سلام سلاااام به آلبالویی های کیوت خودم😻💕من بعد از یه مدت نسبتا طولانی ، به عشق طرفداران«نخ آلبالویی»تصمیم به ادامه دادن داستان کردم✨💖چند پارت باقی مونده ، سریع براتون منتشر میشه که کیف کنید🍓☁️
طبق روال همیشگی ، داستان از زبان شخصیت اصلی (نخ آلبالویی) براتون تعریف میشه🍒😽آنچه گذشت✨:هلن به آلبالویی قول داد که اون رو با خودش به مدرسه ببره ، اون رو پوشید و آلبالویی احساس خوبی داشت! اطلاعاتی که از پارت هفتم به دست آوردیم:اسم دختری که صاحب «آلبالویی»هست هلنه.😻بریم سراغ ادامه داستان مون🌸
تو راهِ رفتن به مدرسه ، به کمک صاحبم خیلی چیزا یاد گرفتم! اینکه توی دنیای آدما خوب و بد وجود داره و این خود آدم هست که انتخاب میکنه خوب باشه یا بد! خوب بودن کار هرکسی نیست ، اما بد بودن هم کار قشنگی نیست! و بعضی چیزهای دیگه ، مثلا جایی که توش زندگی میکردم(خونه هلن)، برنامه هایی که برام ریخته شده بود و ...🙂
به جایی که قولش رو گرفته بودم یعنی «مدرسه» رسیدیم.اونجا دخترای بانمک دیگه ای بودن که خیلیهاشون هم سن و سال هلن بودن.هلن ، وارد کلاسش شد و من رو از تن در آورد.خیلی ترسیده بودم! چون دلم نمیخواست ازش جدا بشم ...😿
بعد من رو روی صندلی آویزون کرد.درسته که قبلش از این اتفاق ترس داشتم، اما الان خیلی برام لذت بخش بود ! بادی که از پنجره به داخل میومد، مستقیم به من میخورد و تابم میداد ... حال دلم حسابی خوب شد!🍒
صدایی گوش خراش اومد! هلن آروم سرش رو به سمتم برگردوند و گفت:چیزی نیست! ، بهش می گن زنگ تفریح ! همه ما الان از کلاس بیرون میریم و استراحت میکنیم ، اما ما نه ، اونا ! چون من باید تکلیف های جامونده م رو انجام بدم:( که یکی از همکلاسی های قلدر کلاس جلو اومد.!😶
نگاه مغرورانه ای به هلن کرد و گفت: با کی داشتی حرف میزدی خال خالی ! از ترس، قسمتی از بدنم پاره شد. هلن پا شد و گفت: خفه شو کبری! اسمش کبری بود ؛ قلدرترین مدرسه شون! کبری بعد از شنیدن این حرف از هلن ، آتیشش گرفت و با صدای بلند گفت: هه هه بچه ها! خال خالی میگه خفه شو!
هلن اصلا عقب نمی یومد، اما من دلم میخواست بهش بگم که بحث رو ادامه نده، چون به ضرر خودش تموم میشه ولی نمیتونستم ، یعنی اجازه نداشتم! گفت: همین که ناظم مدرسه نیست فک کردی میتونی رو هرکسی زور بگی؟ کبری گفت: تو که هرکسی نیستی ، تو نگینِ کلاس خانمی! خواست دستش رو بپیچه رو مقنعه ش که ناظم از در وارد شد.
همه شوکه شده بودن... ناظمشون گفته بود که امروز استثنائا مدرسه نمیآد اما الان داخل کلاس بود ، توی خوب زمانی هم!هلن از شدت تعجب به آرومی گفت:…………چجوری؟! که «ساناز»رو پشت سر ناظم دید که براش چشمک میزد! لبخند رو لب هلن نشست و آرامش به کلاس تزریق شد.ساناز بود که ناظم رو خبر کرده بود😻
عالی بود 🧡
میصی عشخم ✨🌈
خیلی خوب بود آجی💕💕💕
میصی عاجو😻💖
عالی بوددددد عزیزم😘😘😘❤❤❤
مرسی ناناصم 🐾🐰
ادامه بدههه
یه رمان بهت معرفی کنم برو بخون حالشو ببر اسمش
پناهگاه یک قاتل ... هست از اجی . shailan
خیلی باحاله .. الان پارت اولشه
تو بررسیه عشخم😽
حتما ... مرسی که گفتی❤
و میصی که داستانم رو خوندی:)