مرسی دوستان که حمایت میکنید
لوکا:P29 واقعا تحمل ندارم که بخواد به خاطر من ناراحت بشه همونطوری که خودت خبر داری ۵ ساله که ازش چشم بر نمیدارم حتی وقتایی که آدرین و به من ترجیح میداد بازم علا.قم نسبت بهش کم نمیشد من تا قبل از آشنا شدن با مرینت دختر دیگه ای رو دو.ست داشتم که همه زندگیم بود حاضر بودم به خاطرش همه چیزم و بدم تا براش زندگی خوبی بسازم اون موقع تقریبا ۱۷ سالم بود وقتی با ماردم درموردش حرف زدم بهم گفت باید بیخیالش بشم حاضر نشدم علتش و بدونم خیلی عصبانی شدم که چرا احساس من برای ماردم هیچ اهمیتی نداره
واسه همین از خونه زدم بیرون خواستم برم پیشش ولی وقتی رسیدم در خونشون چند تا ماشین پلیس اونجا بودن بعدش با دقت تر نگاه کردم دیدم دارن از مِلی باز جویی میکنن چند ثانیه نگذشته بود که ملی منو دید و با سرعت دویید سمتم و محکم دستاشو دور کمرم حلقه کرد،فقط با گریه یه جمله رو تکرار میکرد: ملی:متاسفم لوکا منو ببخش خواهش میکنم لوکا:ملی آروم باش بگو چیشده؟ ملی:فقط بگو که منو می بخشی!
(لوکا) هنوز تو شوک بودم که صدای پدر ملی رو شنیدم که با فریاد میگفت: پدر ملی:قربان خودشه دستگیرش کنید (لوکا) داشت به من اشاره میکرد پلیس ها دورمون کردن ملی حلقه دستش و محمکم تر کرد و فریاد زد: ملی:نه نمیزارم ببریدش . برید کنار پدر ملی:چی داری میگی خودت گفتی کار این پسر بوده حالا نمیزاری دستگیرش کنن بچه؟ لوکا:ملی چیشده؟چی کار من بوده؟من چه کار کردم؟ ملی:تو هیچ کاری نکردی تو بی گناهی من گناه کارم من اون مواد****مخ.در و تو پارک فروختم کار من بود.....
مرسی حمایت میکنی رفیق❤
رفتم دوباره از اول رمان خوندم
ببخشید که دیر شد
نه بااب چه حرفیه. هگین که گذاشتی خیلیه
بعد قرنیییی
عالی بودددد
آقا اصلا اینکارا چیه
یه 3سام بزنن خودشونو راحت کنن
داداش ول کن تورو خدا
به دلیل بی دلیلی
فرصت عایا؟