سخنی نیست
حالا چند سال از اون ماجرا میگذره...دلم برای رفتاری که باهام داشتی تنگ شده، وقتی برای اولین بار حرف زدیم...تو هیچوقت فراموش نشدی، تموم نشدی، شدی یه حس، یه حس مثل حسرت، مثل غم، مثل درد...حتی گاهی احساس میکنم تمام وجودم پر از حس تو میشه...
من همیشه از دور وایمیستادم و نگاهت میکردم، از اینکه خوشحال بودی خوشحال بودم، از اینکه قدماتو محکم برمیداشتی خوشحال بودم، من همیشه نگاهت میکردم و توی دلم با تمام وجودم بهت افتخار میکردم. همین، نگاهت میکردم از دور، بدون اینکه بفهمی.
حالم خوب نیست، کاش میشد برگردی و بغلم کنی. اصلا نگام نکنی، نپرسی چی شده، فقط بغلم کنی، بعدشم کنارم بشینی، به چشمام نگاه نکنی، حرفی نزنی، فقط بمونی، بیای آهنگ گوش بدیم و تو جوری رفتار کن انگار اصلا من کنارت ننشستم.
به یاد تو، رو دستم با چ.اقو یه خونه کشیدم...یه خونه پر از شادی ولی هیچوقت قرار نیست بهش برسم. میدونی، شب سرد و تاریکیه، انگار هیچکس تو این دنیا نیست، یا شایدم من تو دنیای کسی نیستم. بعد تو دیگه "منی" در من نمونده و تو همیشه آدم مورد علاقه م میمونی. میدونم دیگه برای همیشه رفتی و مال من نمیشی ولی من هنوزم چشمامو میبندم و تصور میکنم چقدر قشنگ میشد اگه ما با هم بودیم. تازه، رفتنت باعث نمیشه من تا آخرین روزم منتظر نمونم...
و اینجوری شد که تو شدی "زیبا ترین آسیب من"...
قشنگگگ و دردناک.. 🥀🫠😭✨
آخی زیبااااااااااااا بود 🛐🥹