
قسمت چهاردهم فصل دوم...
از آینه بغل به مرد نگاه کرد که همان گونه بر روی موتور ایستاده بود و ماشین را تماشا می کرد. ناگهانی سر مرد به سمت آینه بغل متمایل شد و کمی کج شد. گویا متوجه نگاه کردن او شده بود. بی حرکت ماند و به سختی آب دهانش را قورت داد. مرد به آرامی از موتور پیاده شد و به سمت او حرکت کرد. زود سرش را به سمتی دیگر چرخاند تا خود را مشغول به کاری دیگر نشان دهد. با شنیدن تق تق آرام برخورد دست مشت شده مرد سرش را به سمت پنجره ماشین چرخاند. با اشاره دست مرد به سمتپایین به آرامی شیشه را درحالی که مستقیم به چشمان او نگاه می کرد پایین داد. با پایین رفتن کامل شیشه مرد به جلو خم شد و دستانش را به حالت ضربه دری بر روی پنجره تکیه داد و شیشه کلاهش را بالا داد تا دید بهتری به او داشته باشد. حالت چشمان او کاملا ناخوانا بود. دختر به نشانه کنجکاوی سرش را کمی به سمت چپ تکان داد کرد و پرسید. _چیه؟.
مرد رک سوالش را بر زبان آورد. _چرا اینجور بهم خیره شده بودی؟. سوال او را با سوال دیگری جواب داد. _از کجا میدونی به تو نگاه می کردم یا نه؟. مرد از سوال هوشمندانه او برای طفره رفتن از جواب داد در پشت کلاه با خود پوزخندی زد و جواب داد. _کور که نیستم! حواسم بهت هست. _از موتور پیاده شدی تا همین رو بگی؟. مرد تا خواست جواب بدهد مکالمه آن دو با صدای تق تقی به شیشه پنجره بغل ماشین قطع شد و نگاه هردو به آن سمت معطوف شد. با دیدن فروشنده رستوران که یک پاکت بیرون بر غذایِ کاغذی از سفارش او در دستش بود شیشه را با دکمه ای که کنار دستش بود پایین آورد. فروشنده ابتدا با تعجب به هردوی آنان نگاه کرد و با کمی دستپاچگی کنترل شده گفت: _سفارشتون آوردم خانوم!. سپس پاکت بیرون بر غذا را بر روی صندلی درون ماشین گذاشت. _خوبه الان حساب می کنم. دست به سمت کیف دستی اش برد تا کارت بانکی اش را بردارد؛ اما دستی ناگهانی داخل ماشین شد و کارتی را جلوی صورت او قرار داد. _با کارت من حساب کن.
سرش را با تعجب به سمت مرد چرخاند. نگاه مرد کاملا سرد و خونسرد بود. _کاری که گفتم رو بکن. از این حرکت او عصبی با اخم گفت: _من به صدقه تو نیازی ندارم، خودم پول دارم، جوری رفتار نکن که انگار خیلی باهم صمیمی ایم. مرد با دیدن مخالفت او دستش را خارج کرد و این بار شخصا خودش به سمت فروشنده رفت و کارت را درون دست او قرار داد. _با همین کارت پول سفارش خانوم رو حساب کن. فروشنده گیج و مبهوت نگاهش بین هردوی آنان رد و بدل می شد. _این کارو نکن الان خودم میام حساب می کنم. _به اون گوش نکن برو حسابش کن. سپس با ملایمت مرد را چرخاند و به سمت رستوران هل داد. نگاهش دوباره به صورت عصبی و اخم کرده دختر چرخید؛ اما مرد او را دوباره هل داد. فروشنده این بار نگاهش به ابروهای گره خورده مرد افتاد._برو کاری که گفتم بکن اگر نمی خوای عصبیم کنی، مطمئن باش خشمم چیز خوبی نیست که دوست داشته باشی ببینی. فروشنده به ناچار حرکت کرد تا با کارت مرد خرید را حساب کند. مرد با صدای بلند رمز کارت برای او گفت. _رمزش ۱۹۹۱ هست. دختر عصبی از ماشین پیاده شد و به سمت او آمد.
