صبح که بیدار شدم رفتم یه صبحانه درست و حسابی بپزم و مهسا رو بیدار کنم اما تا اومدم نیمرو درست کنم دیدم تخم مرغ نداریم رفتم سر صندوق پول تا پول بردارم برم خرید اما هیچ پولی دیگه اونجا نبودپولا رو دزدیده بودن یه نامه تو صندوغ بود اما برای چی باید یه دزد نامه بزاره توی صندوق پولایی که دزدیده
نامه رو باز کردم توش نوشته بود برو به اتاق دوستت و بعد ادامه نامه رو بخون رفتم اونجا مهسا اونجا نبود خیلی ترسیدم رفتم پیش صندوق تا ادامه نامه رو بخونم توش نوشته بود نبود تو اتاقش نه اگه میخوای ببینیش ساعت دوازده شب بیا دم در و منتظرم بمون. دلم برای مهسا شور میزد کل روز رو تنهایی گذروندم تا ساعت دوازده شب فرا رسید رفتم دم در یه آدم سیاه پوش اون جلو بود له من گفت من اونو بیهوش مردم اون دیگه هیچی نمیدونه اگه یه کلام در مورد این اتفاق حرف بزنی من میدونم و تو
صبح شد و مهسا بیدار شد هیچی بهش از شب نگفتم راستی بهتون نگفتم مهسا نامزد داشت و میخواست ازدواج کنه من اون پولارو برای اون و یه سری زروری جات جمع کرده بودم خیلی ناراحت شدم چون اون شب قرار بود نامزدش بیاد خاستگاری یه نگاه دیگه به صندوق نگاه کردم و حصرت خوردم رفتم تا دوباره نامه سیاه پوش رو ببینم کهدیدم دو برابر اون پول تو صندوقه خیلی تعجب کردم یعنی کار کی میتونست باشه
این داستان ادامه دارد...........
نظرات بازدیدکنندگان (3)