شهری کوچک، پیرمرد ساعتسازی زندگی میکرد که همهی اهالی به دقت و وسواسش معروف بودند. او ساعتها را نه فقط تعمیر میکرد، بلکه برایشان قصهای میساخت؛ گویی هر عقربه و چرخدنده روحی پنهان داشت. مغازهاش کوچک بود و بوی روغن ساعت و چوب قدیمی همهجا پیچیده بود.
روزی پسری جوان ساعتی شکسته به او سپرد؛ ساعتی که از پدرش به ارث رسیده بود و سالها کار نمیکرد. پیرمرد ساعت را گرفت، نگاهی طولانی به آن انداخت و زیر لب گفت: «بعضی ساعتها فقط زمان را نشان نمیدهند، خاطرهها را هم حمل میکنند.» پسر خندید و خیال کرد این حرفها فقط از سر پیری است.
چند روز بعد، وقتی برای تحویل ساعت برگشت، دید عقربهها آرام حرکت میکنند. اما چیزی عجیب بود: هر بار که به ساعت نگاه میکرد، بهجای زمان حال، تصویری کوتاه از گذشتهاش میدید؛ لحظههایی با پدر، بازیهای کودکی، حتی دعواهای قدیمی. دلش لرزید و ساعت را با دستهای لرزان بست.
وقتی برگشت تا از پیرمرد بپرسد راز این ساعت چیست، مغازه بسته بود و روی در نوشته شده بود: «زمان را که برگردانی، دیگر در زمان خودت جایی نخواهی داشت.» از آن روز به بعد، هیچکس پیرمرد را ندید، اما بعضی شبها در سکوت شهر، صدای تیکتاکی آرام از کوچههای خالی شنیده میشد.
خیلی خوب بود😭
وای ممنونمم😭
💘💘
چه زیبا بود🫠
ممنونم
مثل خودت)😭
فداتبشم😭
زیبا بود 🫶🩷
ممنونمم😭
چقدر زیبا و عمیق : )
ممنونممم😭💞