلی تو لیست *My story* هستش، این سری خودم نوشتمش. ناظر جون اگه منتشر کردی بیا شکلات بخور🍫 نه جدی منتشر کردی تو کامنتا بگو ۵۰۰ امتیاز جایزه میدمممممم (ناظر همه پارتا تو همین دسته بوده)
هرماینی در خانهی خانواده ویزلی به سر میبرد. هیجان زده از واقعه جام جهانی کوییدیچ که آنروز برگزار میشد. صبح خانم ویزلی بچهها را برای رسیدن به محل برگزاری مسابقه بیدار کرد. همگی خسته و خوابآلود بودند. خانم ویزلی هنوز از فرد و جرج بابت خوراندن آبنبات زبان دراز کن به دادلی دورسلی، پسرخاله هری، عصبانی بود. هرماینی زودتر از همه صبحانهاش را تمام کرد تا ظاهرش را مرتب کرد و برای بار هزارم از اینکه تمام وسایلش را جمع کرده، اطمینان یافت.
در راه محل مسابقه با سدریک و آموس دیگوری ملاقات کردند و همگی با هم به سمت رمزتاز (وسیلهای که با نگه داشتن آن میتوان از جایی به جای دیگر سفر کرد) رفتند. وقتی به مقصد رسیدند، همگی به هیجان آمده بودند. با عجله از سمتی به سمت دیگر میرفتند تا وسایلی با شکل و رنگ تیم محبوبشان را تهیه کنند و هنگام مسابقه تیمها را تشویق کنند.
شب که از راه رسید، همه سنجاق سینه، کلاه و شالگردنهایی با رنگهای تیم بلغارستان و انگلستان داشتند و عروسکهای کوچکی به شکل بازیکن موردعلاقهشان در جیب ردایشان تکان میخورد. وقتی خانواده ویزلی به همراه هری و هرماینی به سمت جایگاهشان میرفتند، خانواده مالفوی ایستادند که جملات کنایه آمیز همیشگیشان را نثار آنها کنند. هرماینی نمیتوانست چیزی بگوید. با چهرهای غمزده دراکو را تماشا میکرد که مطیع پدرش بود و به تقلید از او حرفهایی را میزد که همه از او انتظار داشتند، به جز هرماینی که او را به خوبی میشناخت.
پس از مسابقه، همه به چادرهایشان رفتند تا شب آنجا استراحت کنند و روز بعد به خانه بازگردند. جینی و هرماینی با سر و صدا و جیغهای بیرون از چادر از خواب بیدار شدند. آقای ویزلی سمت چادر آنها آمد تا جویای حالشان شود و به آنها اطلاع دهد که باید هر چه زودتر آنجا را ترک کنند.
هرماینی از چادر بیرون رفت. هنوز چند قدمی نرفته بود که ازدحام جمعیت او را با خود برد. هرماینی وحشت زده شده بود اما نمیتوانست در برابر سیل جمعیت مقاومت کند. + هری! رون! جینی! اما یکدفعه به یاد دراکو افتاد. آنقدر جیغ زده بود صدایش گرفته بود. زیرلب گفت: دراکو...
وقتی جمعیت با فرار عدهای از مردم کاهش یافته بود، هرماینی میان چادرهای سوزان میدوید و اسم همراهانش رو فریاد میزد. درمانده شده بود. وحشت زده بود. دستهای از همان سیاهپوشان نقابدار که آنجا را به هم ریخته بودند، داشتند نزدیک میشدند. ناگهان دستی از پشت یکی از درختان تنومندی که جنگل را شروع میکردند، او را سمت خود کشید.
هرماینی وحشت زده بود. تقلا میکرد خود را آزاد کند، ولی از ترس نقابداران نمیتوانست برای درخواست کمک فریاد بزند. - هیس! منم هرماینی! هرماینی تازه دید آن دست مال که بوده: + دراکو! (🖤:دراکو 🩷:هرماینی) دراکو و هرماینی نفسشان را در سینه حبس کردند. نقابداران خیلی نزدیک شده بودند. 🖤: معلوم هست اینجا چیکار میکنی؟ میدونی الان اینجا بودن چقدر خطرناکه؟ 🩷: برای تو حتی خطرناکتره! تو... پدرت جزوی از اونا بوده! دراکو چیزی نگفت. به هرماینی نگاه کرد. آهی کشید و نگاهی به هرماینی انداخت و با حالتی نگران پرسید:(ادامه اس بعد)
تو حالت خوبه؟ هرماینی سرش را به نشانه تائید تکان داد. 🖤: تو مگه با پاتح و ویزلی نیومده بودی؟ پس چرا الان پیش اونا نیستی؟ 🩷: توی جمعیت گمشون کردم. 🖤: باهات میام که پیداشون کنی. 🩷: نه_ 🖤: نه نداره! نمیتونی الان انقد راحت پرسه بزنی! 🩷: و تو هم نمیتونی همراه یه ماگلزاده گریفندوری مثل من بیای! هرماینی آهی کشید: ببین، برو دنبال کراب و گویل، منم میرم دنبال هری و رون. تو جنگل همو میبینیم، باشه؟ دراکو به هرماینی نگاه کرد. مخالفت با او برایش سخت بود.🖤: باشه. هرماینی لبخندی زد که چیزی را در وجود دراکو لرزاند.
