
کاش میشد زمان را مثل کاغذی مچاله کرد و انداخت در سطل زبالهی دیروز، کاش میشد دستهایم را از دیوارهای سرد جدا کنم و بگذارم روی شانهای که بیحساب و کتاب، امن باشد، کاش میشد باران، فقط خیابانها را خیس کند نه چشمهای ما را، که شبها در سکوت به دنبال چراغی خاموش میگردند. کاش میشد کسی بپرسد: "خستهای؟" و منتظر بماند تا پاسخش را، نه از لبها که از عمق استخوانهایم بشنود... کاش میشد جهان، کمی نرمتر باشد و ما، اینهمه تیز و برنده نبودیم.
کاش میشد رویاهایم را مثل نامهای مهر و موم کنم و بفرستم به آیندهای که دستهایش خالی از قضاوت باشد. کاش میشد دردهایم را تا ته بنویسم و کاغذ، طاقت بیاورد نه اینکه مثل من زیر بار کلمات خم شود. کاش میشد شبها، پنجرهها حرف بزنند و بگویند چند دلِ شکسته زیر نور ماه خودشان را مرور میکنند. کاش میشد لبخندها، نقاب نبودند و هیچکس مجبور نمیشد خنده را از ترس، قرض بگیرد. کاش میشد... حتی برای یک لحظه زندگی، بیدروغ بایستد و من، بیگریه ادامه بدهم.
کاش میشد این صدای آرام از لرزش نجات پیدا کند، نه از ترسِ خندهها که از سنگینیِ سالهایی که روی شانههای نحیفم تلنبار شدهاند. من، دختریام میان کتابها که بوی جوهرشان از گریههای شبانهام تلختر است. هیچکس نمیداند چند بار در آینه با خودم حرف زدهام بیآنکه صدایی شنیده شود. هیچکس نمیداند چطور میشود در یک خانه زیست اما مثل یک غریبه سایه به سایهی دیوارها لغزید. هر لبخندی که میزنم نه از شادی که برای پوشاندن خونریزیِ درونیست. هر بار که میخوانم، هر بار که مینویسم، انگار با دستهای خالی در آتشی بزرگ چشم به فردایی خاموش دوختهام. کاش میشد یک شب، حتی برای لحظهای تمام بارِ این تاریخچهی زخم از شانههایم برداشته شود. اما… هنوز میدانم هیچ دستی نمیآید. هیچ نگاهی نمیپرسد. و من، همین دخترِ خاموش، همچنان با زبانی شکسته برای آیندهای نامعلوم تلاش میکنم..
کاش میشد میان این همه دلتنگی و درد، یکنفس هوا بوی بهار میداد، نه بوی گرانی و نانِ نیمهجان. کاش میشد کوچهها پر از خندهی کودک بود، نه پرسهی خستهی مردمانی که جیبهایشان خالیست و چشمهایشان پر از سؤال بیجواب. ایران من! من تو را به اندازهی تمام زخمهایم دوست دارم، اما چه میتوان کرد وقتی خیابانهایت از فریاد و انتظار پُرتر از عطر یاس است. کاش میشد یک روز، سفرهها بیشرمِ خالی بودن، دستها بینیازِ قرض، و قلبها بیخوفِ فردا. کاش میشد این سرزمین لباسی از آرامش بپوشد، نه رختی از اندوه و اضطراب. و باز هم من… در میان تمام سختی ها تو را بیدلیل، بیمنطق، اما بیپایان دوست دارم.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی زیاد قشنگ بود
مرسییی🥹
خیلی قشنگ بود
ممنونممم🥹