بدون کلمه ای م.ش.ت.ی نثار او کرد و پاکت غذا را درون دست او قرار داد. این حرکتش چیزی بود که قطعا بعدتر از آن پشیمان می شد؛ اما یک واکنش غیر ارادی از طرف مغزش در هنگام خشم بود. سپس به سمت ماشینش برگشت و دوباره سوار شد و کمربندش را بست. با یک چرخش کلید، ماشین را روشن کرد. _حالا خودت اونو بخور که حسابش کردی. سپس ماشین را حرکت داد و از او دور شد. مرد کلافه دستانش را به هوا برد و با صدای بلندی گفت: _باشه، کی اصلا بهتر از خودم میتونه بخوره!. سپس زیر لب از این رفتار او غرغر کرد. _دختره لجباز!، دقیقا مثل همیشه. عصبی با ماشین به سمت خانه رانندگی می کرد و چند دقیقه پیش را درون ذهنش مرور می کرد. خشم و حرصش نسبت به او در قلبش بیشتر و بیشتر می شد و دقیقا مانند گلی که از آب برای رشد تغذیه کند؛ خشم او نیز با تنفری که نسبت به او داشت رشد می کرد. با توقف ماشین جلوی حیاط خانه کیفش را برداشت و پیاده شد. پس از قفل کردن ماشین با کلید در حیاط را باز کرد و داخل شد. با عجله خود را به داخل خانه رساند و بر روی مبل نشست و کیف را کنار خود بر روی مبل قرار داد. پاهایش را درون کفش درآورد تا کمی به آنها استراحت دهد. با احساس آزادی خوشی که پس از خارج کردن پاهایش از کفش به او دست داده بود، کمی انگشتان پاهایش را حرکت داد. کوسن خاکستری رنگ مبلش را صاف کرد و پس از به بغل دراز کشیدن بر روی مبل سرش را بر روی آن قرار داد. حالا تنها احساس خستگی ای که درونش بود را می خواست رفع کند. بعد از آن بحث اشتهایش را کاملا از دست داده بود.
چشمانش را بست و دستانش را در قفسه سینه اش جمع کرد تا کمی به خواب برود. خیلی زود حس خوش خواب به پیش او آمد و او را در آغوش کشید. در هنگام خواب خود را غرق شده در اقیانوسی عمیق از آرامش و بی خبری یافت؛ اقیانوسی تاریک و وهم آور. به محض دیدن کورسویی درخشان و ناآشنا به سمت آن قدم برداشت. از دور قامت سایه ای آشنا به چشمش خورد و او را از حرکت بازداشت. قامتی بلند در مقابل نور که تنها لبخندی محو را در گوشه لب آن می دید. قصد کرد به سمت آن برود؛ اما پاهایش در باتلاقی قدرتمتد که او را از حرکت باز می داشت گیر کرده بود و او را به درون خود می کشاند. برای رهایی خود درحالی که همچنان به پایین می رفت شروع به تقلا کرد. حتی تلاشش برای فریاد زدن و درخواست کمک نیز بی نتیجه بود. تنها در آن لحظه شاهد غرق شدن در آن تاریکی بود. آخرین چیزی که دید سیاهی مطلق بود و سپس چشمانش را باز کرد و دوباره خود را درون خانه اش دید. قلبش از شدت ترسش در آن لحظه عجیب درون خواب، با وحشت خود را برای نجات یافتن به قفسه سینه اش می کوباند. فوری نشست و سعی کرد تا قلب بی قرار خود را آرام کند. به آرامی دم و باز دم کرد. حواسش در آن لحظه با بلند شدن صدای کوبیده شدن در خانه اش کاملا از بی تابی ای که درون قلبش بود پرت شد. کنجکاو سرش را به سمت در اصلی خانه چرخاند. با خود فکر کرد که آیا در حیاط را بسته است یا خیر؟ یا اینکه حتی آن ناشناس که درحال کوبیدن در است چه کسی می تواند باشد؟.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی "
خسته نباشی "
بk میدم ..
یه سر به پستم و اسلایسام بزنید
پین ؟
جهت حمایت 🩷
عالی بود خوشگلم خسته نباشی 🎀✨🛐
ممنون میشم یه سر به پست هام بزنیی و حمایت کنی اگر حمایت کردیی حتما بگو 🩷