بلاخره شب خاستگاری فرا رسید مهسا خیلی ذوق داشت چون اون همیشه آرزو داشت یه همسر نمونه داشته باشه زنگ در به صدا درومد و من رفتم که در رو باز کنم نامزد مهسا که اسمش آرش هست اومد تو یه گل داد دست مهسا و نشست روی مبل بعد از کلی حرف زدن اونا رفتن که تنهایی با هم حرف بزنن یکی در میزد رفتم در رو باز کردم مرد سیاه پوش بود
گفتم تو اینجا چیکار میکنی گفت متوجه شدم به اون پولا نیاز دارید ولی یه شرتی داره که دوباره اونا رو ندزدم گفتم چه شرتی؟ گفت باید منو شب عروسی دعوت کنی گفتم باشه و سریع گفت هیچ چیز به به اون دوستت نمیگی ها فهمیدی؟ گفتم ببب..... باشه و سریع در رو بستم رفتم رو مبل نشستم و تضاهر کردم همهچیز خوبه
مهسا اومد بیرون و با خوشحالی گفت دیگه ازدواجمون حتمی شد منم گفتم مبارکه و رفتیم تو پذیرایی چند وقتی گذشت و نوبت عروسی مهسا رسید و همه چیز تموم شد اما مرد سیاه پوش و ندیدم
این داستان ادامه دارد...........
مهسا اومد بیرون و با خوشحالی گفت دیگه ازدواجمون حتمی شد منم گفتم مبارکه و رفتیم تو پذیرایی چند وقتی گذشت و نوبت عروسی مهسا رسید و همه چیز تموم شد اما مرد سیاه پوش و ندیدم
این داستان ادامه دارد.......
فرصت