ژانر: معمایی،رمانتیک
داد زدم:«لیلی،لیلی چه خبره؟تو خوبی؟لیلی؟» اون پسر یا مرد فرار کرد لیلی از پشت بوته ها اومد بیرون دستش قرمز شده بود و خون میومد بهم زل زد من حالم بد شد و بیهوش شدم
وقتی بهوش میام روی تخت خودم بودم لیلی جلوی در اتاقم داشت با سه نفر حرف میزد لیلی میگفت:«کافیه دیگه از اینجا برو.»و اون رو هول داد و دوباره گفت:«گمشو بیرون،الان،گمشو.» و صدای بلند بسته شدن در اومد و بعد صدای بلند گریه و نفس نفس زدن اومد و بعد من همونجا غش کردم وقتی بهوش اومدم صدای حرف زدن لیلی با مادرم اومد:«لیلی ممنون. خوشحال میشم برای ناهار پیش ما باشی.»
لیلی با صدای بلند و لرزون و مطمئن گفت:«نه دیگه باید برم.»و صدای دور شدن لیلی با کفش های پاشنه بلندش اومد
روز بعد سر سفره صبحانه از مادرم پرسیدم:«چرا غش کردم؟» مامانم خشکش زد حرفی نزد و فقط از سر سفره بلند شد و کیفش رو برداشت و گفت:«اش بیا بریم.» اش دبیرستانش فرق می کنه اون یک سال از من کوچیک تره و خواهرم السا میره مدرسه بلند شدم و کیفم رو برداشتم و در خونه رو قفل کردم وقتی رسیدم مدرسه کل کلاس دنبال لیلی بودم اولین بارش بود بدون اینکه بهم چیزی بگه سر کلاس نیومده بود بعد از مدرسه یه سری رفتم دم در خونهی لیلی صدای بلند پدر لیلی میومد میگفت:«دختر چطور جریٔت کردی توی خونه مهمونی بگیری دیگه میفرستمت واشنگتن دی سی دیگه نمیزارم بیشتر از این اعتبارم رو خچه دار کنی شنیدی؟» لیلی:«بابا نه لطفاً.»
رفتم دم پنجره و نگاه کردم لیلی دست پدرش رو میگیره و میگه:«بابا.» و با چشم هایی اشک الود به پدرش نگاه می کنه پدرش دست لیلی رو از خودش جدا می کنه پدرش در رو باز می کنه و از خونه میره بیرون سوار ماشینش میشه و میره لیلی زانو می زنه گریه می کنه
که یک دفعه از پشت لیلی رو میگیرن و می کِشَن و میبرن نتونستم ببینم کی هستن چون خیلی با ناحیه دید من فاصله داشتن با دیدن این صحنه دویدم سمت در ورودی در رو محکم زدم اما کسی در رو باز نکرد
دویدم تا از در پشتی وارد شم ولی صدای قفل شدن در اومد و یه دست اومد بالا بلند جیغ کشیدم و خشکم در یک دفعه تمام پنجره های خونه بسته شد
نفس نفس زدم و با تمام سرعت دویدم سمت خونه در رو باز کردم و رفتم دوش بگیرم وقتی از حموم بیرون اومدم داشتم موهام رو خشک می کردم که حس کردم هوا خیلی سرده به اتاق نگاه کردم پنجره باز بود کل اتاق بهم ریخته بود
رفتم دم پنجره از روی شاخه های شکسته فهمیدم یه نفر از پنجره اومده بود داخل سریع لباسام رو عوض کردم و دویدم پایین
روی میز ناهار خوری یه برگه بود نوشته بود عزیزم من با السا و اش رفتم خرید تو حموم بودی و بخاطر اتفاقی که دو روز پیش افتاد سلاح دونستم تو با ما نباید پدرت برای یه هفته میره نیوزلند مراقبت خودت باش بوس مامان که یک دفعه دسته ی در تکون خورد و.......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نظرات بازدیدکنندگان (3)