زبان ابزاری قدرتمند برای تفکر است، اما انسانها همیشه زبان نداشتهاند. سوال این است که “انسان های اولیه، با چه زبانی فکر میکردند؟”. این سوال، اگرچه ساده به نظر میرسد، اما پاسخی پیچیده دارد. در این مقاله، با بررسی فرضیههای مختلف، تلاش خواهیم کرد تا دریابیم که تفکر انسانهای اولیه چگونه بوده است.
1. تفکر تصویری و فضایی بدون زبان، اجداد اولیه ما احتمالاً به شدت به تفکر تصویری و فضایی تکیه میکردند. آنها دنیای اطراف خود را به صورت تصاویر ذهنی، نقشهها و الگوها درک میکردند. تصور کنید که چگونه یک شکارچی ماهر مسیر حیوانات را دنبال میکند، حرکات آنها را پیشبینی میکند و کمینهای خود را با استفاده از نقشهای ذهنی از منطقه برنامهریزی میکند. این نوع تفکر بر درک روابط فضایی، الگوهای بصری و حرکات بدنی متمرکز است.
2. احساسات و غرایز احساسات و غرایز نقش مهمی در هدایت رفتار انسانهای اولیه ایفا میکردند. ترس، شادی، خشم و غم محرکهای قوی بودند که به آنها کمک میکردند تا از خطر اجتناب کنند، با یکدیگر پیوند برقرار کنند و منابع را پیدا کنند. این احساسات به طور مستقیم تجربه میشدند و به زبان نیازی نداشتند. برای مثال، ترس از یک حیوان درنده باعث فرار فوری میشد، بدون نیاز به تحلیل زبانی.
3. تقلید و یادگیری حرکتی انسانهای اولیه از طریق تقلید و یادگیری حرکتی مهارتها را میآموختند. آنها رفتار دیگران را مشاهده میکردند و سعی میکردند آن را تقلید کنند. این نوع یادگیری به زبان نیازی نداشت و بر تکرار حرکات بدنی و الگوهای رفتاری متکی بود. تصور کنید که چگونه یک کودک یاد میگیرد راه برود، بنشیند یا ابزاری بسازد، صرفاً با تماشای بزرگسالان و تقلید از آنها.
4. صداها و حرکات غیرزبانی انسانهای اولیه احتمالاً از صداها و حرکات غیرزبانی برای برقراری ارتباط با یکدیگر استفاده میکردند. این صداها و حرکات میتوانستند احساسات، هشدارها یا دستورالعملهای ساده را منتقل کنند. برای مثال، یک ناله بلند میتوانست نشاندهنده درد باشد، یک اشاره دست میتوانست به معنای “بیا اینجا” باشد، و یک غرش میتوانست به معنای “خطر” باشد. این نوع ارتباطات به اندازه زبان پیچیده نبود، اما برای بقا کافی بود.
5. تفکر مبتنی بر عمل بدون زبان، تفکر انسانهای اولیه احتمالاً بیشتر مبتنی بر عمل بود. آنها به جای اینکه دربارهی مشکلات فکر کنند، به طور مستقیم با آنها درگیر میشدند و از طریق آزمون و خطا راه حلها را پیدا میکردند. تصور کنید که چگونه یک انسان اولیه سعی میکند یک سنگ را به شکل یک ابزار درآورد. او به جای اینکه دربارهی بهترین روش فکر کند، به سادگی شروع به ضربه زدن به سنگ میکند و به تدریج شکل آن را تغییر میدهد تا به نتیجه مطلوب برسد.
6. آگاهی حسی حواس پنجگانه نقش بسیار مهمی در درک و تجربه جهان ایفا میکردند. انسانهای اولیه به شدت به دیدن، شنیدن، بوییدن، چشیدن و لمس کردن متکی بودند تا اطلاعات را جمع آوری کنند و تصمیم بگیرند. این آگاهی حسی مستقیم و بیواسطه بود و نیازی به واسطه زبانی نداشت. برای مثال، بوییدن دود میتوانست نشاندهنده آتش باشد، و دیدن رد پا میتوانست نشاندهنده حضور حیوانات باشد.
7. یکپارچگی حسی-حرکتی تمام این عناصر - تفکر تصویری، احساسات، تقلید، صداها، تفکر مبتنی بر عمل و آگاهی حسی - به طور یکپارچه با هم کار میکردند تا یک سیستم شناختی پیچیده را تشکیل دهند. این سیستم به انسانهای اولیه اجازه میداد تا در دنیای خود زنده بمانند، با یکدیگر همکاری کنند و مهارتهای جدید را بیاموزند، حتی بدون وجود زبان. این نوع تفکر احتمالاً کندتر و محدودتر از تفکر زبانی بود، اما برای نیاکان ما کافی بود تا به نقطه ای برسند که زبان اختراع شود.