دراکو به فکر فرو رفته بود. از کی تا به حال هرماینی نگران کتاب و گویل بود؟ و حتی برایش مهم نبود که چقدر دراکو نگرانش شده. دلخور بود، خودش هم چرایش را نمیدانست. هرماینی دوباره به پرسه زدن ادامه داد و به فکر فرو رفت. دراکو نگران به نظر میرسید. چرا؟ احتمالا بابت واقعه آن شب. ولی چرا حسی به هرماینی میگفت که همه چیز تغییر خواهد کرد؟ تصمیم گرفت افکارش را برای خانه خانواده ویزلی نگه دارد و تمرکزش را بر روی پیدا کردن همراهانش بگذارد. اسم دوستانش را فریاد میزد که حس کرد چیزی در آسمان تکان خورد و با وحشت سرش را بلند کرد.
آنسوی چوبدستیها، سکوتی که هرگز شنیده نشد p4(ver اصلی) به لیست 𝓡𝓸𝓼𝓮(فرزند همانند بن اصلی )🛐 افزوده شد.
توسط 🐦⬛𝙍𝙞𝙣𝙖🐦
😭😭😭🫶🏻🪻
منو اینهمه خوشبختی محالههه😭🪷
عاااااالیییی خسته نباشید
پین ؟
توهم زدم یا واقعا پارت جدیدش اومده ؟
عالیییییییی بوددددددد
خیلی خیلی قشنگ بود. عاشقش شدم. عالی بود خیلی خلاقی.
خیلی دوست دارم پارت های بعدی رو هم بخونم حتی اگه تابستون باشه یا..... هر چقدر طول بکشه من صبر میکنم حمایت میکنم ❤
آخ فدات شم خوشگلمممم چقد انرژی دادیییی پارت بعدو حتما مینویسم کل داستانو از الان میدونم ولی وقت ندارم بنویسمممم چقد تو گلی آحههههه😭😭😭😭😭😭😭😭😭🫶🏻🫶🏻🩷🤍🪷🦋🪻🌸❤🫀🌹🥲✨🙃
پارت ۵ رو بنویس
ذرهای وقت ندارممم😭💔
منم دارم رمان مینویسم اتفاقا کمی هم از داستانت الهام گرفتم البته هنوز منتشر نشده
ولی ازت خواهش میکنم پارت ۵ رو بنویس😁
عهههه ذوقققق😭✨
ببین خواهرم من تو یه هفته هشت-نه تا کلاس دارم چنتا پروژه مدرسه خیییلی وقته رو دستم موندن بعد از اول شروع مدارس انقدددد امتحان دادم که خدا میدونه تازه پایان ترمامم داره شروع میشه😵💫
دیگه ببین خودت بودی میتونستی یا نه💔
مشکل تایپ کردنشه داستانشو یه سال کامل روش کار کردم کلللشو میدونم
اگر داستانتو دست نویس نوشتی عکس بفرست من برات تایپ میکنم بعد بتونی پست بذاری چون مطمئن باش خیلیا منتظر پایان داستان هستن
مرسی قشنگممم😭🥲🫶🏻✨
ولی منظورم این بود اتفاقاتی که قراره بیوفتنو میدونم و کامل کردم ولی اونجوری هم ننوشتم💔🥲
مینوشتمم انقدررر مزخرفه دست خطم که نگو😂💔
در هر صورت اگر کمکی از دست من برمیاد در خدمتم💞
مرسی عشقممم🥲🫶🏻🥳
سلام خوبی
میگم اگر میخوای من داستانت رو ادامه میدم برات میفرستم
اگر خواستی پستش کن
واسم بفرس خوشگلم حتما ولی حدف من اینه که خودم افکارمو به اشتراک بذارم🥲🫶🏻✨
عالییییی
نه به اندازه توووو💕✨
خیلی قشنگ بود✨
مرسییی💕✨🥲🫶🏻
به به ژونننن چه کسی وارد عمل شده
عههههه مادام کامنت گذاشتن چه افتخاری نصیبم شده😅✨
🛐🛐🤡
خودت که میدونی.یکی از پستای من برای این دسته سه هفته تو بررسی بود🤧🤧🤧
منم یه ماههه😭😭💔
بالاخره.چرا اینقدر دیر منتشر میکنن پستای این دسته رو؟؟؟
آرهههه😭
جدی دلیلش چیه؟
دلیلش اینه که کیپاپ محبوب تره